بازم مرگ و نیستی

شبا که توی اتاق در اون سکوت محض شبانه و بدون سر صداهای ازاردهنده روزانه روز تختم هستم و اماده خواب می شم دلم خیلی می خواد بنویسم. دارم وسوسه می شم یه لپ تاب بگیرم فقط برای نوشتن در سکوت شبانه و در حالی که روی تختم دراز کشیدم. من از نوشتن روی کاغذ خوشم نمی یاد و به همون اندازه از تایپ کردن و دیدن کلماتی که به زیبایی نقش می بندند لذت می برم. شاید به خاطر فرم نازیبای نوشتاری خودم باشه که تایپ رو ترجیح می دم و شاید به خاطر این باشه که بعد از کمی نوشتن دستم درد می گیره و دیگه نمی تونم روی کلمات و جملات تمرکز داشته باشم و ذهنم پرت می شه به یه دنیای دیگه.

فعلا شبا سرم رو به کتاب اروین یالوم (روانشناسی اگزیستانسیال) گرم می کنم. هنوز که هنوزه از بخش مرگ نتونستم برم بخش های بعدی. یعنی دلم نمی یاد. حس می کنم خیلی از بخش هاش رو ناخوداگاه خذف می کنم. اینه که برای جبرانش، تا حالا سه بار این بخش رو خوندم و هر بار از دیدن نکات جدیدی که بار اول به چشمم نیومده حیرت زده می شم.

کلا روان نژندی یعنی یه دفاع ناکارامد در برابر اضطراب. در برابر اضطراب مرگ که یکی از چهار دلواپسی اصلی بشری است دو تا دفاع وجود داره.

1. یکیش اعتقاد به استثنا بودن خود فرده

2. دیگری اعتقاد به نجات دهنده غایی.

در حالت اول، فرد به دنبال رشد و به فردیت رسیدن و کلا فردگرایی می ره و در حالت دوم فرد به دنبال وابستگی و در یکی مستحیل شدن و به دنبال یه نیروی برتر در زندگیش می گرده. هر کدوم از ما از یکی از این دو نیرو پیروی می کنیم. مثلا خود من بیشتر حالت اول رو بازی می کنم. چه زمان مشکل به وجود می یاد؟ وقتی که فرد حالت افراطی در پیش می گیره.

مثلا در حالت اول که فرد خیلی منم منم می زنه و قله های زندگی رو یکی پس از دیگری فتح می کنه وقتی با یه تجربه مرزی یا همون Border experience  طرف می شه مثل تجربه نزدیک به مرگ (تصادف خطرناک و ...) یا بیماری لاعلاج یا مرگ عزیزی یا طلاق و ...، حس استثنا بودنش صدمه می خوره و می گه من هم؟ چون تا به حال خودش رو از کل جدا کرده بود و با این حس استثنابودن زندگیش رو ادامه می داد و خودش رو از وقوع همه این تجربیات دور نگه می داشت. و اینجاست که دیگه این حس استثنا بودن که صدمه خورده نمی تونه جلوی اضطراب های زندگیش که ریشه اصلی همشون اضطراب مرگه رو بگیره و کل روان فرد در معرض خطر و فروپاشی قرار می گیره و دچار اضطراب می شه.

در حالت دوم، چنین شخصی می تونه از مذهب کمک بگیره یا در یکی شدن و وابستگی شدید به یه شخص خاص مثل مادر، همسر، معشوق یا مشاور و .... این کجا آسیب رسونه. به هر حال اشخاص در زندگی ما پایدار نیستند و یه اتفاق مثل مرگ، طلاق و .. می تونه اعتقاد به پایدار بودن این نجات دهنده غایی رو در ما از بین ببره. یا مثلا با وجود یه بیماری لاعلاج حتی فردی که با اعتقاد به خدا از فردیت خودش در برابر حوادث حفاظت می کرده احساس خیانت در رابطه خدا، بندگی می کنه و نمی تونه خودش رو از اضطراب مورد خیانت گرفته شدن نجات بده و می پرسه چرا من؟

حالا این اضطراب مرگ، چطور کمک می کنه، جایی نوشته "اگرچه نفس مرگ آدمی را نابود می کند، اما اندیشه مرگ نجاتش می دهد" یعنی زمانی که با اضطراب ها و دلواپسی های فانی بودنمون روبرو می شیم و با سیلی اندیشه به نیستی از خواب می پریم، می تونیم از ظرفیت های باقیمانده زندگیمون بهتر استفاده کنیم و زندگیمون رو نصفه نیمه بازی نکنیم. چون همین یک بار قراره زنده گی کنیم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :