برداشتی متفاوت از محاکمه کافکا

دیشب تا حوالی نیمه شب بیدار بودم و نمی تونستم بخوابم. همزمان باران شدیدی هم می اومد و رعد و برق های عجیبی اتاقم رو روشن می کرد. پرده رو کنار زده بودم تا نور برق ها درست به چشمم بخوره و پنجره رو هم باز کرده بودم که صدای بارون نوازش بده گوشم رو. ولی دیشب برای اولین بار از صدای رعد ترسیدم. انگاری غرشی بود توی گوشم. انگاری یه هشدار بود به من! صبح هم هیچ کدوم از خوابام یادم نمونده بود! عجب شبی بود. خدا رو شکر. گذشت.

فعلا رسیدم به بخش مسئولیت و احساس گناه در کتاب روانشناسی وجودی. شب هام پر شده از حرف های فلاسفه هایی نظیر هگل، کانت، سارتر، هایدگر و ... ای خدا به درک من بیفزا!:دی این کتاب از ظرفیت فکریم کمی بالاتره و باید برای جویدنشون خیلی خیلی اروم پیش برم. باید هر لقمه ای رو توی دهنم نگه دارم و برای بلعش روش فکر کنم و متمرکز بشم:دی

مثلا داستان محاکمه فرانتس کافکا رو قبلا خونده بودم ولی حتی یه درصد از دیدگاه زیر بهش نگاه نکرده بودم و کلی از این دید جدید به قصه لذت بردم:

روان شناسی اگزیستانسیال- اروین یالوم- سپیده حبیب- بخش مسئولیت- خلاصه ای از صفحه 399 تا 403

کسی روشن تر از کافکار احساس گناه وجودی را شرح نداده است. امتناع فرد از اعتراف به گناه وجودی خویش و رویاروی شدن با ان موضوع رایج اثار کافکاست. خواننده کم کم متوجه می شود یوزف ک. با دادگاهی درونی روبه روست. محکمه ای واقع در اعماق نهانی وجودش. در ادامه یوزف پیش کشیشی می رود که راه احتراز از دادگاه را از او بیاموزد. کشیش پاسخ می دهد که امید فرار خیال باطلی بیش نیست و حکایتی از مردی روستایی و دربانی می گوید. "مردی روستایی التماس می کند به دادگاه راه یابد. دربان یکی از بی شمار درهای دادگاه به پیشبازش می رود و اعلام می کند فعلا نمی تواند داخل شود. وقتی مرد می کوشد از دروازه بگذرد دربان به او هشدار می دهد: سعی ات را بکن که بدون اجازه من داخل شوی. ولی دقت کن که من زورمندم. در هر راهرویی دربانی بر دری ایستاده که از دربان قبلی زورمند تر است. مرد التماس کننده به این نتیجه می رسد که بهتر است صبر کن تا اجازه دخول یابد. سال ها منتظر می ماند. همه زندگی اش. پیر می شود و هنگامی که درازکش رو به مرگ است اخرین سوالش را از دربان می پرسد: همه می کوشند به دادگاه برسند پس چطور است که در تمامی این سال ها کسی جز من درخواست حضور در دادگاه را نکرده است؟ دربان در گوش او نعره می زند کسی جز تو نمی توانست از این در وارد شود. چون این در برای تو تعبیه شده بود. حالا می خواهم ببندمش."

کافکا بعدها به اهمیت این حکایت در یادداشت هایش اشاره می کند: اعتراف به گناه، اعتراف بی قید و شرط به گناه، دروازه را با جهشی می گشاید. مرد روستایی گناهکار است. نه فقط به این دلیل که زندگی اش را نزیسته با برای ورود منتظر اجازه دیگری شده یا زندگیش را تصرف نکرده یا از دری که تنها برای او تعبیه شده نگذشته، بلکه به این دلیل که گناهش را نپذیرفته و ان را به عنوان راهنما در سرزمین درونی اش به کار نگرفته و بی قید و شرط اعتراف نکرده همان کاری که دروازه را با جهشی می گشاید.

یوزف به دلیل گناه وجودی به دادگاه احضار شد و تصمیم گرفت با برداشت سنتی که از معنای گناه داشت از حضور در دادگاه خودداری کند. اعلام بی گناهی کرد. اخر هیچ جنایتی مرتکب نشده بود. و می کوشید صاحبان قدرت بیرونی را متقاعد کند که قربانی بی عدالتی شده. ولی گناه اگزیستانسیال یا وجودی نتیجه ارتکاب عملی مجرمانه نیست. درست برعکس! او به دلیل کارهایی که در زندگی خویش نکرده گناهکار است!!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠