مرثیه ای به یاد از دست رفته مان!

خود لعنتی ام کاری می کنم که اکثر آدم هایی که منو می شناسند بگن "وای دختر تو چه قدر قوی هستی!" صرف واژه قوی بودن بد نیست. اما انتظاراتی که به وجود می یاره و باید بر مبنای اون ها عمل کنی خوب نیست. من قوی نیستم. اتفاقا زمین خورم ملسه فقط به جای نشستن و انتظار اینکه کسی دستم رو بگیره خودم دست رو به زانوم می ذارم و با استفاده از هر عصا و پشتیبان معنوی که دور و برمه بلند می شم! زمان هایی هم هست که ترجیح می دم، درد منو از درون بخوره اما با هر کسی شریکش نشم و دردم رو در تنهایی مزه مزه کنم و در پناه مستی هوشیارانه اش بزرگ بشم. زمان هایی هم هست که کاری که می کنم برعکس نظر دیگران نه از جسارت محض که از ترس و هراسیه که ترجیح می دم به جای فرار باهاش رودررو بشم و برای لحظاتی چشم در چشم خورشید بشم. پس اگه برای اولین بار در عمرم در مراسم خاصی شرکت می کنم اتفاقا به خاطر ترسم از مرگ و اضطراب شدیدم برای فراموش شدن، مرگ و نیستیه و می خواستم برای لحظاتی در سکوت، با فرد از دست رفته احساس یگانگی کنم و خودم رو به جای اون تصور کنم! خودم رو به جای یک بدن بدون روح، جسمی که گذر زمان متلاشیش کرده و شیره وجودش رو بیرون کشیده تصور کنم. تصور به جای کسی که عشق ورزیده، زندگی ها از بطن اش متولد شده و از شیره وجودش تغذیه اشون کرده و حالا بعد از حدود یک قرن زندگی، تنش اینطور خشک و بی رمق و بی جون شده. به قول اکبر عبدی در فیلم مادر "مادر مرد از بس که جان ندارد" خواستم با این شخص (پارادوکسیه که این شخص انقدر به من نزدیک و انقدر دور بود!) در واپسین گذرش به زیر خاک باشم قبل از اینکه تمام این خاطرات و جسمش به تلی از خاک و فراموشی تبدیل بشه.  یادش گرامی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :