نیمچه طنزی درباره خودم!

اومدیم خیر سرمون آفرویت تایپمون رو زندگی کنیم و کمی نیمه تاریک وجودمون رو هم تحویل بگیریم! فقط تصور کنید یه آرتمیس تایپ چه گُلی می زنه به سر آفرودیت اش، زمانی که تازه می خواد شروع کنه. اول از همه کتونی و کوله رو به بایگانی زمان سپردم و یه صندل کرم خوشگل گرفتم و یه کیف سوغاتی فرنگ رو هم روی دوشمون انداختم و یه مدل شال بستن هم از دختر عموم یاد گرفتم و خیلی سانتی مانتال راه رفتن رو تمرین کردم. صبح ها جدیدا برای رفتن به محل کار زودتر از ماشین پیاده می شم تا 25 دقیقه ای راه برم و این پای شکسته تنبل رو ورزش بدم. من تندپا هستم اما داشتم آهسته رفتن ،یه مدل خانومانه، رو زندگی می کردم. داشتم خوش خوشان راه می رفتم و با تخیلات ام خوش بودم و حتی در هوای دود گرفته تهران هم از نسیم صبحگاهی لذت می بردم که کم کم ریتم آهسته ام به تند تبدیل شد و بعد چون کیفم دوشم رو اذیت می کرد و یه هو دیدم مدتیه دارم کیفم رو عین این بچه دبستانی ها با دستم به جلو و عقب می برم و وسط خیابان دارم همزمان با راه رفتن، بازی می کنم و چه حظی خودم و کودک درونم داریم می کنیم  از این مدل راه رفتن. فک کن. :دی  

ولی اگه فکر می کنید من جا می زنم و کوتاه می یام و عطاش رو به لقاش می بخشم به بیراهه رفتید. کله شق تر از اونی هستم که بخوام وسط راه بِبُرم. حالا ببینید. یه آفرودیت تایپی بشم که اصلی هاش جلوم لنگ بندازند:دی اندکی صبر سحر نزدیک استنیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠