سفر به ییلاقات پونل و ارده

یه سفر فوق العاده دیگه در کنار دوستان دوست داشتنی و خوش سفر هم طی شد. به مناطق ییلاقی خطه شمالی (پونل و ارده) رفتیم و کمپ زدیم و سه روز عالی رو زنده گی کردیم به طوریکه موقع برگشت هیچ کدوم دلمون نمی اومد اون منطقه زیبا رو ترک کنیم.

چهارشنبه شب راه افتادیم و صبح پنج شنبه به ابتدای جاده رسیدیم. مسیری با یه منظره فوق العاده که نوید جایی بهشت گونه رو می داد. بعد از 2-3 ساعت پیاده روی در یه کوره راه جنگلی پر از گل و لای به مکانی که برای کمپ زدن در نظر گرفته شد رسیدیم. محل کمپ روی یه تپه بود که دور تا دورش کوه های سرسبز پوشیده از درختان چشم رو نوازش می داد. روز پنج شنبه به استراحت و تنبلی گذشت. روز بعد با تعداد کمی از جمع 47 نفر (فکر کنم یه 15 تایی می شدیم) به سمت امامزاده ای راه افتادیم که دقیقا نوک قله کوه روبروی کمپ امون بود. بعد از 3-4 ساعت در یه راه جنگلی به امامزاده رسیدیم. تا حالا چنین امامزاده ای ندیده بودم. به درخت های امامزاده هزاران نخ رنگی بسته شده بود و دو تا اتاق داشت که درب کوچکی (نیم در نیم متر) در دیوارهاش جاسازی شده بود به طوریکه فقط یه ادم لاغر اندام می تونست به درون بره. اونم به حالت نیمه خیز. از دریچه در که به داخل نگاه کردیم به اتاق کوچیک به ارتفاع 1.5 متر بود. من متوجه نشدم چرا این دو اتاقک رو اینطوری ساختند و ایا خودشون به داخل اتاقک ها می رن یا نه؟ روی درب به چهار قسمت تقسیم شده بود و در هر قسمت اسم کسی (احتمالا کسانی که  در اتاقک دفن شده بودند) نوشته شده بود.

از امامزاده که رد شدیم، پشت سرش روی نوک قله ای پوشیده از سبزه، یه دید فوق العاده زیبا از کوه های ماسال و ماسوله و خلخال و ... بود. منظره مثل بهشتی بود که هر کسی در ذهنش می سازه. یک ساعتی همراه با مه ای که تا بالا به پیشبازمون اومده بود و روبروی اون مناظر عالی نشستیم و  حال کردیم و بعد به پایین برگشتیم. مه در هنگام پایین اومدن هم همراهیمون می کرد. مناظر جنگلی در پناه مه درست مثل تابلوی نقاشی بود که انگاری گرد سفیدی روش پاشیده و یه حالت رویایی و بی نظیر و محو بهش داده بود. برای من که چند وقتی از دیدن این مناظر بی نظیر محروم بودم این پیاده روی در این کوره راه زیبا همراه با مه، فوق العاده دلنشیین و لذت بخش بود. حدودای ساعت 16 بود که به کمپ رسیدیم. بچه های مونده در کمپ ترتیب کباب و ابگوشت و جغول بغول و کله پاچه صبح رو داده بودند. با یه غذای حاضری (تن ماهی و املت) سر شکممون رو گرم کردیم و بهش وعده کباب شب رو دادیم. شب نشینی در کنار اتیش و کباب و چای ذغالی خوردن و اواز خوندن های دسته جمعی و در کنارش خیره شدن به ذغال های سرخ فام اتیش یکی دیگه از لذت های سفر این بارم بود. هوا سرد بود ولی گرمای اتیش در کنار همسفرهای خوب سوز سرما رو گرفته بود. بالاخره شنبه رسید و اماده برگشت شدیم. خوشبختانه برخلاف پیش بینیمون راجع به ترافیک سنگین، هیچ خبری نبود و 8 ساعته به تهران رسیدیم و سفری دیگه ای به پایان رسید و فقط خاطرات خوبش برای ذهن هامون باقی موند.

پ.ن.1:برگشتنه توی اتوبوس یه هویی غم عالم روی دلم نشست. علت اش رو درک نمی کردم ولی همین طور که به جاده خیره شده بودم و احساساتم به غلیان افتاده بود، سعی کردم چرایی اش رو درک کنم. در طول سفر شاد بودم و لذت می بردم ولی حالا که در راه برگشت بودم یه غم سنگین و نفس گیر روی قفسه سینه ام فشار می اورد که نمی ذاشت راحت نفس بکشم. نمی دونم. شاید آخر سفر برام تداعی کننده پایان و تموم شدنه و هر پایانی تلخی خاص خودش رو داره. ولی از طرفی نمی شه چیزی رو شروع نکرد چون از پایان می ترسیم. نمی دونم این جمله از کیه که "خودمون رو از دیدن لذت درخشش طلوع محروم می کنیم چون از دیدن غروب بیزاریم" و من حداقل دارم سعی می کنم جزو این گروه نباشم.

پ.ن.2: کفش ام حسابی روسفیدم کرد. خیلی خیلی عالی بود و پام توش راحت بود. یه زمان هایی احساس می کردم گالش پامه که انقدر راحته :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : طبیعت گردی ، سفر