بابا سینا کجایی؟





*مانی بیقراره هم از دست دهن کوچولوش که هی می خاره (مامانش می گه می خوای دندون در بیاری) هم اینکه حسابی مریضه هم از دست بابای بدش که چند روز رفته و بهش سر نمی زنه اصلا انگار نه انگار که مانی دلش برای بابا تنگ شده . مانی تب داره مانی باباش رو می خواد . مامان مانی غمگینه. مانی باباش رو می خواد...
توی دنیای کوچیک مانی زندان و قلم به دست مزدور امریکایی و دلارای امریکایی معنی نداره.. مانی فقط نمی فهمه چرا دیگه بابا شبا خونه نمی یاد. مانی معنی نگاه غمگین مامان رو نمی فهمه مانی نمی فهمه این همه عدالت و مهربونی (!) که توی تلویزیون و کوچه و خیابان حرفش هست چرا پس توی خونه اونها اثری ازش نیست. مانی قصه بابا بزرگ رونمی فهمه وقتی می گفت یروزی یه ادم بدی با طرفدارای بدش توی شهر ما بودند اذیتمون می کردند بچه ها رو از مادراشون جدا می کردند بعدش ما دست به کار شدیم ادم بدارو از شهرمون بیرون کردیم یه سری ادم خوب اومدن دیگه شهر امن شد دیگه کسی ، کسی رو اذیت نمی کرد .... مانی نمی فمهمید که اگه ادم بدا رفتند پس بابای مهربون و بی آزارش رو کی گرفته .آدم بدا که رفتند... نه مانی نمی فهمه... اخه هنوز خیلی کوچیکه.

توضیح: والاه مانی که یک سالش و نمیفهمه ما که جای مامان بزرگ و بابابزرگ مانی هستیم هم نمی فهمیم این بابا رو چرا گرفتند... شما می دونید؟

فرم درخواست آزادی سینا مطلبی


*آقا ما گفتیم یه ذره آزادی بیان بدیم به شماها و حرفتون رو گوش بدبم .توی مطلب قبلی یه عکس یه خورده فقط یه خورده بیحجاب گذاشتیم اول که گفتید این چه عکسیه و چرا ارزشهای اسلامی رو رعایت نمی کنید چرا حرمت ... را نگه نمی دارید!! این شد که ما خط خطیش کردیم تا ارزشهای اسلامی یه وقت خدای نکرده لکه دار نشن اومدین گفتید چرا سانسور و نقض آزادی بیان و مگه لاریجانی شدی ؟ تا کی خفقان سیاسی!!! و از این حرفا ....
دیدم من اگه بخوام به حرفتون گوش بدم می شه حکایت اون بابا و پسری که الاغشون رو بردند برای فروش ، توی راه هر کی می دیدشون یه حرفی می زد و سه دستوری می داد در آخر الاغه افتاد تو رودخانه و تلف شد... پس آقایون محترم (خانوما که بنده خداها حرفی نمی زنند) اگه عکسی باب مبلتون نیست فقط کافیه چشمانتون رو ببندید یا قبلش موقع ورود یاالله بگید ...


* بچه ها وقتی شما سر یه دوراهی قرار می گیرین که نمی دونین از کدوم طرف برین چیکار می کنید؟ من الان دقیقا توی یه همچین حالتی گیر افتادم...


  

نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٢
تگ ها :