دو داستان!

وقتی مسیح رو بعد از به صلیب کشیدن دارند آتش می زنند، پیرزنی چوب خشکی رو با هزار مکافات حمل می کنه و در تل اتش می اندازه که در سوختن مسیح نقشی داشته باشه، مسیح از دیدن تن فرتوت و ضعف و تلاش پیرزن، اشک از چشماش جاری می شه و می گه ای به قربان تو سادگی مقدس!

در هنگامه بر دار کشیدن حلاج، هر کسی سنگی می انداخت، شبلی گلی در انداخت. حلاج آهی کرد. گفتند آخر این همه سنگ انداختند هیچ نگفتی از این گل آه کنی؟ گفت: آنها نمی دانند معذورند. از او سختم می آید که داند و نمی باید انداخت.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :