بی قرار

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
گونه‌هایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند


خانم ها خوب می دونند که بعضی روزا اختیار حس و منطق از دستشون خارج می شه. امروز از اون روزاست که منطق بار و بنه اش رو جمع کرده و ذهنم تقریبا از دستم در رفته. حالا هی بیانیه می دم که همه چیز تحت کنترله و شهر ارومه ولی سر هر کی رو گول بمالم خودم که خودم رو نمی تونم سیاه کنم. بابا هر چی نباشه خودمون یه عمر زغال فروش این شهر بودیم.

حالا بوی مینار مادرم می‌آید
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگِ پونه و پسین کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بیندیشم

چه قدر خوبه که فردا می رم کوه. حتی تلفظ نجویده کوه هم به ذهنم ارامش، پایداری و شادی می یاره. یه قدم، دو قدم ... خستگی ... باد خنک ... یه پیچ دیگه ... مقصد ... استراحت ... حرکت ... سکوت ... غوغا ... فکر ... حس شیرین ... عضلات گرفته ... پیچ  بعدی... منظره شهر دود گرفته از بالا ... رسیدیم ... انگاری غوغای درونیم در تخته سنگ ها و شن های مسیر نه اینکه حل بشند که قابل تحمل تر می شند که حتی شیرین می شوند که حتی ارامش به  هم می دهند و از همه بالاتر کوه به من درس بودن و پابرجا ماندن علارغم همه بی مهری های طبیعت رو می ده. کوهی که در گذر سال ها بوده و زخم های زیادی رو بر تن هر صخره اش می تونی ببینی. شلاق باد و بی مهری اب و گذر زمان روی تن خسته اش مونده. اما این کوه زخم خورده، این فیلسوف فهمیده و این رند زمانه هر باری که روی تنش راه می رم به من می گه "اینو که تونستی انجام بدی هر کار دیگه ای هم می تونی فقط باید بدونی هر مسیری با قدم اول شروع می شه! فقط تو بلند شو و شروع کن. اباریکلا دختر خوب!"

باور کنید خودم شنیدم. خودش به هم گفت. در گوشم گفت.

شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است.

 جدایی نادر از سیمین رو دیدم. چه تلخ بود.  ترمه چه کیفی می کرد با این پدر و بعد چه غمی یه دفعه هجوم اورد به دنیای 11 سالگیش و چه لرزه ای افتاد به شادیشون! این تصمیم اخر برای 11 سالگیش خیلی زود بود! و سمیه 7 ساله که سهمش از دنیا چه قدر تیره بود و کودکی کردنش با بدبختی ادم بزرگا قاطی شده بود!

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم.

دلم چی می خواد؟ اینجا نمی شه نوشت و گفت. چشم ها و گوش های نامحرم دلم رو چه کنم؟! بذار فردا یواشکی توی گوش باد نجوا کنم! بذار فردا برسه. بذار کوه رو ببینم. بذار ...

نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟

دوباره متنم رو می خونم. چه قدر قاطی واطی. از امروزم جز این انتظاری نمی رفت!

امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بیندیشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!

پ.ن. شعر اسمانه از سید علی صالحی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠