مشهدیها

*یکی دو سال قبل یه استاد روزنامه نگاری داشتیم که خیلی چیزها رو از اوضاع داخلی کشور سربسته به ما می گفت مثل همین ماجرای احمد خمینی ، ولی از انجایی که ما خیلی آدمای ساده (هالو نه ها !! )بودیم چیز زیادی نمی فهمیدیم. الان که این مطلب رو تو وبلاگ هدر خوندم یاد صحبتهای استاد در مورد حاج احمد آقا (به قول خودش) افتادم. هر وقت می خواست چیزی در مورد احمد بگه خیلی در لفافه و محتاطانه حرف می زد و در موردش می گفت: " ادم خیلی ساده لوحی بود و رفتاری که از فرزند امام بعید بود. حتی خود امام هم ایشون را از دخالت در مسائل سیاسی منع می کرد و می گفت شما کار به کار سیاست نداشته باشید ، گویا بعد از عزل آقای منتظری از قائم مقامی رهبر ، یکی از واسطه ها و توصیه کننده های منتظری به پدرش بوده و خواستار بازگشت او بوده و بعد از آن هم ارتباط خود را با او ترک نکرده است "
راست و دروغش پای خودش ، خلاصه استاد ما می خواست بگه که این بابا هیچی بارش نبوده و عوامل نفوذی با استفاده از اون قصد بهم زدن روابط امام با سایرین را داشته اند البته این جملات رو در لفافه و با کلماتی از قبیل ساده ، خوش قلب و تاثیر پذیر می گفت.
واقعا که راست گفتن که سیاست بی پدر و مادره و بهتره کار به کارش نداشته باشی تا اونم کار به کارت نداشته باشه!!

*گویا فرید از وبلاگ فرید و خانومی از عشق خانومی (به خاطر مخالفت پدر و مادرش با ازدواج با خانومی) سر به کوه و بیابان گذاشته تا بار دیگر شاهد حماسه ای مجنون وار از دیار مشهد باشیم. مشهدیها که در عرصه وبلاگ از خود ، خودی نشان داده اند و یکی از پیشتازان در این عرصه هستند این بار می خواهند در این مقوله نیزخودی نشان دهند تا آوازه عشق فرید همانند فرهاد کوه کن در سراسر این دنیای مجازی بپیچد تا اگر تهران به خاطر از دست دادن دوتا از وبلاگ نویسان جوان خود سوگوار شد و در صدر خبرها قرار گرفت اینبار این مشهد باشد که در عرصه عشق و عاشقی خبر آفرین شود....
جدا از شوخی و بچه بازی امیدوارم فرید الان هر جا که هست سالم باشه و زود زود برگرده. هوی فرید بچه نشی ها. زود برگرد خوب نه فقط به خاطر خانومی بلکه به خاطر اون مامان بیچارت که الان یه چشمش اشکه یه چشمش خون.

*3 روز دیگه نمایشگاه کتاب شروع می شه و من هنوز نمی دونم چه کتابهایی رو امسال بگیرم آخه دقیقا یک سال از آخرین باری که کتاب خریدم می گذره. رفته بودم به یه کتابفروشی که نزدیک دانشگاهمونه و طبق معمول همینطوری داشتم چند تا از کتابهایی رو که توی روزنامه ها اسمشون رو خونده بودم انتخاب می کردم بعد از بردنشون به کنار صندوق برای حساب کردن ، صندوق دار که یه آقای پیری بود با دیدن اسم کتابها یه نیگاه بهم کرد و گفت چه کتابهای خوبی رو انتخاب کردی (!) به نظر کتاب خون می آی (!!) می خوای یکی دو تا از تازه های نشر خودمون رو بهت معرفی کنم. منم که از خدا خواسته گفتم آره! سه تا کتاب بهم پیشنهاد داد یکی دختر مغول دومی جاده تارا سومی خاطرات یک گیشا . سه تاش رو خریدم و یکی دیگه با انتخاب خودم به اسم گتسبی بزرگ حالا پشیمون هم نیستم (به غیر از گتسبی بزرگ)چون هر سه تاش کتابای قشنگی بودند و من از خوندنشون خیلی لذت بردم(البته به غیر از گتسبی بزرگ)مخصوصا دختر مغول. حالا اگه شما هم پیشنهادی چیزی دارین و کتاب خوب می شناسین منت بذارید وبهم معرفی کنید(البته به غیر از گتسبی بزرگ).

  

نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٢
تگ ها :