کتابخونه کوهستانی!

* دیدی بعضی شبا منتظر یه اس ام اس یا یه زنگ تلفنی! حالا از کی و چی فرقی نمی کنه فقط گوشیت زنگ بخوره! دیشب از اون شبا بود.

** خوندن از بچگی درمن ریشه دوونده. از همون 5-6 سالگی که مامانم یه کتاب کهنه زرد ورق ورق شده پر از داستان های قدیمی رو سر ظهر دستش می گرفت و برای دخترک شیطون گریزپای اش می خوند تا اون رو در خونه نگه داره و من که چه مشتاقانه دل می سپردم به داستان همه شاهزادگان جنگجو و با درایتی که به جنگ غول ها و دیوها می رفتند و پرنسس رو از چنگ دیو بدذات نجات می دادند. در میانه قصه، مادر خسته از کار روزانه و نگهداری سه بچه خوابش می برد و منِ خواب گریزون با همه دل نگرانی هام از سرنوشت شاهزاده قصه ام منتظر بیدار شدنش می شدم ولی معمولا ادامه قصه رو حواله می داد به فردا ظهر. از همونجا بود که تصمیم گرفتم خوندن رو خوب یاد بگیرم تا برای قصه خوندن مشکلی نداشته بودم و دیگه از دوم دبستان بود که تقریبا روون شدم. دوره دبستان رو با ژول ورن و قصه های شاهنامه و امیرارسلان نامدار و قصه های خوب برای بچه های خوب و تن تن و میلو طی کردم. حالا بعد از این همه سال هنوز که هنوزه اشتیاق خوندن و سهیم شدن در رویاهای دیگران در من هست و این شعله خاموش که نشده هیچ، بل که بیشتر هم زبانه می کشه. حتی بعضی وقت ها متهم می شم به زیادی خوندن و وابسته به کتاب بودن! اینه که هر وقت ادم هایی رو می بینم که عین من از خوندن لذت می برند و در هر فرصتی کتابی همراهشونه تا از وقت های پِرت اشون استفاده کنند لذت می برم و باهاشون همذات پنداری می کنم حتی اگه حیطه و موضوع خوندن هامون با هم متفاوت باشه. حالا در یک حرکت جالب کوهنوردها یه کتابخونه کوهستانی در پناهگاه واقع در قله توچال درست کردند و هر کدوم کتابی رو به این کتابخونه اهدا کردند. هر چند من یکساله توچال نرفتم و هر وقت هم که پام می رسه به قله، دیگه نای حرکت ندارم چه برسه به خوندن اما از این حرکت کتابیشون لذت بردم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب ، کوه