پاییزمون برفی شد.

* توی سوز یه بعد از ظهر سرد در پارک چیتگر، با هیزم هایی که از اطراف پیدا کرده بودیم یه اتیش کم جون به پا کردم. به ضرب اسپری و برگ های سوزنی خشک کاج ها اتیش برای لحظاتی شعله ور می شد. ولی حتی همون اتیش بی رمق هم در هوای خنک پاییزی می چسبید. روی شاخه ای که به طرف من بود حشره ای بود که مستقیم داشت به قلب اتیش می رفت. چند بار جلوی راهش رو سد کردم ولی طفلی به هوای گرما راهش رو عوض نمی کرد و از سرنوشتی که در انتظارش بود خبر نداشت. اخر سر گرفتمش و روی دست بلندش کردم که پرواز کنه و بره که یکی از دوستام گفت چرا اذیتش می کنی بذار هر جور که راحته. گفتم اخه این نمی فهمه این راهی که در پیش گرفته به کجا ختم می شه؟ گفت خودش راهشو انتخاب می کنه! هر چند باهاش مخالفت کردم ولی جالبیش این بود که همزمان یاد پایگاه های مذهبی و تعصبات قومی افتادم که هر کدوم فکر می کنند راه خودشون درسته و هر راه دیگه ای اشتباهه و به زور می خوان دیگران رو به راه خودشون ببرن! حالا سوال اینه که ایا کار منم مشابه اوناست؟! باید بذاریم هر کسی راهی رو که فکر می کنه درسته و در عین حال به دیگران هم صدمه ای نمی زنه بره، حتی اگه از نظر ما اون راه به نیستی می ره؟!

** این هفته رمان "سرگذشت ندیمه" نوشته مارگارت اتوود ترجمه سهیل سمی رو دستم گرفته بودم. اولاش کمی گنگ و مبهم بود ولی از نیمه های کتاب که کم کم شخصیت پردازی ها کامل می شد و خط سیر داستان مشخص تر می شد برام جذاب تر شد. مخصوصا که کمی تفکر سلطه مذهبیش مشابه وضعیت این روزای ماست. این کتاب رو به کتاب 1984 جرج ارول تشبیه می کنند. اینجا و اینجا در موردش بیشتر نوشته.  من دوستش داشتم و برای یک بار خواندن توصیه می کنم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب