سالگرد

* هم محل کارم عوض شده و هم نوع کارم. این روزا به دلیل عنوان جدید شغلیم، بیش از قبل باید با همکارام سر و کله بزنم. این تغییر برام سخته. انگاری از محیط امن قبلی پرت شدم به یه دنیای جدید. هرچند کار جدیدم هم برام جذابیت های خاص خودش رو داره و هر وقت که سطح انرژی ام بالاست لذت می برم از این همه سر و کله زدن با ادم های دور و برم و تصمیم گیری. ولی وای به روزی مثل امروز، که همون اتاق دنج و اروم محل کار قبلی رو ترجیح می دم که در رو ببندم و بی سرو صدا کارهام رو انجام بدم ولی اینجا وسط این همه شلوغی تقریبا محاله.

** دیشب در بحبوبه خوندن Vocab دوستم زنگ زد و من فارغ از زبان، یه گپ دوست داشتنی باهاش داشتم. هر وقت مدتی از آدم هایی که به هم نزدیک ترند دور می شم می دونند که دوباره به کنج تنهاییم خزیدم و یه بازنگری دوباره رو خودم دارم.  نیمه اول رو من به تنهایی تاخت زدم و حرف زدم و نیمه دوم رو اون. بعد بهش می گم "مرسی. حالم خیلی بهتره". می گه"به خاطر قسمت دوم گفتگومونه. تو هر وقت در نقش ساپورتیو قرار می گیری حس خوبی می گیری. چون از دهندگی لذت می بری ولی بلد نیستی که در نقش گیرنده باشی. یه دلیل اینکه از ادما و دوستات در وقت رنج دوری می کنی هم همینه. چون نمی خوای ازشون دریافتی داشته باشی." پربیراه هم نمی گه این دوست مشاورم. دیگه انقدری منو می شناسه که بازخوردهایی به این دقیقی به هم بده.

لعنتی. محرم داره شروع می شه و ذهنم بی اختیار پر می کشه به شب تاسوعا که توی ترافیک 4-3 ساعته برگشت از کلاس زبان چه لذتی کشیدم و این یادداروی چه دردی به جونم می اندازه. یادداوری اولین جمعه بعد از محرم و همه این دوباره اندیشی ها دردم رو افزون می کنه. باید سالگرد بگیرم برای خودم. شاید دلم کمی قرار بگیره.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :