ضعفه بابا زهر که نیست!

دارم سی دی های ارکتایپ غالب خودم، یعنی ارتمیس بانو رو گوش می دهم و باهاش حال می کنم.بغل یه جایی اقای رضایی به این اشاره کردند که درخواست کمک برای این خدابانو کسرشان می یاره! یاد خودم افتادم که پارسال پیشونی ام به طرز بدی و به اندازه 2-3 سانتی متر شکافته بود و به اندازه یه گالن ازم خون رفته بود و یه روز هم بود که تقریبا چیزی نخورده بودم. پام هم شکسته بود، منتها هنوز نمی دونستم و فکر می کردم که کوفته شده. جزایر جنوب بودیم و از این جزیره به اون جزیره با قایق می رفتیم به دنبال نخ بخیه. بالاخره بعد از یکی دوساعت نخ پیدا شد و به درمانگاه رفتیم برای ضدعفونی کردن و زدن دو سه تا امپول که نمی دونم چی بود ولی به طرز وحشتناکی دردناک بود. به اصرار خودم هم، پارگی صورتم رو دیده بودم و وحشت زده هم شده بودم اما سعی می کردم اروم باشم وجلوی خودم رو گرفته بودم که اه و ناله نکنم که بگن چه لوس! اما بعد که از تخت پایین اومدم که راه برم، با پای شکسته و جای ملتهب آمپول ها و ضعف شدید بدنی ام، با هر قدمی، دادم در می اومد ولی انقدر پررو بودم که به روی خودم نمی اوردم فقط ایستادم و گفتم "بذارید یه خورده نفس ام تازه شه بعد می یام":دی تا بالاخره همسفرمون که وضعیت و ناتوانیم رو دید خودش جلو اومد و تا ماشین منو حمل کرد. بعد که به مقصد رسیدیم از ترس اینکه دوباره جلو نیاد سریع از ماشین پیاده شدم و گفتم "بقیه اش رو خودم دیگه می تونم برم، خوبم" و به طرف قایق راه افتادم!

دارم تمرین می کنم از نشون دادن ضعف و ناتوانی هام نترسم. فکر کنم همین نوشتن و ابرازش کمک کنه به این امر.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠