دخترک

توی مترو خسته از کار و کلاس، مطابق همیشه لم داده بودم به کناره ها که تا رسیدن به مقصدم استراحتی کرده باشم. چشمم افتاد به ساناز و سونیا که خسته از کار روزانه (با لباس های پاره و کتونی سوراخ در هوای بارونی چهارشنبه) لم داده بودند در کنار من و بر سر ساندویچ نون و پنیری که از یکی از مسافرها گرفته بودند با هم کل کل می کردند. بهشون گفتم "چی می فروشید و همش رو تونستید بفروشید و ..."  و این سراغاز گپی شد با این دو کارگر خردسال. ساعت نزدیکی های 9 شب بود و این دو دخترک تازه داشتند به خونه اشون بر می گشتند البته اگه واقعا خونه ای باشه و از بچه های کار تیمی نباشند. دلم گرفت وقتی  با شوخی و خنده از ساناز (که بیش از 9 سال می خورد) مشق شب پرسیدم و اونم با چه وسواسی می نوشت و هی اصرار می کرد که بیشتر ازش بپرسم و اینطوری پشت ورقه زبان ام پر شد از کلماتی که من می نوشتم و ساناز رونوشت می کرد و هی می گفت "خاله خاله درست گفتم؟! " نشد که بهش بگم " آره عزیزم. اره خاله جان. به اندازه همه بچگی نکردنت، به اندازه حق تحصیلی که ازت رایل شده، به اندازه همه بهره کشی که ازت می شه، به اندازه تمام رنج هایی که هنوز برای هیکل لاغرت خیلی گشاد هستند و برای همه ارزوهای کودکانه ات مثل دکتر شدن، تو درست می گی."

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :