ذهنکم

ذهنکم، آسوده بخواب و نذار غباری بر تَن نازنینت بشینه. برای خاطر عزیز تو بود که این همه دلمشغولی ذهنی آماده کردم تا مباد که یاد دلتنگی هات بیفتی. ولی امان از روزایی مثل امروز که زره ام رو جا می ذارم و دیگه حفاظی در برابر تو ندارم، اونوقت بدجوری به تنم پیله می کنی و خراش هایی که برقلبم می کشی بَد کشنده است، بَد. این رسم زمانه نیست عزیزکم، درسته این رسم مردمان این زمانه است ولی نه رسم تو!  این روزای من شده حکایت سزار و جمله تاریخی "تو هم بروتوس؟!" چه دردی کشید سزار، نه از تیغ دشمنان که دشنه از عزیزی خوردن، خارج از توان هر ادمیه حتی سزار! باور کن من هم ازت توقع ندارم. وقتی اینطوری سوهان روحم می شی دیگه به کی باید پناه ببرم از نزدیک ترین کس ام؟ این چه مطلب مهمیه که مصرانه در هر فرصت بی کاری می خوای به من یادداوری کنی؟ این چیه که خواب شبانه ام رو از چشمم ربودی و انرژی خوار این روزام شدی. بیا. نترس. بغلت می کنم و نوازشت می کنم و اونوقت تو اروم در گوشم بگو این راز رو...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :