حس هام

خیلی وقت ها بیش از اندازه تحلیل می کنم و این آفتیه برای انیما و زن. دارم یاد می گیرم که بودن رو تمرین این روزهای زندگیم کنم به جای انجام دادن. به خاطر همین تصمیم گرفتم که فعلا کلاس زبان رو بذارم کنار و بعد دیدم دارم برای خودم دنبال کلاس نقاشی و رقص و یوگا می گردم. یه هو به خودم اومدم و دیدم دارم یه برنامه ریزی سنگین به جای برنامه ریزی قبلی می کنم.نیشخند به خاطر همین تصمیم گرفتم صرفا بودن رو (بدون حتی کلاس های هنری که در پسش همون برنامه ریزیه) تمرین کنم.  یه اتفاق بامزه قدیمی در مورد تحلیل و منطق ام یادم افتاد که اون اوایل که دوران سید خندان بود و هنوز رفتن به خیابون انقدر ممنوعه نبود برای درخواست از گنجی برای شکستن اعتصاب غذا در زندان به خیابون رفته بودم. فکر کنم خیابون رازی بود من مبهوت به ادم هایی که کتک می خورند و می زدند نگاه می کردم و انگاری مسخ شده بودم چون این همه حجم وحشیگری رو درک نمی کردم. بعد از شدت ضعف نشستم. سربازی که از کنارم رد می شد شروع کرد با پوتین های سنگین اش به کمرم زدن و هی می گفت بلند شو و برو ولی من توان ایستادن رو از دست داده بودم و به صدای ضرباتش گوش می دادم. حالا توی اون حس درد و ضعف یه دفعه دیدم دارم به خودم می گم چه جالب دیگه درد رو حش نمی کنم مثل اینکه درسته این موضوع که وقتی بدن درد داره مغز ماده ای ترشح می کنه که فرد درد رو کمتر حس می کنه. در این افکار غرق بودم و سرباز هم کماکان به کارش ادامه می داد و فکر کنم از این همه حجم پررویی تعجب کرده بود که پسری که از اونجا رد می شد اومد و بلندم کرد و از زیر کتک سرباز بیرون کشید منو و گفت دختر پاشو دیگه الان لهت می کنه. خونه که برگشتم تا یه ماه لباس های کاملا پوشیده می پوشیدم که جای کبودی ها معلوم نشه. ولی هنوز توی فکر واکنش ام هستم. فکر کنم با حس هام باید اشتی کنم. فیلم قوی سیاه رو که دیدم اون اخرش که نینا زخمی افتاده بود و رئیسش درخواست کمک می کرد و دست به صورت نینا زد واکنش نینا برام فوق العاده جذاب بود که بهش گفت "حسش کردم" اون چند دقیقه اخری فیلم رو بغضم رو نتونستم نگه دارم و به هق هق افتاده بودم. حتی بار دوم هم توان کنترل اشک هام رو نداشتم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :