آواره شو آواره

دیشب چند ساعتی در خیابان های ولیعصر پرسه می زدم. از دوستم که جدا شدم سنگفرش های پیاده رو رو گرفتم و رفتم. یکی دو ساعتی واسه خودم می چرخیدم. گاهی قاطی ادم هایی که برای خرید عید اومدند می شدم و از هیجانشون برای گیر اوردن لباس مناسب با قیمت پایین به وجد می اومدم و گاهی دقایقی پشت زوج عاشقی که راه می رفتند راه می افتادم و طرح پالتوی سبز خوشرنگ و قامت رعنا و طرز خم کردن سرش به طرف یار و اون خنده ملیحش رو تحسین می کردم و باهاشون حال می کردم که حال می کنند. تا رسیدم به منیریه و دنبال کلاه پشمی برای برنامه غارنوردیم و پرو وسواس گونه یه حدود 15 تایی کلاه و خنده به چهره ام توی اینه و نهایتا انتخاب یه کلاه به رنگ روشن. بعد دوباره از پاساژ  بیرون زدم و توی خیابون دوره افتادم. واکسی از کنارم رد شد و طی یه هوس انی کفشم رو برای واکس دادم و بعد با دمپایی سفید مردونه قرضی خوشگلش رفتم اونور خیابون که ببینم پیراشکی داغ گیرم می یاد یا نه و از نگاه متعجب ادم ها به پام لذت ببرم. وقتی برگشتم پسرک واکسی هنوز داشت کار می کرد و پیراشکی گیرم نیومده بود ولی هنوز طعم نگاه داغ دخترک و پسرک همراهش رو روی دمپایی ام با لذت می چشیدم. کفشم براق شده بود به براقی ابی اسمون تهرون چند روز پیش که حاصل غبارروبی توسط باد بود. بالاخره با کفش واکس زده و یه حس عالی از پیاده روی طولانی به خونه برگشتم ولی هنوز دلم خیابون گردی می خواد. لطفا با بارون و اهنگ اضافه...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :