عید امسالمون

مسافرت خوبی بود. اگه زمین خوردن روز اول رو فاکتور بگیرم می تونم بگم خیلی بی دغدغه و عالی بود. دو تا بچه دو ساله هم بودند که یکیشون رو عاشقانه دوست دارم و دوستم داره و تونستم یه تبادل انرژی عاطفی و عالی باهاش داشته باشم تا جاییکه عمه و خاله اش گفتند می شه زودتر تو بری تا این دخترک شیرین زبان یه خورده محل ما هم بذاره:دی اما حالا بعد از تموم شدن مسافرت این چند روزه همش به این فکر می کنم که چرا انقدر صدمه به خودم می زنم!! باید بشینم و دوباره یه خود تحلیل گری داشته باشم تا ببینم ناخوداگاهم چه چیز رو می خواد اینطور خشن به من بفهمونه. حالا شانس اوردم استخون گونه ام نشکست و فقط کبود شده. هر کی هم می پرسه چی شده می گم سه تا داداش هام کتکم زدند زبان اخه باورپذیرتره تا اینکه بگم من هی می خورم زمین. اونوقت مردم چی می گن. یکیشون می گه دختره گیجه یکی می گه عاشقه یکی می گه افسرده است یکی می گه سر به هواست. ولی اگه بگم داداش ها کتک می زنند فقط می گن اخی نازی حیوونی نیشخند از داداش بزرگه می پرسم "ببین من می خوام انعطاف پذیری و پذیرش ام (ارکتایپ پرسفون) رو رشد بدم به نظرت چیکار کنم که از غدی و لجبازی (ارکتایپ ارتمیس) دست بکشم؟" می گه "تو یه ماه کامل و پشت سر هم ظرف ها رو بشور!" می گم اخه روتون زیاد می شه. می گه "ببین تنها راهش همینه تا کاملا پذیرشت رشد کنه." داداش ما رو باش! نیشخند ولی خدایی پذیرش داشتن خیلی سخته. یعنی من برام رفتن به قله توچال اونم یه روزه راحت تر از اینه که حرف گوش کن باشم. :دی الهی ربی دست ما رو بگیر بلکه یه کم پرسفون خونمون رو بالا ببریم. دست همه شما پرسفون ها هم سال نویی روی سرم.چشمک

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : سفر