دوست بچگیهام

نشخوار خاطرات که می کنم عجیب هوای دلم ابری می شه و دلتنگ می شم. دلتنگ همه لحظات خوش و ناخوشی که داشتم. چند روز پیش با یکی از عزیزانم که سالهاست (حدود 16 سال پیش) فوت کرده بنا به توصیه دوستی، در فضای اروم و ساکتی گفتگویی داشتم و براش طلب خیر کردم و خیرات دادم. چند ساعت بعدش مادرش برام یه کاسه سوپ اورد. نشونه فوق العاده ای بود. از این همه حس نزدیکی به خودم لرزیدم. این نشونه اینه که باهام اشتی کرده و دیگه دلگیر نیست. منم ازش دیگه دلگیر نیستم. پس برات اینجا می نویسم که خیلی دوستت داشتم و هنوز که هنوزه دلم هوای با تو بودن رو داره. مرسی که فضای بچگیم رو رنگ و لعاب زیبایی دادی و مرسی که در قصه زندگیم حضور داشتی. این رو با هیچ چیز عوض نمی کنم هر چند مردن و دیگه نبودنت خیلی به من صدمه زد اما حداقل سال های خوشی رو با تو گذروندم که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی کردم.چشمک برات طلب مغفرت و اعتلای روحت رو دارم و ممنون به خاطر حضور گرمت در زندگیم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :