اردکم

کتمان نمی کنم که گل بازی پیشنهاد ناخوداگاهم بود و انچنان قوی که توان گذشتن از خواسته اش رو نداشتم و اینجوری شد که به کار موجود سازی روی اوردم. و هر چه در این کار پیش می رم و سختی این کار رو لمس می کنم نمی تونم هنر دست اون بالایی رو ندید بگیرم چون از وقتی به مخلوق خلق کردن افتادم کاملا سختی و ظرافت های ضروری این کار رو حس می کنم. مثلا اردکم رو ببینید که چه بال های ضعیفی براش کار گذاشتم! فکر نمی کنم بیچاره توان پرواز رو داشته باشه. پا هم که براش نذاشتم و پوست تنش هم بیشتر شبیه فلس های ماهیه تا پرهایی که بهش بتونه کمک کنه. ولی جالبه که علارغم همه این ضعف ها و ناکامل بودنش وقتی که تموم شد یه حس فوق العاده ای به من داد و با لمس نوکش جاش رو توی دلم خیلی باز کرد و به نظرم مخلوق فوق العاده شیرین و جذاب و کاملی اومد.

خیلی جالبه که حالا که بیشتر روی این کار متمرکز شدم برام کار با گل هر بار مفهوم جدیدتری پیدا می کنه. از تجربه کردن حس مادری و بالا اوردن جنبه مادری برای خودم که توان افرینش و خلق کردن و تجربه ناب دیمیتری رو می تونم تجربه کنم تا این اواخر که به این جمع بندی رسیدم که برای عبور از زخم های هفایستوسی و مواجهه با بی ارزشی هام یکی از بهترین روش های دم دستیمه. چون وقتی با گل که به نظر خیلی بی ارزش می یاد چنین چیزی رو خلق می کنی احترام و ارزش فوق العاده ای براش قائل می شی و دیگه دید قبلی رو نسبت بهش از دست می دی.

بعد از التحریر: اصلاحیه / بال هاش رو بزرگ تر کردم و دمش رو کوچیک تر کردم و کمی تغییرات جزئی به بدنش دادم. خیلی زیباتر شد. نه؟ حالا به راحتی می تونه توی اسمون ابی سُر بخوره و پرواز کنه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱