ساقی سرت سلامت، باده بده که جان رفت

تازه صبح با کامنت دوستی متوجه شدم امروز سالروز پا گذاشتنم به این دنیاست! برنامه ام این بود که برای زادورزم متنی رو اماده کنم اما این طبع فراموشکار برنامه ام رو به هم زد. نگاهی به نوشته پارسالم انداختم و دیدم که نوشتم " آزی جانم بیش از  سی و چندساله که داری دور خورشید سفر می کنی. سفری این چنین طولانی، گاه شیرین، گاه دردناک، زمانی سخت و کُشنده، زمانی دلنواز و عاشقانه، بالا و پایین، ملغمه ای از همه شیرینی ها و تلخی ها. تا حالا که خوش بودیم علارغم سختی و سادگی اش. بعد از این نیز ..."

شاید فقط بخوام امسال این رو اضافه کنم که: ساقی سرت سلامت، باده بده که جان رفت یا شاید: پیمانه ام شکست و، پیمانه زمان رفت!!!

عجیبه این بار به زمان و گذشت زمان بیش از بیش فکر می کنم! تا حالا گذشت زمان برام واقعی نبود ولی حالا که انگار دارم خودم رو بیش از پیش پیدا می کنم و به اونچه که هستم نزدیک تر می شم و فاصله بین انچه که واقعا هستم و انچه نشان می دهم کمتر شده ارزش زمان رو بیش از بیش درک می کنم. مثل این می مونه که دستهام رو دوتایی کنار هم گذاشتم و یه چاله کوچیک باهاش درست کردم و سهمم که فقط به اندازه یه لیوان ابه توش ریخته شده و دارم می بینم که اب ذره ذره داره از دستهام خارج می شه و من باید تا جاییکه می تونم قبل از هدر رفتنش بنوشم!

پس ساقی سرت سلامت!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :