خواب

نیمه شب که هنوز خستگی سفر شمال روی تن ام بود از خواب بلند شدم، خوابی که دیده بودم کاملا یادم مونده بود و توی همون گیجی خواب به خودم گفتم عجب خوابی، این سه نکته اش خیلی برام باارزشه. می خواستم یادداشتش کنم که یادم نره. منتها به قدری گیج خواب بودم که یه نشونی براش گذاشتم تا صبح از یادم نره. صبح که از خواب بلند شدم، نشونی رو یادم بود اما خواب اصلی رو هرچه فکر کردم به یاد نیاوردم.نیشخند

به خواب خیلی اعتقاد دارم و سعی می کنم خواب هام رو یادداشت کنم و بعد با مرور همین خواب ها خیلی ازشون استفاده می کنم و تا جایی که ذهن و عقل و دلم پیش می ره تعبیرشون می کنم. منتها دلم حسابی برای خواب دیشبی ام سوخت که از یادم رفت. باید می دونستم وقتی خوابی این چنین ارزشمند دیدم ناخوداگاهم اجازه به یاد موندنش رو نمی ده. تنها دلخوشی ام اینه که می دونم خواب به شکلی دیگه تکرار خواهد شد تا وقتی که از اون مساله گذر کنی. منتها خواب دیشبم به قدری واضح و روشن بود که حتی با اون حالت گیجی ام هم تونستم نکته اش رو بگیرم و همین افسوس ام رو زیادتر کرده. می ترسم این بار ناخوداگاهم چیدمانی زیرکانه تر و متفاوت تر از قبل برام در نظر بگیره و تعبیرش سخت تر باشه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :