ترس از مرگ

بعد از جراحتی که در قایق در سواحل جنوب در اسفند 89 برداشتم و رنجی که در ان روزها متحمل شدم، به خصوص که درد جسمی ام توام با درد روحی بود و واقعا نمی دونستم برام تحمل کدومش سخت تره، این روزا حس هام رو خیلی قوی تر از قبل درک می کنم. یکی از اون حس ها ترسه! من از بچگی تمایل به انجام کارهای پرهیجان و تازه داشتم و هر چند همون اون زمان هم اندکی ترس رو در خودم حس می کردم اما با اطمینان از اینکه در نهایت برای من اتفاقی نمی افته خیالم تقریبا راحت بود. اما از وقتی که بدنم اونطور صدمه دید و خودم رو در یک قدمی مرگ دیدم ترس بیش از بیش در دلم رخنه کرده. سعی کردم ترس از مرگم رو با مواجهه حضوری با خود مرگ تخفیف بدم برای همین کتاب "خیره به خورشید" اروین یالوم که اثری بی نظیر در مورد مرگ هست رو چند بار خوندم و به عبارتی بلعیدم و حتی در غسل میت عزیزی هم (علارغم تعجب همه بستگانم) مشارکت داشتم اما جالبه بیشترین حادثه ای که برام تاثیر گذار بود تجربه ای مشابه سفر جنوب بود که هول و هراس اون روزها رو برام زنده کرد و زمانی بود که برای پرش با پاراگلایدر رفته بودم و وقتی زیر پام خالی شد و همه تکیه گاه من فقط خلبان 17 ساله بود و دیگر هیچ، فوق العاده ترسیدم، همش حس می کردم که الان با صورت به زمین برخورد می کنم و بدنم خرد می شه مخصوصا  اینکه از میزان استادی خلبانم هم بی اطلاع بودم. هر چند بالاخره بر این حس غلبه کردم و از پروازم لذت بردم اما این بار ترس رو کامل مزه مزه کردم و جالبه که بیش از اینکه برای خودم تازه باشه برای اطرافیانم عجیب و غریب بود که من بترسم و ترسم رو بیان کنم. ولی واقعا خوشحالم که زره ارتمیسی ام رو دارم کم کم در می یارم و با ضعف ها و ترس هام رودررو می شم و از اینکه دیگران هم ببینند هراس و بیمی ندارم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱