سفر من

* اختتامیه کلاس "سفر قهرمانی زن" در باغچه زیبای یکی از دوستان در منطقه روستای امامه (یکی از روستاهای بخش رودبارقصران از توابع شمیران بوده که در شمال شرقی تهران در دامنه جنوبی البرز مرکزی واقع شده است.) برگزار شد. بعد از 8 هفته با هم بودن، جلسه اخر در محفلی دوستانه تر و شادتر برگزار شد. تاثیر طبیعت و هوای پاک و مشارکت دسته جمعی بر روی خُلق دوستان کاملا مشهود بود. هر چند زحمت و بار زیادی بر دوش صاحبان باغ و گروه هایی بود که مسئول پذیرایی و تدارکات بودند اما اشتیاق اشون برای به خوبی برگزار کردن برنامه همه رو تحت تاثیر قرار داد.

اما کلاس برام چه ره اوردی داشت؟ به غیر از صحبت های دلنشین اقای رضایی و تکنیک هایی در مورد تغییر معانی کلمات در ذهن، مثل کلمه صبوری که در  مطلب روزهایی معمولی و شاد بهش اشاره کردم تجربه ام از این کلاس از چند جهت متفاوت از کلاس های دیگه ام بود. اول اینکه سعی کردم بدون قلم و کاغذ حضور داشته باشم و مطمئن بودم که ذهن ناخوداگاهم تمام مطالبی رو که لازم دارم ضبط می کنه و به ذهنم اعتماد کردم. دوم تشکیل گروه های 6-12 نفره بود که در وسط انتراکت با بچه های کلاس می نشستیم و راجع به تمرینات کلاس، صحبت و خودافشایی داشتیم. در ابتدا، تشکیل این گروه به نظرم غیرمفید و وقت تلف کردن اومد. از طرفی با روحیه ارتمیسی و هدایت گری وارد گروه شدم اما کمی که گذشت سعی کردم در عین مشارکت در کار خودافشایی کمی هم به جای شلوغ کردن، آرام به نظاره گر صدا و احساس درونیم بپردازم و هدایت دیگران رو پذیرا باشم هر چند صدای درونی ام هر لحظه به من یاداوری می کرد که "من بهتر از بقیه می دونم چه طور باید گروه رو هدایت کرد"! سر و کله زدن با صدای درونی کار سختی بود. همه غرهام درباره موثر نبودن این گروه، مسیر اشتباهی که در هدایت گروه در پیش گرفته بودیم، حرف های حاشیه ای هم گروهی هام، وقت تلف کردن بچه ها به خاطر حرف های کم اهمیت، از دست دادن صحبت های اقای رضایی به خاطر این گروه و .. تمام مدت در سرم می پیچید و فقط نظاره گر بودنش برام سخت بود. اما با خودم عهد بسته بودم که پذیرش ام رو بالاتر ببرم و به همه حرف های هم گروهی هام علارغم منتقد درونیم گوش بدم و جالب اینجا بود که رفته رفته و با گذشت روزها، حس هام شروع به تغییر کرد و هر جلسه درک و احترام بیشتری براشون قائل شدم. این بار که سمت رهبری رو به عهده نگرفتم  و فقط به عنوان فردی از گروه حضور داشتم بیشتر لذت بردم و پذیرش  و تحمل ام نسبت به بقیه بالاتر رفت و ارتباط بهتری هم تونستم باهاشون برقرار کنم و نکته همینجاست: تاثیر واقعی روی ما وقتی شروع می شه که مطالبی رو که یاد گرفتیم تمرین کنیم. چون صرف اطلاعات گرفتن و میزان حجم اونها باعث تغییر هیچ فردی نمی شه اما پذیرش گره های ذهنی و تمرین نوع دیگه ای از فکر کردن و زندگی کردنه که تغییرات واقعی رو به وجود می یاره.

اما اثرگذارترین یادگیری که در این دوره داشتم چیزی بسیار متفاوت و دور از انتظارم بود. در باغ درخت شاتوت زیبایی بود که تنه خوشگلش از ایوانی که روش نشسته بودیم بالا رفته بود و سایه دلچسبی در میانه روز برسرمون انداخته بود. پس از صرف غذا و به دور از هیاهوی بچه ها، روی صندلی به طرف درخت نشستم و پام رو روی تنه اش قرار دادم و از لذت اتصال باهاش نشئه بودم و بازی سپاس کوچولو رو می دیدم و یه تفنگ بازی کوچولو با هم داشتیم که یه هو صدای پدرش اومد که اون رو به طرف خودش فرا می خوند و سپاس که بی توجه می رفت و کسی دنبالش رفت و به باباش اطمینان خاطر داد. بعد یه لحظه متوجه گفته درونیم شدم که می گفت "چه قدر این اقای رضایی از صبح به این بچه چسبیده و نمی ذاره راحت برای خودش بگرده، بذار بازیش رو بکنه"  از احساس ام جا خوردم و تعجب کردم. چون تمام غری که این روزها به پدرم می زنم اینه که چرا پدر حمایتگری در زمان بچگیم نداشتم و بعد از خودم پرسیدم "اگه پدری این چنین حمایتگر داشتم، بعد برای منی که از وقتی روی پام ایستادم به کوچه رفتم و از تنها بودنم لذت می بردم، ایا سوال و غر الانم این نبود که چرا پدری نداشتم که انقدر کنترلگر نبود!!" (واژه کنترلگر و حامی نبودن صرفا برداشت های ذهنی منه ها، نه واقعیات موجود) بعد به گفته آقای رضایی که "فرزند رو هر جور تربیت و بزرگ کنی در زمان بزرگ شدنش چراهای خاص خودش رو داره" و "داستانی که من از بزرگ کردن و تربیت سپاس تعریف می کنم شاید کاملا متفاوت از چیزی باشه که سپاس 20 سال بعد تعریف می کنه" فکر کردم و بعد یه احساس همدلی با پدرم، انگاری به اهستگی از درونم به جوشش افتاد و همه وجودم رو پر کرد. و این بهترین بهره ای بود که از این کلاس به یادگار گرفتم.

بعد از التحریر: بابا ساعاتی بعد از اینکه این مطلب رو گذاشتم، بعد از ظهر از سفر برگشت و برام یه آویز (فیروزه ای سرمه ای رنگ به شکل قلب) اورد. اولین بار بود که سوغاتی رو خودش انتخاب کرده بود. سنگ رو همون دیشب به گردنم اویختم. دنیا زودتر از اونی که فکر می کنی به تغییر درونت واکنش می ده.لبخند

** ادرس وبم رو به چند نفر دیگه از دوستان و هم کلاسی ها دادم. کم کم دارم از اون حالت خفا و در مه بودن در می یام و واقعا راسته که هر چه قدر رازهای ادمی در زندگی کمتر باشه به همون نسبت زندگی کردن اسون تر و زیباتر می شه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱