قصه درمانی

کتاب قصه درمانی میلتون اریکسون رو چند سال پیش گرفته بودم و در کتابخونه ام خاک می خورد. حقیقتش یه باری هم دستم گرفتم که بخونم منتها به دلم ننشست و دوباره به جای قبلیش برگشت خورد. اما بعد از شرکت در کلاس های هیپنوتیزم و دید جدیدی که نسبت به ایشون پیدا کرده بودم کتاب رو مجددا دستم گرفتم و خوندم و این بار واقعا چسبید. حقیقتش داستان هایی که اریکسون تعریف می کنه به قول خودش شاید بشه گفت عجب داستان های جالب ولی بی فایده ای و ازش سریع رد شد. ولی حالا که تاثیر خلسه هیپنوتیزمی رو فهمیدم و اینکه چون میزان تلقین پذیری فرد در خلسه بالا می ره پس اثر این داستان ها روی ضمیر ناهشیار فرد هم بیشتر می شه، بهتر ارزش درمانی کار اریکسون رو درک می کنم. یکی از شگرد های جالبی که اریکسون استفاده می کرد Pacing و بعد leading بود. یعنی اول با شخص همراه می شد و بعد اون رو به سمت مسیری که در نظر داشت می کشید. کار دیگه ای که خیلی ازش استفاده می کرد تغییر چهارچوب های ذهنی فرد بود. اما در مورد کتاب قصه درمانی، یکی از داستان های این کتاب که اشک به چشمم آورد داستان "ما معلول ها" بود. هرچند قبل از تعریف این داستان بذارید مختصری از زندگینامه اش رو بگم تا بهتر متوجه تاثیرش بر دانشجوی معلولش بشید:  این نابغه هیپنوتراپی مدرن، در سال ۱۹۰۱ در یک خانواده پر تعداد روستایی در امریکا به دنیا آمد وی مبتلا به کور رنگی ، تاخیر رشد و دیس لکسی (اختلال فهم مطالب نوشتاری) بود بعد ها با تلاس فراوان بر دیس لکسی غلبه کرد ولی در ۱۷ سالگی مبتلا به فلج اطفال شد فاز حاد بیماری آن قدر شدید بود که که پزشکان پیش بینی کردند که از بیماری جان سالم به در نمی برد ولی میلتون زنده ماند اما کاملاً فلج شد به گونه ای که حتی نمی توانست حرف بزند میلتون جوان با تمرکز به ناخودآگاه و با کمک خود هیپنوتیزم توانست به تدریج عضلاتش را حرکت دهد و راه برود و حرف بزند بعد ها با پشتکار فراوان پزشک شد و تخصص روانپزشکی دریافت کرد و در سن ۵۱ سالگی دچار سنرم پست پولیوpost polio شد که این بیماری باعث شد تا آخر عمر روی صندلی چرخدار بنشیند و سرانجام در 1980 چشم از جهان فروبست!

حالا خلاصه داستان ما معلول ها ص 242:

در دانشگاهی که اریکسون تدریس می کرد دانشجویی بود که در یک تصادف پایش را از دست داده بود. بعد از این جریان و استفاده از پای مصنوعی بسیار گوشه گیر و بیش از اندازه حساس شده بود. در یک روز اریکسون با دانشجویانش دست به یکی می کنه و زمانی که در طبقه پایین با این دانشجو و بقیه بوده اسانسور که توسط بچه ها نگه داشته شده بوده پایین نمی یاد و همه در پشت در معطل بودند و کلاس تا لحظاتی دیگه باید شروع می شده.  در همین زمان اریکسون رو به شاگرد معلولش می کنه و می گه "بیا ما معلول ها از پله ها بالا بریم و آسانسور رو برای سالم ها بذاریم" و همراه با دانشجویش به بالا می ره و بقیه در پایین منتظر اسانسور باقی می مانند. اتفاق جالبی رخ می ده. در پایان ان روز ان دانشجو بار دیگر مشرب خودش رو به دست اورده بود. هویت جدیدی یافته بود چون حالا او عضو گروه حرفه ای "ما معلول ها" بود. و هم گروهی اش استاد کلاسش بود و پاش هم مثل اون عیب داشت. دانشجو خودش رو با اریکسون تطبیق داد و اینگونه شور و شوق گذشته رو بازیافت. اریکسون در ادامه تصریح می کنه که " اغلب خیلی ساده با تغییر دادن چارچوب ذهن نقاد فرد می توان کاری صورت داد."

کتاب: نقش قصه در تغییر زندگی و شخصیت – قصه درمانی

نویسنده: میلتون اریکسون

ترجمه: مهدی قراچه داغی

نشر: دایره

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱