سیل

قبل ترها با هر غمی که در دلم جای می گرفت سریع سعی می کردم که با هر مخدری مثل سفر، کوه، کتاب، صحبت با دوستان و ... آرومش کنم ولی این روزها سعی می کنم (هر چند زمان هایی نافرجام) که بهش گوش بدم. گروه درمانی باعث شده چیزهایی در وجودم به هم زده بشه که سال ها فکر می کردم که هیچ غباری از اون بر دلم باقی نمونده. اما موقعی که داشتم در جلسه ای راجع به مرگ ها و جداییهای عزیزانم حرف می زنم اونم بعد از یکی دو دهه که از حادثه ها گذشته وقتی دیدم هنوز مثل اول تر و تازه در قلبم حضور دارند و بارون چشمام رو نمی تونم کنترل کنم از خودم، دلم و احساسی که پشت این اشک ها بود حیرت زده شدم! انگار بغض و گریه ای که به زمان خودش رها نشده بود سدی رو که سال ها جلوش رو گرفته بود درهم شکسته و طغیان وار  راه خودش رو به جلو می بره و من و دلم هم این روزها، دست بسته و به ناچار فقط نظاره گرش شدیم!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱