نبار باران نبار

بارون که به شهرم می زنه، عجیب دلتنگ و دلگیر می شم. علارغم لذتی که قدم زدن توی خیابون های بارون زده برام داره اما هجوم خاطرات، این بغض لعنتی رو دوباره فعال می کنه . این روزا حالی به این دل نمونده تا دوباره زیر نم نم بارون و هوای گرفته پاییزی در طولانی ترین خیابان تهرون قدم بزنم و سر اینکه  از نیمه راه،حول و حوش چهارراه ولیعصر، به طرف تجریش سربالایی برم یا به طرف راه اهن و سرپایینی، با دلم بحث کنم. دوباره قرار بذارم بار بعدی حتما چتر بیارم و دوباره فراموشی و غرق شدن در رنگارنگی خیابون ها که پوشیده از برگ های چنار هزار رنگه. ارمغان فراموش کردن چتر و دستکش برای من، سرخ شدن گونه و دست هام از سرما و بارون پاییزی بود و منی که سرخوشانه سنگفرش ها رو به طنازی و مثال بازیگری که انگار کل دنیا به نظاره اش نشسته یکی یکی طی می کردم. من بودم و صحنه نمایش زندگی من و لذتی که از حضورم می بردم . اما این بار دلم حوصله رفتن نداشت و به ناچار در خونه موندم و  بعد شب از سر دلتنگی خیابون ولیعصر که بدون من حضور بارون رو جشن گرفته برگه روزنامه ای که کنار تختم بود رو برداشتم و یه دو خطی نوشتم تا حالم از این که هست بهتر بشه و حاصلش این شد:

     در هجوم بی امان بارش پاییزی

     دلم در سیلاب خاطرات مدفون شد

     نبار باران، نبار

     بگذار دمی، نفس تازه کنم

 

پ.ن.: امروز هوا افتابی شد و دل من هم. این روزا دلم بسان دخترکی سر به هوا و بلهوسه که هر دم به تبعیت از پاییز هزار رنگ، رنگ و طعم های مختلف رو تجربه می کنه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱