*بعد از دو هفته ، نوشتن چه کار سخت و طاقت فرساییه ، انگار دست و کیبورد دو بیگانه ای هستن که سالهاست از هم جدا افتادن و حالا پس از سالها همدیگرو ملاقات می کنند ، اولش خجول و ناآشنا تا کم کم راه بیفتن.
اما اینکه نبودم به خاطر از دست دادن کسیه که برام عزیز بود و هست ، کسی که برام عمو نبود دوست بود ، یه دوست یه برادر بزرگتر حتی یه همبازی !! توی گروه بچه های فامیل ، عمو یه پای ثابت گروه بود. مهم نبود که بزرگتر بود هم سن ما نبود مهم این بود که دلش از ما خیلی جونتر بود خیلی!!
رفتنش خیلی سخت بود اما سختر از اون باور کردن رفتنش بود. باور کردن این که دیگه تو آینده من نیست. باور کردن اینکه اگه دلت تنگ بشه نیست که توی آغوشت بکشی و ببوسیش ، نیست که باهم مسافرت بریم، دیگه نیست که با هم شوخی کنیم ، نیست ، نیست ....
ای کاش منم نبودم که این چیزا رو ببینم.
  

نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :