دردسرهای یک خانم مزدوج

بی خود نبود که از ازدواج فراری بودم و می ترسیدم. ازدواج در عین شیرینی هایی که داره دردسرهایی هم به همراهش داره. من در عین وابستگی شدیدا به دنبال ازادی هستم و الان اصرار فامیل درجه یک من و همسرم برای با هم بودن بیش از اندازه و محبت های دخالت جویانه اشون باعث کلافگی ام می شه و دوست دارم از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم که بعد با انرژی برگردم. قبلا محل گرداوری انرژی ام رفتن به کوه بود و یا کمپ های گروهی. متاسفانه الان به دلیل عدم علاقه همسرم این امکان رو از دست دادم و بعضی وقت ها کم می یارم. بعد از دو هفته تعطیلی و بودن با خانواده خودم و همسرم دیگه داشتم جوش می اوردم که خدا رو شکر این تعطیلات کذایی تموم شد. سفر یک هفته ای شمال، سیزده بدر در باغ، شوهرم می گه تو چی دیگه می خوای و می گم یه ذره ازادی، یه جمع دو نفره بی دغدغه، یک بودن با هم. و درک نمی کنه و می شه مقدمه دعوا. از اینکه به اجبار به عید دیدنی کسی از خانواده شوهرم برم که ازش خوشم نمی یاد و دلیلی هم نداره که برم، از اینکه مجبور باشم همیشه همسفر کسانی باشم که نمی خوام. از اینکه نتونم یه سفره دو نفره رو تجربه کنم اذیت می شم و این یعنی اینکه هنوز انقدر بزرگ نشدم و وسعت روحی پیدا نکردم که ادم های اطرافم باعث ناراحتی ام می شند. پس 

خدایا در سال جدید به من صبر اعطا کن که بتونم استانه تحمل بیشتری داشته باشم. درک اعطا کن که بتونم همسرم و خانواده اش رو بفهمم، مهربانی بیشتری اعطا کن تا بتونم عشق بیشتری داشته باشم و بتونم بالاخره بین نیاز به وابستگی و نیاز به ازادی ام تعادل برقرار کنم و مرزهام رو برای اطرافیان مشخص کنم. امین. 

پ.ن. معمولا توی سفر و توی تعطیلات که افراد وقت بیشتری با هم می گذرونند سایه ها بالا می یاد. مخصوصا با خانواده همسر که به طوری طبیعی تنش وجود داره. می دونم سایه هام زده بالا و می دونم در غیر تعطیلات راحت تر می تونم منیج کنم به علت زمان کمتری که با هم می گذرونیم. این یعنی باید روی خودم بیشتر کار کنم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج