فیزیوتراپی

یکی دو سال بود که وقتی می رفتم ماساژ، به من می گفتند پشتت گره زیاد داره که با یه بار ماساژ باز نمی شه. بار اخری که رفتم هتل شیراز که همین یکماه پیش بود خانم رجبی که ماساژور بود طبق گفته خودش دوره های فیزیوتراپی رو هم گذرونده بود. بعد از ماساژ به من گفت پشتت از حالت گره در اومده و بافت ها به صورت طناب شده و بهتره که پیش یه فیزیوتراپ بری. به خاطر حرف ایشون و چون گردنم یه خورده درد گرفته بود رفتم پیش دکتر سلطانی (66922603) و ایشون بعد از معاینه همین رو گفتند و برام 20 جلسه فیزیوتراپی نوشتند!!! و علت به وجود امدن این گره ها رو پشت میز نشینی و زل زدن بیش از اندازه به مانیتور فرمودند!

حالا که فعلا جلسه اول پیش دکتر برزگر فیزیوتراپ همون مطب رفتم. اقای برزگر می پرسه ورزش می کنی؟ می گم انجام می دادم منتها دوسالیه دیگه نه. می گه چرا؟ می گم اخه شوهر کردم. نیشخند می گه اره همه همینطور هستند. متفکر 

اما هر جلسه فیزیوتراپی 50 تومانه که 20 جلسه اش می شه 1 میلیون تومان. که 500 تومانش رو بیمه تکمیلی تقبل زحمت می کنند و بقیه شو رو باید خودم بدم. ناراحت ولی عوضش اگه گره ها باز بشه ارزش داره. قلب عکس از گردنم هم گرفتم که خدا رو شکر مهره ها سالمه منتها اقای برزگر می گه می تونه شروع ارتروز باشه!!!! بعد که می بینه من با تعجب نگاه می کنم و می گم اقای دکتر رادیوگرافیم که سالمه و من هم سنم به ارتروز که نمی خوره. ساکتمی گه نگران نشی ها هممون ارتروز می گیریم! تعجب منتها این کار و بازکرن گره ها این رو به تعویق می اندازه! هیپنوتیزم بعد از افاضاتشون روی صندلی نشستم. رفت پشتم که برق رو وصل کنه من داشتم سکته می کردم که الان برق منو می گیره. ولی دو تا سیمی که از پشت به من وصل کرده بود فقط ضربات اروم و هماهنگی به پشتم می زد. به من می گه اکی هستی؟ می گم اره پس کی برق رو وصل می کنید؟ می گه همینه دیگه!! می گم اااااااااااااا من فکر کردم الان برق منو می گیرهخنده می گه برق شهری که نیست که. همینه. بعد از برق هم ماساژور برقی و بعد با دست این گره ها رو قلفتی می گرفتند و فشار می دادند. الان که دارم اینا رو رو تایپ می کنم به این نتیجه رسیدم قبل فیزیوتراپی یه درد ساده گردن بود منتها بعد فیزیوتراپی تمام پشت و گردنم درد گرفته. حالا یا علائم خوب شدنه و گره ها داره باز می شه یا گردنم داره از کار می افته.نیشخند

پ.ن. دوستم تو وایبر می گه ا زی چرا کم پیدایی. می گم بابا مگه اخبار گوش نمی دی. می گی چطور مگه. می گم دستم توی وین بند بود! تازه امروز صبح برگشتم تهران! قیافه دوستم تعجبکه البته حدس می زنم چون ندیدمش. زبان

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : روزمرگی