ماجراهای سرباز های خانواده ما!

الان چون خیلی حرف راجع به معافیت سربازی هست و اخیرا شورای نگهبان طرحش رو رد کرده ماجرایی دوست دارم بنویسم که لطفا قبل خوندن لطفا بزنید به تخته! :دی

پدرم در زمان قبل از انقلاب برای ثبت نام سربازی می ره، طبق گفته اش ، افراد رو در محل به دو قسمت تقسیم می کنند، به خاطر نیروی مازاد به یه گروه معافیت مجانی می دهند و گروه دیگر را به سربازی می برن. پدر من جزو معافی ها بود.

من سه برادر دارم. کوچکترین برادرم به محض فارغ التحصیلی از دبیرستان معافیت پزشکی می گیره و به خاطر نمره بالای شماره چشم هاش معاف می شه (مثل اینکه الان این معافیت برداشته شده) بعد از اومدن کارت معافیش هم می ره چشماش رو لیزیک می کنه و الان چشم هاش اکی هست. برادر دومم توی اولین دوره ای که سربازی رو می فروختند ، سربازیش رو می خره، اگه یادتون باشه بعد از این اولین دوره رهبر وقت یه سری از افراد را که موفق به خریدن نشده بودن و سنشون از یه حدی بالاتر بود معاف می کنند که برادر بزرگم که به خاطر پایان نامه اش چند سالی بود نتونسته بود مدرکش رو بگیره از این معافی استفاده می کنه و معاف می شه. جالبی این قصه اما اینجاست که بعدها فهمیدم همسرم هم که فرزند جانباز بود از معافیت فرزندان جانباز استفاده کرده و معاف شده بود!  یعنی کل مردان نزدیک به من که پدر و برادر و شوهرم می شن سربازی نرفتند.

حالا فقط مونده پسرم که به شوهرم می گم بابای تو که یه بار جبهه رفته حقشه به جای پسر منم بره سربازی. بچم نره، گناه داره:دی 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها : روزمرگی