ما رفتيم شمال...

* بعضی چیزهای کوچیک چه قدر می تونه ادم روسر شوق بیاره حتی اگه ارزش کمی داشته باشه ، بچه که بودم همیشه منچ بازی می کردم (حالا شما بگیرید به خاطر کمبود تکنولوژی در ان زمان و نبود اتاری و پلی استیشن و کامپیوتر و ...) اما چند روز پیش که به امامزاده رفته بودیم برای زیارت اهل قبور (!) برگشتنه ، یک دوره گردی رو دیدم که از این بازیها می فروخت منم با ذوق و شوق وایسادم که یکی بخرم ، حالا مامانم هم هی داشت دنبالم می گشت (این مامان منم که فکر می کنه من تحفه ام!!)

 اما الان دو سه شبه که بین بچه های فامیل مسابقه می ذاریم و کلی برای هم کری می خونیم و چون تعدادمون زیاده سرش دعواست (پشیمون شدم چرا دو تا نخریدم)، البته ناگفته نمونه که پسرا خیلی جرزنند و خیلی تقلب می کنند اگه حواست نباشه یا موقع نوبت اونها سرت رو برگردونی یه دفعه می بینی 1 تبدیل می شه به 6 یا دو تا از مهره هاتو زدند!! اینه که موقع بازی دو تا چشم که هیچی 10 تای دیگه باید قرض کنی و بپاییشون که تقلب نکنند. تازه اگه ببینند که داری می بری هی دستشون می خوره به صفحه که بازی رو به هم بزنند (بی جنبه ها طاقت باخت ندارند دیگه) تازه پسرا کلی هوای همو هم دارند و با هم دست به یکی می کنند ، اگه به غیر از تو یه دختر دیگه هم باشه که بدتره !! دختر عموم به جای اینکه بره پسرداییش رو بزنه همش می اومد منو می زد (!!) برادرم هم به جای اینکه دختر عموم رو بزنه منو می زد (!!) پسر عموم هم که اصلا شماره ای بهش نمی افتاد که بتونه منو بزنه و نزنه (!!) منم که اصلا هیچی تو بازی نداشتم که بخوام کسی رو بزنم (!!). خلاصه با وجود همه این جرزنیها کلی کیف کردیم و سر هم داد زدیم و خندیدیم ، انگاری که مسابقه جام جهانی فوتبال بود تازه کلی هم تماشاگر داشتیم... (اینو می گن استفاده بهینه از حداقل امکانات)

 

** بالاخره طلسم شکسته شد و قرار شد ما بریم شمال ، از شمال قبلی فکر کنم حدود 10 ماهی گذشته ، البته من ترجیح می دم برم کلاردشت ، ولی این پسرای ما عشق شمال داره می کششون ، حالا من که می دونم برای چی شمال رو ترجیح می دن ، هر چه قدر هم بگند که به خاطر دریا است. (اره جون خودت)  از بس که دختر خوشگل و برنزه کنار ساحل ریخته ، حالا قسمت جالبش اینه که آقا پسرا هی خودشون رو گم می کنند بعد نمی ذارن ما از کنارشون جم بخوریم!! پیاده روی هم که بخوایم دو سه تایی با دخترا بریم شونصد نفر با ما راه می افتن که یه وقت خدای نکرده زبانم لال، کسی چیزی بههمون نگه. اصلا این غیرت پسراست که منو کشته...

حالا بی تعارف هر کی گوش ماهی و صدف و سنگریزه های خوشگل کنار دریا می خواد بی رودرواسی بگه براش بیارم!!

 

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :