تضاد نسلها

*دو روز پیش برای خریدن مانتو به ولیعصر رفته بودم ، داخل یکی از مغازه ها که مشغول دیدن مانتوها بودم ، متوجه مادر و دختری شدم که برای خرید مانتو اومده بودند. چیزی که باعث شد توجهم به اونها جلب بشه وضعیت پوششی متفاوت اونها بود ، مادر با چادر و مقنعه و با حجاب کامل و دخترک در حال پرو یک مانتو چسبان و در حال سوال کردن از فروشنده در مورد کوتاه کردن مانتو بود ، وقتی جواب مثبت فروشنده را شنید با خیال راحت مشغول ورانداز کردن خودش در اینه شد ، همون موقع از مادرش در مورد مانتو پرسید ، مادر با ناراحتی سری تکان داد و بهش گفت به نظرت قبلیه که پوشیدی بهتر نبود خیلی بهت می اومد! دختر گفت همون گشاده. نه اصلا قشنگ نبود . این که خیلی خوبه. ببین. دوباره مادر با ناراحتی سری تکان داد....

من همون موقع از مغازه اومدم بیرون و نفهمیدم بالاخره دختر مانتو رو خرید یا نه اگرچه احتمالا موفق شده و حرف خودش رو به کرسی نشونده ولی به نظر شما باعث این همه تضاد چیه؟ وقتی دختر یا پسری در یک خانواده مذهبی بزرگ می شه علت گسستن و حتی بد اومدنشون از مذهب و به خصوص سنتهای مذهبی خاصی که در آن خانه حکمفرماست چیه؟

 

** هر چی می گیم این پسرها موجوداتی خائن و حق نشناسند می گید نه!! پسر عموم تازه مودم خریده بود و اومده بود پیش من که مثلا یه ذره راهش بندازم و براش آدرس ایمیل و وبلاگ و ... درست کنم. یکساعت این کارو رو براش انجام دادم و بعد هم یه وبلاگ براش راه انداختم (که البه هیچی تا حالا توش ننوشته!). یکی از وبلاگهایی که بهش معرفی کردم وبلاگ انگوری بود ، آقا هم سریع رفته توی این وبلاگ و نشسته یکی یکی وبلاگهایی که انگوری در قسمت دوستان لینک داده باز کرده تا رسیده به وبلاگ بازمانده و حدس زده منم. (ادم بی کار که می گن همینه دیگه) بعدش هم که یه دستی زد و توی نظر خواهیم خودش رو معرفی کرده و من خنگم سریع خودم رو لو دادم!!! حالا الان بهش گفتم حمید نری وبلاگ منو همه جا جار بزنی ، دوست ندارم کسی بفهمه ، اونم گفت: " نه بابا ما اصلا ادم فروش نیستیم ، اصلا حرفشم نزن"

دو روز پیش که زن عموم رو دیدیم با خنده گفت: حمید گفته : "نشستم یه چیزای خصوصی که آزی تو اینترنت داشته پیدا کردم ، حالا چی بود؟ !!!!!!!!!"

منو می گی ماتم برد گفتم نه بابا یه چیزی مثل روزنامه است همچین هم خصوصی نیست.

آقا حمید مگه دستم بهت نرسه ، در ضمن از جلد دوم فرمان ققنوس هم خبری نیست برو بخرش تا دفعه بعد یادت بمونه.

راستی بالاخره نمی خوای توی این وبلاگت چیزی بنویسی؟        

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :