صعود

نمی دونم تا به حال کوه رفتی يا نه. البته منظورم يک کوهپيمائی سخت و نفس گيره و يک قله بلند. وقتی که به طرف قله می ری راه برات خيلی سخت و دشواره و حتی وسط راه ممکنه پشيمون هم بشی و بخوای برگردی . اما به خاطر رسيدن به قله به خاطر رسيدن به مقصودت عزمتو جزم می کنی و می ری . وقتی به اون بالا می رسی انقدر خوشحال و مغرور می شی که همه سختی های راه از يادت ميره و حتی برات شيرينه. اون بالا انقدر به عرش نزديکه که تو می تونی صدای بهم خوردن بال فرشتگان را احساس کنی. نميدونم چرا اونجا يک حالت ملکوتی برات داره انقدر پاک و دوست داشتنیه که تو دوست داری به سجده بری و با خدا راز و نياز کنی.نماز خواندن اون بالا خيلی به ادم مزه می ده حتی اگه اهل نماز نباشی چون اون بالا بقدری با عظمته که تو احساس بنده بودن می کنی انقدر که دوست داری تو بنده باشی و يکی عبد و تو بتونی باهاش راز و نياز کنی. مخصوصا نماز صبح و نماز شب. اون بالا خودت رو به خدا نزديکتر احساس می کنی انقدر که احساس می کنی خدا مال خودتو و بس. يک حس خودخواهی لذت بخش بهت دست ميده يک حس انحصار طلبی. حتی نشستن تو سکوت کوه هم خيلی لذت بخشه ادم تخليه می شه انقدر که تو می تونی بلند شدن روحت رو احساس کني ...

کاش می شد يک روزی همه بچه های وبلاگ با هم ميرفتند کوه . یعنی می شه؟   

نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸۱
تگ ها :