يکسال گذشت...

* یکی از دوستای خوبم چند روز پیش به هم گفت تولدت هم که نزدیکه. گفتم نه بابا تولد من که توی اردیبهشته (یادتون بمونه ها ) گفت نه تولد وبلاگتو می گم. اول فکر کردم شوخی می کنه چون من فکر می کردم آبانه! ولی بعد که رفتم ارشیو ، دیدم بله تولد این کوچولوی ما 22 مهره. حالا بازم دست این دراکولا درد نکنه که یه یاداوری کرد وگرنه من که اصلا یادم نبود.

 

تولدت یکسالگیت مبارک کوچولوی نازنینم.

 

پارسال همین موقع ها بود که داشتم توی گوگل دنبال یه سایت آشپزی! می گشتم  که یکی از گزینه هایی که به من داد سایت پرشین بلاگ!! بود وقتی وارد سایت شدم و دیدم که ثبت نام می کنند بدو بدو رفتم و یه وبلاگ درست کردم در حالیکه حتی کار کردن باهاش رو هم بلد نبودم. دو تا دوستی که خیلی به من کمک کردن و کمی طرز کار با وبلاگ رو به هم یاد دادن استاد خوبم از وبلاگ تفکر- تجسم- تعقل و داداش کوچولوم از وبلاگ فلفل قرمز بودند. (دستتون درد نکنه)

 

توی این یکسال حداقل فایده ای که اینجا برام داشت این بود که جائی رو داشتم که هر وقت دلم می گرفت یا یه حرف ناگفته ای داشتم که توی گلوم گیر کرده بود و جائی هم نمی تونستم بگم اینجا می زدم. یه محل دنج و لذت بخش که می تونستم حرفامو خیلی راحت بگم.  دیگه اینکه اینجا ، دوستان خوبی به هم داد که شاید توی دنیای واقعی هرگز پیدا نمی کردم. دوستای ندیده ای که خیلی دوستشون دارم.

 

مهرسا (مثل اسمش پر از مهره ) ، دوران (که همش به سفره ، هر کی پسته و پول می خواد بره یقه جهان رو بگیره آخه اهل رفسنجانه!!)  ، فلفل قرمز (قراره امسال دانشگاه شریف قبول شه ، این نشد دیگه تهران حتمیه ، می گی نه صبر کن و ببین) ، اکسیر (سرگیجه می گیری از بس که ماشالله پرحرفه ، به جای وبلاگ باید روزنامه بیرون بده)  ، تفکر- تجسم –تعقل (یه استاد دوست داشتنی که مثل اینکه این روزا سرش خیلی شلوغه و به جای زندگی فقط هست!!) ، مهسا (فکر کنم هکش کردن ، اره مهسا جان؟) ، شیزوفرنی (که بالاخره هوندا سیوک البالوئی نه سرنوشتشو تو مشهد گیر آورد ) ، شبح (فقط کافیه یه بار بری اونجا ، دیگه نمی تونی نری ، تازه بعد از مدتها هوس رفتن به سینما می کنی از بس که تعریف می کنه و دهنتو آب می اندازه) ، سینا (یه دوست خوب که جدی مدافع حقوق خانمهاست فقط باید مواظب کامنتایی که توی وبلاگش می ذاری باشی چون مچ گیر خوبیه )  ، کندو (مثل اینکه الان دیگه اوضاع حسابی بر وفق مراده ، مبارک باشه آقا سعید)  ، مهدیه (دوست دانشگاهیم که وقتی به زور ادرس وبلاگم رو ازم گرفت سریع رفت آدرس وبلاگشو عوض کرد!!) ابوجهل (که چند وقته پیداش نیست و معلوم نیست چی شده!!؟) ، دراکولا (که برعکس اسمش خیلی هم دوست داشتنیه)، عمار (یه نفوذی با حال ، راستی تولدت مبارک عمار جان) ، مهندس سعید (بابا غصه نخور چیزی که  این روزا فراوونه...)  ، داش پارسا (که کافی نتش همیشه گرم و دوست داشتنیه)  ، امیر استقلالی (اصلا از اون تیمی که انتخاب کرده معلومه چه بچه باحالیه) ، پسر ایرونی (شیرینی دانشگاه رفتن فراموش نشه آقا احسان) ، سمن (پزشک اینده که قراره مجانی ویزیتمون کنه ، اره سمن جان؟) ، سقراط (وسط هفته می شینه مقاله بر ضد خانمها می نویسه بعد آخر هفته باهاشون می ره کوه گردی…) ، ارپه ، عطا ، محمد ، راد ، ماهور ، آرش ، اروشا ، آدیداباتیک و همه اونایی که لطف کردن و به اینجا اومدن و اسمشون جا افتاده....

 

** اینکه جایزه صلح نوبل رو یک ایرانی ببره خودش جای خوشحالی داره ، طرف خانم هم باشه دیگه چه بهتر ، بیشتر خوشحال می شی و لذت می بری. واقعا تبریک و ممنون خانم عبادی ، شاید با این کار شما اعتماد از دست رفته زنان ایرانی هر چه زودتر بهشون برگرده.

خانم عبادی روز سه شنبه 23 مهر ساعت 9 شب به ایران بر می گردن ، حیف که من نمی تونم برم استقبالشون ، فقط می ترسم به خاطر اینکه بی حجاب جلوی دوربین ها ظاهر شده اینجا بهش گیر بدن ، البته انقدر احمق نیستن. هستن؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :