روز دانشجو مبارک باد.

۱. امروز اولین روز واکسیناسیون عمومی سرخجه و سرخک در ایران بود. از یکی دو هفته پیش تبلیغ وسیعی در رسانه ها به چشم می خورد که همه رو تشویق به رفتن به مراکز درمانی و زدن این واکسن ها می کرد. منم مثل یه بچه حرف گوش کن امروز ساعت 7:30 صبح به پاستور رفتم تا این وظیفه دینی و اجتماعی رو به نحو احسن انجام بدم.!!! حدود 15 دقیقه ای نشستیم تا اقای دکتر تشریف اوردند. اول که اصلا یادش نبود این جریان سرخک چیه بعد که یادش اومد گفت اره ولی هنوز هیچ واکسنی برای ما نیاوردند!!! بعد گفت حالا بشینید احتمالا می یارن!! منم حدود یکربعی نشستم و دیگه اومدم بیرون. چون معلوم نبود که کی واکسن رو می یارن و جمعیت زیادی هم جمع شده بود و اختمالا چون روز اولش هست ممکنه یه اشتباهاتی پیش بیاد که بعد گندش دربیاد. (مثلا در نظر بگیرید به جای واکسن سرخجه و سرخک واکسن دام تزریق کنند!!) خلاصه این از مرکز بهداشتی اصلی و مرکزیمون در روز اولش وای به حال بقیه مراکز.
 
۲. تا حالا شده یه کاری رو شروع کنید و همه به به و چه چه کنند و بهت بگن خیلی ادم زرنگ و بلائی هستی ولی به محض اینکه توی همون کار شکستی می خوری که اصلا خودت هم مقصر نیستی همون ادمها بهت بگن بچگی کردی!! جوونی کردی!! یکی نیست بهشون بگه آخه داداش من چطور در عرض چند ماه انقدر نظرت برگشت؟؟ حیف که من دختر خیلی خوبی!!! هستم وگرنه...
 
۳. اقا ما رفتیم یه میتینگ فرهنگی اجتماعی فرهنگسازی شرکت کردیم برای تنها نبودن و خالی نبودن عریضه یکی از دوستام رو هم برداشتم بردم که مثلا تو جمع تنها نباشم اخه همون طوری که همتون می دونید من ادم فوق العاده خجالتی !! هستم. قرار بود یکساعت بشینیم و سربع برگردیم البته بیشتر به خاطر دوستم که با مامانش قرار داشت. خود من جمع رو به طور درست نمی شناختم دیگه چه برسه به دوستم که فقط بهش گفته بودم من یه جائی دعوتم تو هم پاشو بیا (البته با اجازه صاحبخونه) موقعی هم که داشتیم به طرف محل قرار می رفتیم ازم پرسید که راجع به چی می خواین صحبت کنید که من گفتم حالا بذار بریم می بینی. موقعی که رسیدیم و جمع هم جمع شد و اساتید محترم شروع به صحبت کردند یه دفعه دیدم لیلا هم شروع به ایده در و کردن شد. اساتید بگو لیلا بگو. این بگو اون بگو.
منم که با چشمای از حدقه در رفته داشتم لیلا رو می دیدم. والله دوره ما این بچه این شکلی نبود. بچمون رو اغفال کردند!! خلاصه اخرش فکر کنم منو از جلسه می خواستن بندازن بیرون چون همش در حال اذیت کردن لیلا و شیطنت بودم. فکر کنم خودشون رو خیلی نگه داشتن!! اخه از اول هم که من گفتم برای بحث های جدی و حیاتی و شریانی که بچه ها رو دعوت نمی کنند منتها کو گوش شنوا.
حالا هم قراره لیلا تو جلسات بعدی شرکت کنه من هم گاهی اوقات به عنوان میهمان (اگه راهم دادند) با لیلا برم!! من خیلی خوشحالم که لیلا قراره توی برنامه های بعدی شرکت کنه چون قابلیتهای زیادی داره که می تونه رو کنه و مطمئنم که خوب هم از پسش بر می یاد.
راستی دیدن ادمائی که یه زمانی از روی نوشته هاشون  براشون یه شکل مجازی ترسیم کردی چه قدر جالبه. خلاصه تجربه جالبی بود مرسی که دعوتم کردید.
 
۴. شاید سورپرایزترن روزی که امسال داشتم رفتن به این صفحه بود ، خیلی ذوق زده شدم ، اصلا فکرش رو هم نمی کردم. جهان عزیز اگه بدونی که چه قدر خوشحالم کردی. مرسی به خاطر وقتی که گذاشتی و ممنون از اینکه به فکرم بودی. یه خورده نسبت به رفسنجانی ها خوشبین شدم!! اصلا خدا رو چی دیدی شاید با هاشمی جون هم رفیق شدم. به هر حال مرسی داداشی.
 
۵. فردا روز دانشجو این اسیب پذیرترین قشر جامعه است. فردا از ساعت 3 بعد از ظهر قراه همه گروهها روبروی دانشگاه تهران تجمع کنند. البته از وزارت کشور اجازه این کار داده نشده. چون دولت از هم صدا شدن قشر دانشجو با اقشار مردمی وحشت داره و سعی در جدا کردن این دو گروه داره. فکر می کنم دوباره فردا راههای منتهی به دانشگاه تهران رو ببندند و اجازه ندهند تا این میتینگ به بیرون از دانشگاه کشیده بشه.
 
اما من
 
می ترسم از اینکه جوانهای دیگری سرنوشت احمد باطبی ها رو پیدا کنند. می ترسم که مادران و پدران دیگری به پدر و مادر احمد باطبی اضافه بشن که سالهای سال در وحشت از دست دادن فرزندانشون شب رو به روز و روز رو به شب برسونند و فریادرسی نداشته باشن. می ترسم از جوانهای رعنائی که با انگ تهمت و برچسب ادمکشی و با روحی خسته و شکست خورده از زندانها بیرون بیان و یا حتی اسمشون در بین اسامی زندانیان گم و گور بشه و کسی ازشون خبری نداشته باشه. می ترسم از ریخته شدن خونی بر دل خاک یا از صدای شکسته شدن استخوانی.
درسته که هر تغییری هزینه داره و باید براش بهائی پرداخت ولی بعضی از هزینه ها سنگینه. خیلی سنگین. بعضی وقتا ادم فکر می کنه که ارزششو داره. فکر کنم از جوونهای سال 57 که بپرسی بگن نه.
 
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :