سال شوک

داشتم برای کسی از مزایای ازدواج می گفتم که دیدم چه جمله ای گفتم. چون من معمولا حرف می زنم بعد روش فکر می کنم. اینطوری نیست که اول فکر کنم بعد حرف بزنم. داشتم می گفتم سال اول برام سال شوک بود! بعد دیدم چه درست گفتم! سال اول سال سختیه. دو نفر ادم با روحیات متفاوت قراره با هم باشن و عاشق هم بمونند! حالا اگه فقط صرف موندن بود راحت تر بود ولی اینکه با کسی تفاوت سلیقه داشته باشی و دعوا کنی و کشکمش داشته باشی و بتونی هندل کنی و باز هم عاشق بمونی خیلی سخته! الان بعد از دو سال در استانه سالگرد ازدواجمون که 29 شهریوره می تونم بگم سخت بود و سخت گذشت ولی الان لذتبخشه هر چند هنوز رابطه امون جای کار داره!

پ.ن. فقط روی پکیج ازدواج من خانواده شوهرم پای ثابت سفرهامون هستند که اینو دیگه نمی دونم کجای دلم جا بدم! :دی یه بار خوبه دوبار خوبه ولی ادم نیاز داره که تنهایی هم باشه. فکر کنم برای تولدم باید خودم رو سورپرایز کنم و یه سفره دو نفره دیگه هدیه بگیرم! 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج


یادگیری مورچه وار

یکی از سخت ترین قسمت های زندگی زناشویی برای من وقتیه که یه کاری شوهرم می خواد انجام بده و من احساس می کنم باید بهش کمک کنم و هی می خوام بهش راهنمایی کنم که چی کار کنه و به اصطلاح بارش رو سبک کنم. اینجور موقع ها با اینکه خیلی سخته ولی زبان به کام می گیرم و سعی می کنم لام تا کام حرف نزنم. به اصطلاح روانشناس ها برای شوهرم مادری نمی کنم!  ولی اعتراف می کنم برای "من کنترلگر" بی نهایت انجامش سخته و یه جاهایی بی اختیار از دستم در می ره ولی کَم کَمَک دارم یاد می گیرم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج


روتین وار

نمی دونم چرا تفریحات زن و شوهری به چشم نمی یاد. وقتی مجردی یه کوه ساده هم می ری می تونی راجع بهش کلی قلم فرسایی کنی ولی الان از عید تا به حال  3 بار شمال رفتیم و یه بار شیراز ولی روی هم  انرژی صعود به قله توچال رو نداره! شوهرم می گه چهار بار تا به حال سفر بردمت و من می گم شمال حساب نمی شه و اون چشم هاش رو می غلتونه و می گه پس دیگه شمال نمی برمت! ای بابا. خوب شمال همین بغله دیگه. حساب نمی شه دیگه. تازه اخرین باری که رفتیم شمال اومدم خودم رو لوس کنم رفتم بغل شوهر که طبق معمول از پله ها با هم بیایم. از پله ها هم به سلامت رسیدیم به پایین، اما تا قدم اول رو روی روفرشی برداشت فرش لوله شد و همسرم پاش توی لوله گیر کرد و دوسه تا قدم برداشت که تعادلش رو حفظ کنه و منو محافظت کنه و دیگه نشد و من رفتم توی چهارچوب در و خودش هم کوبیده شد به دیوار!  سرم یه هو شروع به پاشش خون کرد . همه هول شده بودند. هر چی می گم هیچی نیست گوش ندادند و منو بردند بیمارستان که کارم با دو تا بخیه حل شد. از دکتر خواستم که داروی بی حسی نزنه. خیلی هم درد نگرفت. حداقل بار پیش که پیشونی ام رو بخیه زدم خیلی بیشتر درد گرفت. بعد خودم به خودم می گم اینم هیجان دیگه! تعجبتازه اول که وارد بخش اورژانس شنیدم نگهبان اومد داخل و گفت نزاع داشتید!! خواستم بگم اره که بلکه شوهرم رو بگیرن و یه خورده هیجانش بیشتر بشه که دیگه کوتاه اومدم نیشخند حالا دکتر از شوهرم می پرسه چی شد و شوهرم می گه خانمم بغلم بود پام پیچ خورد رفتیم توی چهارچوب دکتر سرش رو به حالت ناباوری تکون داد و گفت این مدلته!! شوهرم هم بنده خدا نگرفته بود دکتر داره رسما متهم به زن ازاری می کنه و دوباره داشت توضحی می داد و من اینور هر هر زیر لبی بهش می خندیدم!  خنده

زندگیم شدیدا روتین شده. از سرکارکه می رم خونه یکی دو ساعتی استراحت می کنم و بعد شروع به غذا پختن می کنم. غذا پختن لذت بخشه فقط نمی دونم چرا منوی ما خانوم های ایرانی محدوده و از وسط هفته گیر می کنم و به چی بپزم می افتم. پای ثابت غذاهام سیب زمینیه. شنیدم سیب زمینی برای الودگی هوا خوبه. مطمئن نیستم. سیب زمینی خورد شده به قطعات درشت رو 10 دقیقه با آب و زردچوبه و فلفل و نمک می پزم. بعد توی سینی فر می ذارم. روش روغن زیتون و سیر می ریزم و 30 دقیقه ای در فر برشته می شه. کنارش کدو سبز رو درشت پوست می گیرم. پوستش رو خلالی می کنم و توی اب باقیمانده از سیب زمینی می ریزم. یک دقیقه که بخار پز شد یکربع اخر به سینی سیب زمینی داخل فر اضافه می کنم. باقیمانده کدو پوست کنده شده رو به قطعات ریز خورد می کنم، در یک قابلمه دیگه با فلفل و نمک و دو سه تا قاشق سرکه بالزامیک تفت می کنم. این دورچین های خوشمزه رو می شه با هر غذایی نوش جان کرد. من که عاشق اینا هستم. حالا به دلخواه می شه ذرت شیرین و قارچ هم در کنارش اضافه کرد.

من شدیدا عاشق غذا و طعم و مزه هستم. و هر وقت غذام خوشمزه می شه خودم بیشتر ذوق می کنم. وقتی غذا رو خیلی دوست داشته باشم مثل وقتی که همسر جان همبرگر مخصوصش رو درست می کنه یا خودم غذایی  رو درست می کنم که خوشمزه می شه چشمام رو می بندم و می گم من الان توی بهشت هستم و غذام رو با چشم بسته می خورم که همه لذت عطر و طعم و بوش رو ببلعم و چیزی از دست ندم.  به شوهرم می گم من اگه مرد بودم قطعا زنی رو می گرفتم که دستپختش خوب باشه! بلاشک. اولین و مهمترین معیارم این بودخوشمزه بعد به همسرم می گم عجب مرد خوش شانسی هستی که همچین زن اشپزی گیرت اومده ها! قیافه مناز خود راضی قیافه همسرمتعجب

بعد از یکسال کلنجار تصمیم (فقط تصمیم ها ) گرفتم که نترسم و بی بی دار بشم. برای ازدواج که 10 سال طول کشید تا به ترس هام غلبه کنم خدا رو شکر برای بی بی فقط دو سال طول کشید! امیدوارم فرزندی که قراره مامانش بشم سالم باشه و طالعش بلند باشه و عاقبت به خیر بشه و اونم تصمیم بگیره که بیاد. قلب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤


سفر به شیراز

19 تا 21 اردیبهشت- شیراز - نفری 750 تومان(پول هتل و پرواز)

همسرم به مناسبت تولدم سفر به شیراز رو به عنوان هدیه برام در نظر گرفته بود. البته با یه دخالت کوچولو از جانب من. گفت "کادو چی دوست داری؟" گفتم "سفر می خوام. سفر، اونم به شیراز نیشخند"

از هتلیار هتل بزرگ شیراز رو که سال 92 افتتاح شده و نزدیک دروازه قران هست گرفتیم. شبی 410 هزار تومان!! و پرواز هم ماهان که نفری 330 تومان شد. سفر گرونی شد ولی خوب تولد تولده دیگه!

اب و هوای شیراز خنک بود و راه رفتن در هوای بهاری اش لذت می داد. روز اول بعد از تحویل چمدون ها به "گهواره دید" که نزدیک دروازه قران هست رفتیم. نزدیک به 500 پله داشت که از کوه بالا می رفت. به اتاقکی رسیدیم که به شهر شیراز مشرف بود و در قدیم جایگاه دیده بانان و سربازان برای نگهبانی شاهراه ورودی شیراز بود. مردم شیراز به زبان عامیانه به آن گهواره دیو می گویند.  بعد از نشستن در هوای خنک کوهستانی به طرف پایین امدیم و رفتیم خدمت خواجه شیرازی که عرض ادب کنیم. ناهار رو در هفت خوان از بهترین رستوران های شیراز خوردیم (قیمت: بالا کیفیت: عالی) بعد به هتل برگشتیم. از مجموعه ورزشی هتل که شامل استخر و سونای گرم و خشک جکوزی و سالن بدنسازی استفاده کردیم و بعد برای عرض ادب به خدمت جناب سعدی رفتیم و بعد به باغ دلگشا که همان نزدیکی بود. در کنار باغ دلگشا ابشار مصنوعی زیبایی بود که چشم رو نوازش می کرد. بعد رفتن به "بابا بستنی" معروف در شیراز که صفی بود و ما دلیل این همه استقبال رو نفهمیدیم چون بی مزه و بی کیفیت بود (قیمت: پایین، کیفیت: پایین)

روز دوم: ارگ کریم خان، مسجد کریم خان، حمام کریم خان، موزه پارس، بازار، رستوران شرزه  در نزدیکی بازار(قیمت: متوسط، کیفیت: بد)، شاهچراغ، خوردن فالوده شیرازی در پشت ارگ کریم خان که خیلی معروفه (قیمت: پایین کیفیت: عالی) برای شب به باغ جهان نما رفتیم و من در زیر چشمان متعجب همسر لباس محلی پوشیدم و ازش خواستم که عکس بگیره و بعد به محل دفن خواجوی کرمانی در مجاورت دروازه قران رفتیم. 

روز سوم: مجموعه ورزشی هتل، باغ ارم که از نظر من زیباترین باغ شیرازه و حتما باید این باغ زیبا رو دید، رستوران صوفی (قیمت: متوسط، کیفیت: متوسط)، باغ عفیف آباد (گلشن) که توسط عفیفه از نوادگان قاجار به فرح پهلوی اهدا شده بود و در مزایده به ارتش واگذار شده بود و بعد از بازسازی برای بازدید عموم گشایش شده بود.

پ.ن.1: من به هوای هوای مست کننده و بوی عطر بهار نارنج  شیراز در بهار این انتخاب رو کردم اما دریغ از گلی بر روی درخت. متاسفانه مثل اینکه زودتر بهار نارنج ها از درخت ها جمع شده بود. اما عوضش شمال که رفتیم بوی بهار نارنج و گل های پرتقال و لیمو کل فضا رو عطراگین کرده بود و ما رو مست مست کرده بود.ابله

پ.ن.2: تخت جمشید و مقبره کوروش و نقش رستم رو دفعه پیش در سفر به شیراز رفته بودیم و این بار به گشت و گذار باغ های شیراز اختصاص دادیم. تاکسی ها برای بردن به تخت جمشید 120 و برای گردش هر سه مجموعه تا 180 تومان درخواست می کردند!

پ.ن.3: هر باغی که می رفتیم همسرم می گفت اینا که همه شبیه همه و من می گفتم نه ببین این باغ نارنج بود این باغ سروه این باغ به موزه تبدیل شده. فکر کنم برای همسرم بهترین پارتش هتلمون و مجموعه ورزشیش بود! و من که توی کل باغ ها از خودم ذوق در ور می کردم. ولی بازم دستش درد نکنه که به هوای من به شیراز اومد. البته منم سعی کردم یه خورده به دل ایشون راه بیام. ولی کلا یه ادم اهل کمپ و سفرهای کوله ای با یه ادم اهل سفرهای هتلی سخته با هم مچ شدن.  هیپنوتیزم

پ.ن.3: در شیراز عرق بهار نارنج، شاطره و نسترن رو امتحان کردیم که بهار نارنجش عالی بود.

پ.ن.4: شیراز پر بود از توریست. رفتیم حمام نزدیک ارگ کریم خان، توریستها از کل در و دیوارش عکس می انداختند بعد مهربان همسر می گه ازی من اینجا رو دیگه داخل نمی یام خودت برو دیگه. حمام اینجا هم عین حمام ارگ کریم خانه دیگه. حموم که دیدن ندارهنیشخند

پ.ن.5: اولین سفر دو نفره امون بود. تا قبل از این هر جا می رفتیم با جمع می رفتیم. این هدیه تولدم یکی از بهترین هدیه های زندگیم بود. خیلی خوش گذشت. مرسی از مهربان همسرم.قلب

 پ.ن.6: توی هتل بزرگ شیراز یه ماساژور فیزیوتراپ به اسم خانم رجبی بود که دستهاش معجزه گر بود. نیم ساعت ماساژ رویال 85 تومان در اومد ولی برای من که اسپاسم گردن و پشت داشتم عالی بود. اگه تهران بود حتما مشتریش می شدم. قلب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤


بازگشت

بالاخره پنج شنبه چشمم به جمال شیرپلا روشن شد. یکسالی بود که کوه نرفته بودم. یکسره گازش رو گرفتم و حدود 2.5 ساعت طول کشید تا برسم به پناهگاه.  هر چند ماهیچه پای راستم گرفت و دادم رو در اورد و دو روز بدن درد گرفتم ولی واقعا لذت داشت. با تشکر از اقای فرید که فرمودند بعضی وقت ها با افزایش ظرفیت روحی و روانی چیزی درست نمی شه و باید کاری رو که دوست داری و حقته انجام بدی. کوه رفتن ام بسیار لذت بخش بود. مخصوصا وقتی روی پشت بام شیرپلا نشسته بودم و به تهران دود گرفته نگاه می کردم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج ، کوه


خودم رو یه هو گُم نکنم!

* یه عادت بد دارم که معمولا یه چیزایی رو قایم می کنم که دست کسی بهش نرسه اما بعد خودم هم نمی دونم کجا گذاشتمش! برای تعطیلات عید که نبودم کلید کشوی محل کارم رو بعد از قفل کردن درب قایم کرده بودم. امروز رفتم درب کشو رو باز کنم که یه سند از توش بردارم هر چی فکر می کردم یادم نمی اومد کلید کجاست. کل کتابخونه، زیر گلدون ها، بالا کمد، داخل پرینتر، زیر کپسول گاز، داخل جلد سی دی ها و بقیه جاها رو حدود 1 ساعت می گشتم و وقتی به نتیجه نرسیدم و ناامید شده بودم می خواستم قفلش رو بدم بشکنند که شانسی پیداش کردم. کجا؟ توی زونکنی بین 100 تا کاغذ گذاشته بودم. عقل جنم بهش نمی رسه نمی دونم چطور از خودم انتظار داشتم با این حافظه چراغ نفتی یادم بیاد!! چه توقعاتی مردم از خودشون دارند!!

** یکشنبه رفتم تجریش گردی و حلیم سیدمهدی رو خوردم و برگشتم. این گشت چه قدر حالم رو بهتر کرد. ایشالله فردا هم می رم شیرپلا. دارم کم کم به این نتیجه می رسم که باید منابع گرداوری انرژی هام رو قدر بنهم و منتظر کسی نباشم. از طرفی از همسرم هم خواستم ماهی یکبار برای من کنار بذاره که فعلا قبول کرده!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤


دردسرهای یک خانم مزدوج

بی خود نبود که از ازدواج فراری بودم و می ترسیدم. ازدواج در عین شیرینی هایی که داره دردسرهایی هم به همراهش داره. من در عین وابستگی شدیدا به دنبال ازادی هستم و الان اصرار فامیل درجه یک من و همسرم برای با هم بودن بیش از اندازه و محبت های دخالت جویانه اشون باعث کلافگی ام می شه و دوست دارم از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم که بعد با انرژی برگردم. قبلا محل گرداوری انرژی ام رفتن به کوه بود و یا کمپ های گروهی. متاسفانه الان به دلیل عدم علاقه همسرم این امکان رو از دست دادم و بعضی وقت ها کم می یارم. بعد از دو هفته تعطیلی و بودن با خانواده خودم و همسرم دیگه داشتم جوش می اوردم که خدا رو شکر این تعطیلات کذایی تموم شد. سفر یک هفته ای شمال، سیزده بدر در باغ، شوهرم می گه تو چی دیگه می خوای و می گم یه ذره ازادی، یه جمع دو نفره بی دغدغه، یک بودن با هم. و درک نمی کنه و می شه مقدمه دعوا. از اینکه به اجبار به عید دیدنی کسی از خانواده شوهرم برم که ازش خوشم نمی یاد و دلیلی هم نداره که برم، از اینکه مجبور باشم همیشه همسفر کسانی باشم که نمی خوام. از اینکه نتونم یه سفره دو نفره رو تجربه کنم اذیت می شم و این یعنی اینکه هنوز انقدر بزرگ نشدم و وسعت روحی پیدا نکردم که ادم های اطرافم باعث ناراحتی ام می شند. پس 

خدایا در سال جدید به من صبر اعطا کن که بتونم استانه تحمل بیشتری داشته باشم. درک اعطا کن که بتونم همسرم و خانواده اش رو بفهمم، مهربانی بیشتری اعطا کن تا بتونم عشق بیشتری داشته باشم و بتونم بالاخره بین نیاز به وابستگی و نیاز به ازادی ام تعادل برقرار کنم و مرزهام رو برای اطرافیان مشخص کنم. امین. 

پ.ن. معمولا توی سفر و توی تعطیلات که افراد وقت بیشتری با هم می گذرونند سایه ها بالا می یاد. مخصوصا با خانواده همسر که به طوری طبیعی تنش وجود داره. می دونم سایه هام زده بالا و می دونم در غیر تعطیلات راحت تر می تونم منیج کنم به علت زمان کمتری که با هم می گذرونیم. این یعنی باید روی خودم بیشتر کار کنم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج


ازدوج یزدوج ازدواج

ازدواج می تونه زمانی خیلی شیرین و زمانی تلخ باشه. زمانی می شه که تصور می کنی حدی بالاتر از این از عشق به همسر وجود نداره و زمانی دیگه خودت انتخاب خودت رو زیر سوال می بری! جایی خونده بودم که مسیر ازدواج در سال های اتی زوجین به این دلیل کند و بی روح می شه که زوج ها در اوایل ازدواج که در بالاترین حد عشق به طرف مقابل هستند تلخی ها و ناراحتی ها رو زیرسبیلی رد می کنند و با هم در موردش صحبت نمی کنند چون استانه تحمل بالاتری دارند. اما تاکید شده که رمز موفقیت ازدواج های پایدار و پویا ضمن انعطاف پذیری طرفین، صحبت در مورد ناراحتی های پیش امده بین دو طرف هست و مدیریت رابطه در خوشی و ناخوشی. الان مدیر دست وپاچلفتی هستم ولی خودمون رو که با یکسال پیش مقایسه می کنم به مراتب رشد کردیم. پس بزن اون دست قشنگه رو تشویق

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : ازدواج


در چنین روزی

باورم نمی شه. یکسال از عقد و 3 ماه از زندگی مشترکم گذشت. امروز به خاطر کار زیاد زمان از دستم در رفته بود و همسرم هم چون می خواست سورپرایزم کنه به روم نیاورده بود. وقتی یه هویی با دیدن تقویم فهمیدم که همون روز موعوده ذوق زده شدم، اومدم به شوهرم متقابلا تبریک بگم  هول شدم بهش می گم "عزیزم ما یکسال رو پشت سر گذاشتیم. اکثر طلاق ها در سال اول زندگی اتفاق می افته ولی ما خدا رو شکر اولی رو پشت سر گذاشتیم."بغل

قیافه شوهرم تعجب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : ازدواج