پول

× جمعه پیش باغی در کرج مهمانی بودیم. باغی که به جرات نزدیک به 10 میلیارد می ارزید و بعضی از مهمانها وضعیت مالی خوبی داشتند. یکیشون اسپانیا زندگی می کنه و از ایران حداقل ماهی 40 میلیون براش می فرستند. در کنار این خونه هم براش خریدن. این خانم کار هم نمی کنه و فقط در بارسا با شوهر و دو پسرش زندگی می کنه و تفریح. قاعدتا چنین ادمی خیلی باید شاد باشه. ولی توی نیم ساعتی که من رو کنار کشیده بود و حرف می زد کلی ناراحت بود. باور می کنید به خاطر پول! اینکه کی سهمش بیشتره و چرا به اون یکی بیشتر می رسه و غیره! انقدر صورت خسته و افسرده اش روم تاثیر داشت و انرژی های منفی اش رو جذب کردم که خودم هم در طول این هفته خسته و کسل هستم و بد می خوابم. قطعا به این نتیجه رسیدم که پول خوشبختی وارامش خیال نمی یاره در کنار پذیرش این واقعیت که پول می تونه اسباب شادی رو هم فراهم کنه. مثلا یه تور کنیا و تانزانیا دیدم که هزینه اش 2390 دلار + هزینه پرواز هست و من افسوس می خورم که فراهم کردن پولش درسته برای من غیرممکن نیست ولی از خرجهای دیگه زندگی ام باید بگذرم که غیرمنطقی می شه! پس اینطور نتیجه گیری کردم. پول برای لذت بیشتر بردن از زندگی خوبه ولی داشتنش لزوما باعث شادی نمی شه! ولی برای من که باشه عالیه! قلبپس خدایا باران رحمت ات رو بر من جاری کن و سفر کنیا و تانزانیا رو برام فراهم بگردان. امین.خیال باطل

 

×× تقاطع فلسطین و انقلاب در ساختمان مهر یک اغذیه ایتالیایی بود با کیفیت عالی و غذاهای خوش طعم ایتالیایی به نام زینو. بودن این غذاخوری شیک در مرکز شهر جای تعجب داشت. از غذاهای مورد علاقه ام استیک با سس قارچ یا سس انار یا سس رز بود. پیتزا و پنه و لازانیایی با طعم باور نکردنی هم داشت. اون محل پاتوقم شده بود و عاشق رفتن و تست غذاهای مختلفش بودم. این هفته که دیدم خلقم کج شده و داره یه وری راه می ره گفتم خودم رو به یک پیتزا خوشمزه دعوت کنم. وقتی رسیدم به اونجا با کمال تعجب دیدم منو غذاها و پرسنل تغییر کردن و اون محل دوست داشتنی رو تبدیل یه یکی از همین اغذیه های معمولی کردند. برای اطمینان خاطر پیتزاش رو هم تست کردم. ولی خیلی بد شده بود. حیف که یکی از جاهای دوست داشتنی ام رو از دست دادم. ناراحت

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها : سفر


روتین وار

نمی دونم چرا تفریحات زن و شوهری به چشم نمی یاد. وقتی مجردی یه کوه ساده هم می ری می تونی راجع بهش کلی قلم فرسایی کنی ولی الان از عید تا به حال  3 بار شمال رفتیم و یه بار شیراز ولی روی هم  انرژی صعود به قله توچال رو نداره! شوهرم می گه چهار بار تا به حال سفر بردمت و من می گم شمال حساب نمی شه و اون چشم هاش رو می غلتونه و می گه پس دیگه شمال نمی برمت! ای بابا. خوب شمال همین بغله دیگه. حساب نمی شه دیگه. تازه اخرین باری که رفتیم شمال اومدم خودم رو لوس کنم رفتم بغل شوهر که طبق معمول از پله ها با هم بیایم. از پله ها هم به سلامت رسیدیم به پایین، اما تا قدم اول رو روی روفرشی برداشت فرش لوله شد و همسرم پاش توی لوله گیر کرد و دوسه تا قدم برداشت که تعادلش رو حفظ کنه و منو محافظت کنه و دیگه نشد و من رفتم توی چهارچوب در و خودش هم کوبیده شد به دیوار!  سرم یه هو شروع به پاشش خون کرد . همه هول شده بودند. هر چی می گم هیچی نیست گوش ندادند و منو بردند بیمارستان که کارم با دو تا بخیه حل شد. از دکتر خواستم که داروی بی حسی نزنه. خیلی هم درد نگرفت. حداقل بار پیش که پیشونی ام رو بخیه زدم خیلی بیشتر درد گرفت. بعد خودم به خودم می گم اینم هیجان دیگه! تعجبتازه اول که وارد بخش اورژانس شنیدم نگهبان اومد داخل و گفت نزاع داشتید!! خواستم بگم اره که بلکه شوهرم رو بگیرن و یه خورده هیجانش بیشتر بشه که دیگه کوتاه اومدم نیشخند حالا دکتر از شوهرم می پرسه چی شد و شوهرم می گه خانمم بغلم بود پام پیچ خورد رفتیم توی چهارچوب دکتر سرش رو به حالت ناباوری تکون داد و گفت این مدلته!! شوهرم هم بنده خدا نگرفته بود دکتر داره رسما متهم به زن ازاری می کنه و دوباره داشت توضحی می داد و من اینور هر هر زیر لبی بهش می خندیدم!  خنده

زندگیم شدیدا روتین شده. از سرکارکه می رم خونه یکی دو ساعتی استراحت می کنم و بعد شروع به غذا پختن می کنم. غذا پختن لذت بخشه فقط نمی دونم چرا منوی ما خانوم های ایرانی محدوده و از وسط هفته گیر می کنم و به چی بپزم می افتم. پای ثابت غذاهام سیب زمینیه. شنیدم سیب زمینی برای الودگی هوا خوبه. مطمئن نیستم. سیب زمینی خورد شده به قطعات درشت رو 10 دقیقه با آب و زردچوبه و فلفل و نمک می پزم. بعد توی سینی فر می ذارم. روش روغن زیتون و سیر می ریزم و 30 دقیقه ای در فر برشته می شه. کنارش کدو سبز رو درشت پوست می گیرم. پوستش رو خلالی می کنم و توی اب باقیمانده از سیب زمینی می ریزم. یک دقیقه که بخار پز شد یکربع اخر به سینی سیب زمینی داخل فر اضافه می کنم. باقیمانده کدو پوست کنده شده رو به قطعات ریز خورد می کنم، در یک قابلمه دیگه با فلفل و نمک و دو سه تا قاشق سرکه بالزامیک تفت می کنم. این دورچین های خوشمزه رو می شه با هر غذایی نوش جان کرد. من که عاشق اینا هستم. حالا به دلخواه می شه ذرت شیرین و قارچ هم در کنارش اضافه کرد.

من شدیدا عاشق غذا و طعم و مزه هستم. و هر وقت غذام خوشمزه می شه خودم بیشتر ذوق می کنم. وقتی غذا رو خیلی دوست داشته باشم مثل وقتی که همسر جان همبرگر مخصوصش رو درست می کنه یا خودم غذایی  رو درست می کنم که خوشمزه می شه چشمام رو می بندم و می گم من الان توی بهشت هستم و غذام رو با چشم بسته می خورم که همه لذت عطر و طعم و بوش رو ببلعم و چیزی از دست ندم.  به شوهرم می گم من اگه مرد بودم قطعا زنی رو می گرفتم که دستپختش خوب باشه! بلاشک. اولین و مهمترین معیارم این بودخوشمزه بعد به همسرم می گم عجب مرد خوش شانسی هستی که همچین زن اشپزی گیرت اومده ها! قیافه مناز خود راضی قیافه همسرمتعجب

بعد از یکسال کلنجار تصمیم (فقط تصمیم ها ) گرفتم که نترسم و بی بی دار بشم. برای ازدواج که 10 سال طول کشید تا به ترس هام غلبه کنم خدا رو شکر برای بی بی فقط دو سال طول کشید! امیدوارم فرزندی که قراره مامانش بشم سالم باشه و طالعش بلند باشه و عاقبت به خیر بشه و اونم تصمیم بگیره که بیاد. قلب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤


سفر به شیراز

19 تا 21 اردیبهشت- شیراز - نفری 750 تومان(پول هتل و پرواز)

همسرم به مناسبت تولدم سفر به شیراز رو به عنوان هدیه برام در نظر گرفته بود. البته با یه دخالت کوچولو از جانب من. گفت "کادو چی دوست داری؟" گفتم "سفر می خوام. سفر، اونم به شیراز نیشخند"

از هتلیار هتل بزرگ شیراز رو که سال 92 افتتاح شده و نزدیک دروازه قران هست گرفتیم. شبی 410 هزار تومان!! و پرواز هم ماهان که نفری 330 تومان شد. سفر گرونی شد ولی خوب تولد تولده دیگه!

اب و هوای شیراز خنک بود و راه رفتن در هوای بهاری اش لذت می داد. روز اول بعد از تحویل چمدون ها به "گهواره دید" که نزدیک دروازه قران هست رفتیم. نزدیک به 500 پله داشت که از کوه بالا می رفت. به اتاقکی رسیدیم که به شهر شیراز مشرف بود و در قدیم جایگاه دیده بانان و سربازان برای نگهبانی شاهراه ورودی شیراز بود. مردم شیراز به زبان عامیانه به آن گهواره دیو می گویند.  بعد از نشستن در هوای خنک کوهستانی به طرف پایین امدیم و رفتیم خدمت خواجه شیرازی که عرض ادب کنیم. ناهار رو در هفت خوان از بهترین رستوران های شیراز خوردیم (قیمت: بالا کیفیت: عالی) بعد به هتل برگشتیم. از مجموعه ورزشی هتل که شامل استخر و سونای گرم و خشک جکوزی و سالن بدنسازی استفاده کردیم و بعد برای عرض ادب به خدمت جناب سعدی رفتیم و بعد به باغ دلگشا که همان نزدیکی بود. در کنار باغ دلگشا ابشار مصنوعی زیبایی بود که چشم رو نوازش می کرد. بعد رفتن به "بابا بستنی" معروف در شیراز که صفی بود و ما دلیل این همه استقبال رو نفهمیدیم چون بی مزه و بی کیفیت بود (قیمت: پایین، کیفیت: پایین)

روز دوم: ارگ کریم خان، مسجد کریم خان، حمام کریم خان، موزه پارس، بازار، رستوران شرزه  در نزدیکی بازار(قیمت: متوسط، کیفیت: بد)، شاهچراغ، خوردن فالوده شیرازی در پشت ارگ کریم خان که خیلی معروفه (قیمت: پایین کیفیت: عالی) برای شب به باغ جهان نما رفتیم و من در زیر چشمان متعجب همسر لباس محلی پوشیدم و ازش خواستم که عکس بگیره و بعد به محل دفن خواجوی کرمانی در مجاورت دروازه قران رفتیم. 

روز سوم: مجموعه ورزشی هتل، باغ ارم که از نظر من زیباترین باغ شیرازه و حتما باید این باغ زیبا رو دید، رستوران صوفی (قیمت: متوسط، کیفیت: متوسط)، باغ عفیف آباد (گلشن) که توسط عفیفه از نوادگان قاجار به فرح پهلوی اهدا شده بود و در مزایده به ارتش واگذار شده بود و بعد از بازسازی برای بازدید عموم گشایش شده بود.

پ.ن.1: من به هوای هوای مست کننده و بوی عطر بهار نارنج  شیراز در بهار این انتخاب رو کردم اما دریغ از گلی بر روی درخت. متاسفانه مثل اینکه زودتر بهار نارنج ها از درخت ها جمع شده بود. اما عوضش شمال که رفتیم بوی بهار نارنج و گل های پرتقال و لیمو کل فضا رو عطراگین کرده بود و ما رو مست مست کرده بود.ابله

پ.ن.2: تخت جمشید و مقبره کوروش و نقش رستم رو دفعه پیش در سفر به شیراز رفته بودیم و این بار به گشت و گذار باغ های شیراز اختصاص دادیم. تاکسی ها برای بردن به تخت جمشید 120 و برای گردش هر سه مجموعه تا 180 تومان درخواست می کردند!

پ.ن.3: هر باغی که می رفتیم همسرم می گفت اینا که همه شبیه همه و من می گفتم نه ببین این باغ نارنج بود این باغ سروه این باغ به موزه تبدیل شده. فکر کنم برای همسرم بهترین پارتش هتلمون و مجموعه ورزشیش بود! و من که توی کل باغ ها از خودم ذوق در ور می کردم. ولی بازم دستش درد نکنه که به هوای من به شیراز اومد. البته منم سعی کردم یه خورده به دل ایشون راه بیام. ولی کلا یه ادم اهل کمپ و سفرهای کوله ای با یه ادم اهل سفرهای هتلی سخته با هم مچ شدن.  هیپنوتیزم

پ.ن.3: در شیراز عرق بهار نارنج، شاطره و نسترن رو امتحان کردیم که بهار نارنجش عالی بود.

پ.ن.4: شیراز پر بود از توریست. رفتیم حمام نزدیک ارگ کریم خان، توریستها از کل در و دیوارش عکس می انداختند بعد مهربان همسر می گه ازی من اینجا رو دیگه داخل نمی یام خودت برو دیگه. حمام اینجا هم عین حمام ارگ کریم خانه دیگه. حموم که دیدن ندارهنیشخند

پ.ن.5: اولین سفر دو نفره امون بود. تا قبل از این هر جا می رفتیم با جمع می رفتیم. این هدیه تولدم یکی از بهترین هدیه های زندگیم بود. خیلی خوش گذشت. مرسی از مهربان همسرم.قلب

 پ.ن.6: توی هتل بزرگ شیراز یه ماساژور فیزیوتراپ به اسم خانم رجبی بود که دستهاش معجزه گر بود. نیم ساعت ماساژ رویال 85 تومان در اومد ولی برای من که اسپاسم گردن و پشت داشتم عالی بود. اگه تهران بود حتما مشتریش می شدم. قلب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤


سفر به جزیره کیش

19 تا 22 دی 93 – سه شب- هتل 5 ستاره شایان- دوبلکس رو به دریا- نفری 605 تومان

ماساژ سوئدی در هتل مارینا 1 ساعت با ماساژور تایلندی به نام "جینا" 120 هزار تومان

شوهرم به من می گه تو معتاد به سفری. متفکرقبول دارم و قصد دست کشیدن از اعتیادم رو هم ندارم.تشویق عاشق سفرم و سعی می کنم افرهای مناسبی گیر بیارم. در وبم هم جزییات سفرهام رو یادداشت می کنم تا برای سال بعد که می خوام برم یه حافظه نوشتاری داشته باشم. مثلا به کمک وبم می دونم که همین تور کیش رو پارسال اول محرم گرفتم نفری 385 تومان. فکر کنم باید هفته اول محرم رو بذارم برای کیش گردی. چون موزیک در این دهه در کیش ممنوع هست، می شه افرهای بسیار مناسبی گیر اورد. برای ما هم که برای ارامش و هوای تمیز سفر می کنیم بی موسیقی نه تنها ازار دهنده نیست بلکه بهتر هم هست. هوای کیش در این سه روزی که بودیم بهاری بود و شب ها خنک و کمی سرد می شد. غذای توتی فروتی که در نزدیکی هتل شایان و روبروی اسکله بود بسیار لذیذ و خوشمزه بود. مخصوصا استیک دایان و شیک بریتانیایی اش. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ ها : سفر


سفری دوباره به استانبول

 30 مهر تا 5 آبان 1393 – 5 شب - با پرواز اسمان (در برگشت 2 ساعت تاخیرش کلافه امون کرد) – هتل سه ستاره Sultan در منطقه فاتیح که هتل قابل قبولی بود به غیر از اذیت های صدای مساجد اطراف در هنگام اذان صبح– مبلغ 1350000 تومان

سفرنامه استانبول سال 91 که نوشتم تقریبا کامله. این رو بیشتر به خاطر درج هزینه ها نوشتم. 

روز اول جزایر پرنس که این بار با استانبول کارت به کاباتاش رفتیم و تقریبا نفری 2.5 لیر هزینه شد در جزیره بیوک ادا پیاده شدیم و دوچرخه سواری (10 لیر) و خوردن غذاهای دریایی شامل ماهی مزگیت که من زیاد دوست نداشتم و ماهی کاپرا (فکر کنم همون کپور خودمون باشه) که خیلی خوشمزه بود برگشتنه بلیط برای کشتی تهیه کردیم نفری 7 لیر.

شب به خیابان استقبال رفتیم و کینگ برگر که بستنی خوشمزه ای به قیمت 1 لیر داشت که تقریبا هر شب می خوریم.

روز دوم شهربازی ویالند (ورودی 65 لیر) که ماشین های خود شهربازی واقع در میدان تقسیم به صورت رایگان، هر یکساعت یکبار افراد رو به شهر بازی می برند و بر می گردونند.

بعد به خیابان سلطان احمد رفتیم و خورن کومپیر و چای و باقلوا

روز سوم آکواریوم (ورودی 30 لیر) و استانبول فروم (ایستگاه کجاتپه) و در شب خیابان استقلال

روز چهارم دلما باغچه که بعد از کاباتاشه (ورودی 40 لیر) و اب انبار یا سیسترن (ورودی 25 لیر) مقابل پارک سلطان احمد و منطقه اسیایی با اتوبوس های ساری یر از طریق کاباتاش و پل گالاتا

روز پنجم تپه های پیرلوتی یا بام عشاق (یر لوتی نام نویسنده ای فرانسوی است که سال ها پیش رمانی را در اینجا نوشته, او یکی از مدافعان استقلال ترکیه بود و در تشکر از حمایت های او دولت ترکیه، نام یکی از معروف ترین تپه های شهر را، پیر لوتی گذاشت. ) برای رسیدن به ایستگاه مزبور، بهترین راه سوار شدن در خط اتوبوسی است که از ایستگاه "امینونو" آغاز میشود و کنار ورودی تله کابین در ایستگاه EYUPتوقف دارد. و در شب به لالعلی رفتیم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : سفر


راپل و پل صراط

اواخر هفته پیش سفری به مشهد داشتیم. یکی از جاهایی که بازدید کردیم منطقه گردشگری سد چالیدره بود که یکی از خوش و آب هواترین مناطق ییلاقی بخش طرقبه است. برای رفتن به این منطقه زیبا مجبور به گرفتن ماشین دربستی شدیم چون وسایل نقلیه عمومی نداشت. بعد از رسیدن به این منطقه که حدود 45 دقیقه در راه بودیم به وسیله یک ترن عهد بوق به بالا کشیده شدیم و چشممون به جمال این سد زیبا که در میانه کوه جا خوش کرده بود روشن شد. 

منطقه برای توریست ها (اکثرا عرب که شامل عراقی و سوریه ای بودند) و گردشگران ایرانی بازسازی شده بود و مسیرهای عبوری با پلکان مفروش شده و الاچیق های اجاره ای برای استراحت بازدیدکنندگان و فروشگاه های مواد غذایی گذارده شده بود. بخش جالب این مجموعه به غیر از قایق سواری بر روی این دریاچه زیبا، بازی ای بود که راپل خوانده می شد که شامل سرخوردن از یک طناب از یک سر کوه به سمت دیگه و عبور از یک پل معلق بود. علارغم طبع ترسوی اخیرم، این بازی رو تجربه کردم که در اخر به غلط کردن افتادم. :دی

بازم سرخوردن از روی طنابش برام قابل تحمل بود اما وقتی به قسمت عبور از پل معلق رسیدم کاملا جراتم رو از دست داده بودم و فقط با محکم گرفتن طناب و خم شدن سرم به طرف چوب زیر پام و ندیدن گودال زیر پام بود که تونستم رد بشم.

فکر کنم تنها فردی که انقدر جیغ زد من بودم. عجیب دو سه سال اخیر ترسو شدم. بعد از بازی، برادرم با تعجب به من می گه "تو چرا انقدر ترسو شدی!"

فکر کنم اثرات دو سه سال پیش و شکسته شدن پام منو انقدر جون دوست کرده که انقدر محتاط شدم و ریسک پذیری ام به شدت پایین امده. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : سفر ، ماجراجویی


کیش

6 تا 9 بهمن- هتل 4 ستاره آریان- کیش ایر – 345 تومان

سفر به کیش خوب بود. کلا بهمن ماه هوای کیش عالی و بهاریه به طوریکه به خاطر خنکی هوا آبتنی هم چندان دلچسب نبود. این بار در کیش بولینگ رو امتحان کردیم که خیلی لذت بخش بود به خصوص به خاطر رقابتی سه نفره که برنده اش من بودم و حس رقابت طلبیم رو ارضا کرد، هر چند بار دوم که رفتیم و مسئول اونجا به من گفت بازیت خیلی خوب بود و استعداد این بازی رو داری کاملا مثل یه ناشی بازی کردم به طوریکه هم تیمی ام هی می گفت "تو چرا انقدر افت کردی؟" فکر کنم جنبه تعریف شنیدن رو ندارم. :دی ماساژ هتل داریوش رو هم دوباره رفتم و این بار ماساژ سوئدی رو امتحان کردم که خیلی حال داد. هزینه یکساعتش 70 تومان بود که با توجه به زحمتی که ماساژور می کشه و لذتی که از ماساژ یه حرفه ای می بری نرخ منصفانه ایه. یه ماساژی که خیلی دوست داشتم امتحان کنم و به خاطر هزینه اش دلم نیومد ماساژ حوله داغه که یک و نیم ساعته و 130 تومانه که شاید بار بعد اگه دلم بیاد امتحانش کنم.

دوباری هم که به دو چرخه سواری رفتیم خوب بود. دوست دارم یه بار کل جزیره رو با دوچرخه طی کنم که با توجه به تنبلی خودم و همراهام امکان به وقوع پیوستنش زیر صفره. :دی از نشستن  روی اسکله و نان دادن به ماهی ها و تماشای بازی اشون هم لذت می بردم اما حضور دو سه تا ماهیگیر عیشم رو به نیش تبدیل کرد وبه ناچار بلند شدم. این بار خیلی به مراکز خرید رفتیم و فکر کنم علت خستگی بعد از سفرم به خاطر پاساژگردی باشه. من این گفته رو که "خانم ها عاشق خریدند" رو درک نمی کنم. چون قطعا من این طور نیستم. دلم بیشتر برای سفرهای کمپی تنگ شده. مثل اسالم به خلخال یا مشابه اون. خدا رو شکر. بهار نزدیکه.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : سفر


دبی دبی

 قرار بود برای تابستان برنامه ای به تایلند بذاریم که بنا به دلایلی سفر رو به دبی تغییر دادیم. منزل یکی از آشنایان در منطقه Jomeireh Lakes Towers  بود پس برنامه ای 8 روزه به مقصد دبی رو ریختیم. اول از ویزای مجزایی که باید برای دبی می گرفتیم تعجب کردیم. این کشور کوچک عربی از هر توریستی نزدیک به 280 درهم برای صدور ویزا دریافت می کنه. اما این تنها شگفتی ما در این سفر نبود. بالاخره بعد از مدتها کِش و قوس با 7 نفر دیگه ای که قصد آمدن داشتند در سه گروه و سه تایم مختلف عازم این کشور کوچک که 22 دومین کشور گران دنیا در سال 2012 معرفی شده شدیم.  

قبل از رفتن به دبی سعی کردم اطلاعاتی راجع به این شهر کوچیک پیدا کنم اما اکثر سفرنامه هایی که پیدا کردم ختم می شد به چرخ زدن در مال های دبی! از سافاری، پارک ابی، شهربازی، اتوبوس شگفت اور که در داخل شهر چرخ می زنه و بعد همون ماشین داخل کانال خور می ره که البته ما فرصت نکردیم این رو سوار بشیم، بازار دیره، بازار طلا، سینما و ... خبری نبود. اینه که قبل از سفر حسابی در سایت های دبی گشتم تا اطلاعاتی به دست بیارم و از دوستانی که اهل این برنامه ها بودند هم سوال کردم تا بالاخره فهمیدیم کجاها باید بریم. فکر کنم این سفرنامه برای کسانی که قصد رفتن به دبی رو دارند اطلاعات خوبی داشته باشه.

دقیقا قبل از بحران ارزی تصمیممون برای رفتن قطعی شد و درهم رو به قیمت 750 تومان خریدیم و از روز بعد با ناباوری شاهد بالا رفتن قیمت درهم شدیم تا حتی بعضی از همسفرهامون مجبور به خرید درهم به قیمت 1000 تومان شدند. بانک ملت هم 300 دلار به قیمت مرجع 2500 می داد که چون ما در خرداد از سهمیه 450 تایی دلار 1250 استفاده کرده بودیم مجاز به گرفتن این 300 تا نبودیم.

ویزا 280 درهم

بلیط هواپیمایی آسمان: 380 هزار تومان

عوارض خروج از کشور: 55 هزار تومان

بیمه سفری سامان: 11 هزار تومان

روز اول، شنبه:

جمیره لیک تاور، برج خلیفه و رقص فواره ها

بعد از گذر از خوان اول بالاخره شنبه 29 مهر 1391 ساعت 13:50 از طریق فرودگاه امام خمینی به طرف این شهر کوچک ساحلی به راه افتادیم و دلار و گرانی و همه چیز رو به فراموشی سپردیم. پرواز راحت و خوبی داشتیم که حدود 2 ساعت به طول انجامید. خدمه خوبی داشت و خلبان هم دست فرمونش خوب بود. فکر کنم با توجه به شایعات افزایش قیمت بلیط هواپیما آخرین باری بود که با چنین قیمتی سفر داشتیم. بعد از دو ساعت به ترمینال 2 فرودگاه دبی پا گذاشتیم که نسبت به ترمینال 1 و 3 کوچکتر و جمع و جوتر و البته خلوت تره. بعد از اسکن چشم و بازدید گذرنامه و ویزا  که حدودا 10 دقیقه طول کشید به دبی گام نهادیم، دوستان دیگری که از ترمینال 3 اومده بودند همین مراحل براشون بیش از یک ساعت طول کشیده بود.

همین که پا به بیرون گذاشتیم هوای شرجی و گرم به صورتمون خورد. خوشبختانه هوا از چیزی که انتظار داشتیم خنک تر بود و در این 7-8 روز خیلی اذیت نشدیم. فقط اگه زیر آفتاب می رفتی گرماش اذیت می کرد، همه مکان هاش سربسته و خنک بود و تنها جای سربازی که رفتیم پارک آبی بود که اتفاقا گرمای خورشید در اینجا خیلی هم می چسبید. ترمینال یک و سه روبروی مترو (که به نظر بیشتر مونوریل می اومد تا مترو چون روی زمین بود) در می یاد و می تونید ازش استفاده کنید ولی چون ترمینال 2 فاقد مترو بود یه ون برای 5 نفرمون کرایه کردیم و اولین شگفتیمون در بدو ورود به دبی رقم خورد. هزینه تاکسی از فرودگاه تا منطقه Jomeireh Lake Towers که نزدیک ابن بطوطه مال بود چیزی حدود 100 درهم شد (25 درهم ورودی تاکسی های فرودگاه + 75 درهم تاکسی متر) حدود 40 دقیقه ای در راه بودیم تا بالاخره چشممون به برج های این منطقه روشن شد. بعد از استراحتی کوتاه د رخانه گشتی کوتاه در این منطقه زدیم. این منطقه به دلیل دریاچه های مصنوعی متعدد کوچکی که برای هر بخش و میان برج ها زده شده به این نام مشهوره. این دریاچه ها برای پیاده روی صبح و شب عالی بود. شب اول هم خودم رو به فلافلی نزدیک دریاچه مهمان کردم. مزه اش خوب بود. مخصوصا که با نون هایی مثل تافتون ما ساندویچ رو درست می کنند. نوع هندی اش به خاطر طعم تند فلفلی اش خیلی خوشمزه بود. بعد از غروب به طرف مترویی که در نزدیکی برج ها و به همین اسم وجود داشت رفتیم.

چندین نوع کارت مترو وجود داره که ما به صرفه ترین برای توریست ها رو انتخاب کردیم. کارت سیلور که 5 درهم هزینه کارت شد و 50 درهم شارژ کردیم. بعد از پایان سفر از کارت 5 درهم کم می شه و هر مقداری که در کارت باقی مونده باشه به مسافر پس داده می شه. پس نگران این موضوع نباشید. قطارها هر 6 دقیقه یکبار می یان. نوشیدن و خوردن در مترو ممنوعه و جریمه های سنگینی براش بستند. از ادامس جویدن و خوردن و نوشیدن که 100 درهمه تا پا روی صندلی ها گذاشتن که 500 درهمه و کشیدن ترمز 1000 درهم که همونجا ازت می گیرن! برای استفاده از مترو و نااشنا بودنتون نگران نباشید چون اکثر مناطق معروف به همون اسمه. مثل منطقه برج خلیفه و دبی مال که به اسم Dubai Mall هست یا امارات مال، منطقه دیره که شامل بازار قدیم دیره و فروشگاه معروف ایرانی پسند Day to Day هست یا ابن بطوطه. شب اول من چون خیلی تعریف رقص فواره ها رو شنیده بودم با مترو به طرف ایستگاه دبی مال به راه افتادیم. از مترو که پیاده شدیم برج خلیفه با تمام عظمتش روبروم سر در اورد.

برج خلیفه با ۱۶۳ طبقه قابل استفاده و ۸۲۸ متر ارتفاع، در حال حاضر بلندترین سازه و آسمان‌خراش ساخته شده به دست انسان است. ساخت این برج 6 سال به طول انجامید. برج خلیفه در ابتدا با نام "برج دبی" شناخته می‌شد اما در روز افتتاحیه توسط شیخ محمد بن راشد آل مکتوم، نام آن به افتخار حاکم امارات، خلیفه بن زاید آل نهیان‎، به «برج خلیفه» تغییر کرد. برج خلیفه دارای بیش از هزار واحد آپارتمان، ۴۹ طبقه اداری، ۴ استخر و یک کتابخانه مخصوص ساکنان است. طراحی این برج اثر شرکت آمریکایی اسکیدمور، اوینگز، مریل (SOM) و ادرین اسمیت با الهام از معماری اسلامی، طبیعت صحرا و گل Hymenocallis است.[اطلاعات از ویکی پدیا] این ایستگاه تقریبا 20 دقیقه پیاده روی به طرف دبی مال داره. فواره ها روبروی دبی مال و برج خلیفه است. یه ایستگاه در حال ساخت بود که روبروی دبی مال در می اومد و اینطوری این 20 دقیقه پیاده روی احتمالا تا سال اینده دیگه لازم نیست.

فواره های دبی از دیدنی ترین و فرحبخش ترین جاذبه های دبی است .این فواره ها در زمینی به مساحت حدودا 121410 متر مربع و بر روی دریاچه ای درست در کنار مرکز خرید دبی مال قرار گرفته اند این فواره ها پنج دایره و مجموعه بزرگ را تشکیل داده اند که دو دایره با سایز متفاوت در میانه انها قرار گرفته اند .این فواره ها را شرکت امریکایی کالیفرنیا طراحی کرده که فواره های بلاجیو در لاس وگاس نیز از کارهای آنهاست. این فواره ها بلند ترین فواره های دنیا می باشند و از این جهت رکورد دار محسوب می شوند و در میانه دریاچه برج دبی و طبقه همکف دبی مال قرار دارند و تقریبا 16 بار در طی روز فعال می شوند.  فکر کنم تا اخر سفر حدود 7-8 بار برای دیدن رقص اشون رفتم و هر بار متفاوت از قبل بود. طول این فواره هایی که تصاویر بسیار زیبایی را خلق می کنند، 275 متر است. رقص و حرکات موزون این فوره های بلند با موسیقی صورت می گیرد. این فواره ها که در دبی وجود دارد دارای 25 رنگ مختلف و گوناگونه. من تقریبا با موسیقی و رقص زیبای فواره ها به دنیای دیگه ای پرتاب می شدم.

اخرین حرکت مترو ساعت 24 شبه اینه که بعد از دیدن رقص فواره ها به طرف مترو حرکت کردیم تا جا نمونیم.

روز دوم، یکشنبه:

ابن بطوطه، دبی مال، پیتزای کالیفرنیا

چون خونه داشتیم سعی کرده بودیم که انواع مرباجات و پنیر رو برای صبحانه به همراه داشته باشیم. هر چند در روزهای بعد پنیر کالیفرنیا، تخم مرغ و گوشت دودی و کره کالیفرنیایی رو هم امتحان کردیم. صبح برای گرفتن نان به سوپری که در نزدیکی برج ها بود رفتیم و نان داغ سبوس دار گرفتیم. تقریبا هر بار نان برای 8 نفر حدود 10 درهم در می اومد. نان هاش فوق العاده خوشمزه بود. حدود 10-15 نوع مختلف نون داشت که در همون محل فروشگاه صبح پخته می شد. بعد از خوردن صبحانه با مترو به طرف ابن بطوطه رفتیم. حدود دو ایستگاه با ما فاصله داشت و از مترو که در می اومدی حدود  5 دقیقه پیاده روی به طرف مال داشت. یکی از نکات بد دبی اینه که هوای مال ها و مترو فوق العاده خنکه و بعد که بیرون می یای این تفاوت دما اذیتت می کنه. اول با دیدن افرادی که کت یا شالی روی دوششون انداخته بودند تعجب می کردیم ولی بعد متوجه شدیم که کارشون خیلی هم منطقیه.

 

یکی از زیباترین مال های دبی ابن بطوطه است. به خاطر طراحی فوق العاده ای که داره. گویا از سفرنامه یکی از شخصیت های مراکشی به نام ابن بطوطه ساخته شده و مسیرهایی که این شخصیت ازشون در سفرنامه یاد و گذر کرده رو ساختند. ایران، تونس، مصر، هند، چین، اندلس رو دیدم. منطقه مصرش فوق العاده زیبا بود. به خصوص با اسمانی که گرگ و میش غروب رو شبیه سازی کرده بود و انگاری در بازار قدیمی مصری ها در غروب هنگام قدم می زنی. اسمان ابی هند با اون تکه ابرهای پنبه ایش هم جالب بود و بوی عودی که به مشام می رسید و من تحسین می کردم و بقیه همسفرام پوف پوف :دی

قیمت اجناس فوق العاده بالا بود. به خصوص برای ما که همش درهم رو 1000 تومان محاسبه می کردیم. شلوار دیزل 1000 درهم، تی شرت تامی 350 درهم، ساعت 4000 درهم و کیف نمی دونم چه مارکی 17000 درهم و ... من که برای خرید نرفته بودم و این موضوع اذیتم نمی کرد ولی دوستان همراه چون وصف خرید دبی رو شنیده بودند دوست داشتند که می تونستند خریدی که دوست دارند رو داشته باشند اما با دیدن قیمت ها تقریبا ناامید شده بودند. ظهر در ابن بطوطه به قسمتی رفتیم که دور تادورش اغذیه فروشی های مختلف بود و وسط رو میز و صندلی گذاشته بودند و از هر بخشی که می خواستی غذا انتخاب می کردی. مک دونالد، فیش اند چیپس، شاورما، KFC و ... ما جنرال KFC رو گرفتیم که من اصلا خوشم نیومد. کیفیتش به نسبت قیمتش خیلی پایین بود. حدود 30-40 درهم برای هر کسی در می اومد ولی ازش لذت هم نمی بردی. بعد از ظهر بعد از کمی رفع خستگی به طرف دبی مال حرکت کردیم. دبی مال هم اجناسی به گرانی ابن بطوطه داشت. اکواریومی که در اینجا ساخته شده معروفه. از همون پشت شیشه هاش کامل دید داشت و ما دیگه بلیطش رو برای داخل که از داخل تونلی اکواریوم رو از داخل می دیدی نگرفتیم. بعد از کمی چرخ زدن در محوطه این مال به طرف محوطه فواره ها رفتیم و دوباره رقص زیبای دیگری از فواره ها رو دیدیم و بعد به رستوران های محوطه بیرونی اش رفتیم. این بار رستوران California Pizza رو بنا به توصیه یکی از بچه ها که قبلا اومده بود انتخاب کردیم. غذای فوق العاده خوشمزه ای داشت شامل سوپ و پاستا و پیتزا و .... هر پیتزا تقریبا 50 درهم در می اومد ولی سایزش بزرگ و دونفره بود و طعم و مزه اش فوق العاده بود. سه نوع مختلف پیتزا و دو نوع پاستا گرفتیم. فقط وقتی که صورتحساب رو اورد از دیدن اینکه هر نوشابه رو 14 درهم حساب کرده شاخ در اوردیم. هر چند بعد فهمیدیم که هر بار دیگه ای که بخوای نوشابه اش رو دوباره پر می کنه ولی گران بود گران. نوشابه 2 لیتری داخل سوپر حدود 4-5 درهم در می اومد!

روز سوم، دوشنبه:

ابن بطوطه، سافاری

روز دوشنبه به هتلی که در نزدیکی امون رفتیم تا سافاری رو رزرو کنیم. برای همون شب جا داشت. خوشحال شدیم و برای تایم بعد از ظهر (ساعت 15:30 تا 22) تور رو رزرو کردیم. برای ما توری 275 درهم در اومد. تور های بعد از ظهر صحرا قیمت های متفاوتی داره از 130 درهم شروع می شه تا 275 درهم. بسته به نوع ماشین و بیمه. برای ما که 275 درهمیش ور انتخاب کرده بودیم بیمه داشت و ماشین فوق العاده ای  هم در اختیارمون قرار داده بودند. بعد که خیالمون از جانب تور راحت شد با همسفری که شب قبل به ما پیوسته بود دوباره به طرف ابن بطوطه رفتم تا هم بازدید دوباره داشته باشم هم برنامه های سینماش رو در بیاریم. طرف سینما Imax دبی که در خاورمیانه بی نظیره و سینمای 4 بعدی است رو خیلی شنیده بودم. سانس های این سینما که در ابن بطوطه است برای شب بود. حالا بعدا راجع به این سینما توضیح می دم. بعد از خوردن غذا به طرف هتلی که تور رو برامون رزور کرده بود رفتیم و سوار ماشین لندکروز شدیم و به طرف صحرا به راه افتادیم. مسیر تقریبا 1 تا 1.5 ساعت راه بود. اول ما رو به منطقه ای برد که موتور های چهار چرخ برای صحرا نوردی کرایه می داد و هزینه اش از تور جدا بود. دو سه تا از بچه ها موتور رو کرایه کردند. نمونه این بازی در جنگل های سیسنگان خودمون هم هست با قیمت 30 هزار تومان. در دبی حدود 80 درهم در اومد برای یک ربع. بعد به طرف ابتدای مسیر به راه افتادیم و بالا و پایین رفتنمون از رمل ها با ماشین اغاز شد. هیجانش عالی بود. یه جاهایی فکر می کردیم که الانه که ماشین برگرده ولی راننده امون علارغم ظاهر عبوسش دست فرمون فوق العاده ای داشت. فکر کنم انقدر جیغ در ماشینش شنیده که دیگه نسبت به داد و هوارهای ما هیچ واکنشی نشون نمی داد. یه جایی که واقعا فکر کردم الانه که برگردیم. ولی به نرمی یه ماهی در اب، ماشین لیز خورد و به طرف پایین رفت. خاک صحراش چند رنگ بود و رگه هایی از رنگ زرد و سرخ هم در اون بود.

بعد از این سواری دلچسب به منطقه ای رفتیم که شترسواری کنیم و غذا بخوریم. دو شتر رو در یک محوطه نشونده بودند و توریست ها به نوبت سوار می شدند و بعد از چند قدم دوباره پیاده اشون می کردند. یکی از اشتباهات زندگی ام رو مرتکب شدم و سوار شتر شدم. به محض سوار شدن وقتی صاحبش می خواست بلندش کنه شتر که گویا به خاطر زانو زدن های مکرر پاش اذیت شده بود چنان ناله ای کرد که هنوز که هنوزه دلم براش کبابه و پشیمون شدم که چرا حیوان ازاری کردم، عمرا دیگه سوار بشم.  بعد به محوطه بزرگتری رفتیم که برای رقص و صرف غذا در نظر گرفته بودند. خانمی در گوشه ای نشسته بود و طرح هایی با حنا روی دست و پا می کشید. چشم بادومی ها دورش صف بسته بودند و با خوشحالی به عکس عقرب و اژدهایی که روی دستهاشون می کشید نگاه می کردند و ذوق می کردند. من از یکی از طرح های گلی که روی دست خانمی کشید خوشم اومد و روی پشت دستم در جلوی دید ترین جای ممکنه گذاشتم عکسی رو نقش بندازه. حقیقتش اولاش قشنگ بود ولی الان که رنگش رفته مثل اینه که دست ام چرکه و خیلی زشت شده. خدا رو شکر امروز بالاخره رنگش رفت. بعد رقص عربی شروع شد. دخترک هیکل خوبی نداشت ولی انصافا رقص عربی رو خوب بلد بود. بعد از چند دقیقه ای سرگرم شدن، غذا اماده شد. غذا سلف سرویسی بود. نکته جالبش این بود که صف خانم ها و اقایان رو جدا کرده بودند. طعم غذاهاش خیلی بد بود. فکر کنم به خاطر ادویه های خاصیه که استفاده می کنند. بالاخره هومُوس رو که خیلی غذای عربی معروفیه چشیدم. ترکیبی از خمیر نخود و سیر جعفری و ... مزه شوری می داد و خیلی دوست نداشتم. کباب هاش و جوجه هاش هم خوشمزه نبود. دوباره رقص دیگه ای شروع شد که مردی مثل صوفی ها می چرخید و حرکات جالبی از خودش به در می کرد. ساعت 21 برنامه تموم شد و برگشتیم. فقط ماشین سواری این تور خوب بود و بقیه اش چندان حالی نداد.

روز چهارم، سه شنبه:

فراری پارک (11 صبح تا 20 شب) 225 درهم

قرار بود این روز رو به فراری پارک بریم. شرکت فراری در ابوظبی قراردادی با عرب ها بسته و تمام وسایل این شهر بازی رو خودش ساخته. سریع ترین ترن هوایی دنیا در اینجا قرار داده. هممون مشتاق رفتن به این شهربازی بودیم. اینه که بچه ها صبح خسته از ماشین سواری زود بیدار شدند. چون فکر می کردیم هزینه از دبی تا ابوظبی خیلی با تاکسی زیاد بشه تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم. به ابن بطوطه رفتیم. ایتسگاه اتوبوس روبروی این مال بزرگ بود که اتوبوسی به مقصد ابوظبی سوار شدیم (هر نفر 25 درهم و ساعت حرکت هر یکساعت یکبار. ما ساعت 8:15 صبح رو سوار شدیم) بعد از رسیدن به ترمینال ابوظبی هم ونی کرایه کردیم (هر نفر 10 درهم) به مقصد Yas Island که Ferrari World در اونجا قرار داشت. ورودی اینجا 225 درهم بود و بعد از داخل شدن می تونستی اکثر وسایل رو سوار شدی. یه بلیط 350 درهمی هم داشت که اگه اون رو می خریدیم بدون صف می تونستیم از وسایل استفاده کنیم که خیلی از عرب های مرفه بی درد این کار رو کرده بودند.

اول از ذوقمون دویدیم سراغ Formula Rossa ، سریعترین ترن هوایی دنیا. رفتیم صندلی جلو نشستیم و سکته زدیم. به قدری سرعتش زیاد بود (240 کیلومتر در ساعت) که فکر نمی کنم 2 دقیقه هم طول کشید. شوک شده بودم. همین که شروع شد گفتم این چرا تموم نمی شه لعنتی، همش می ترسیدم فشار باد گردنم رو جدا کنه. اما به محض پیاده شدن دوباره دویدیم در صفش که یه بار دیگه هم امتحان کنیم. هر چند دفعه دوم ترس و لذت و هیجان بار اول رو برامون نداشت. بچه های که شهر بازی بانکوک رو هم رفته بودند می گفتند که ترن هوایی اونجا خیلی ترسناک تر و پرهیجان تر از این بوده. ولی به من که مزه داد. بازی دیگه ای که خیلی دوست داشتم تجربه اش کنم G-Force بود که متاسفانه اون روز در حال بازبینی فنی بود. بازی های دیگه ای که خیلی عالی بود شبیه سازی بود. یکیش خودت راننده بودی و باید می روندی یکی کنار یه راننده فراری نشسته بودی و ... صندلی هماهنگ با فیلم تکون می خورد و حس واقعی بودن بهت می داد. یکیش هم ریل در داخل اب بود و حسابی خیسمون کرد. در سایتش اطلاعات بیشتری می تونید پیدا کنید. ساعت کاری این مجموعه در روزی که ما بودیم از ساعت 11 تا 20 شب بود. قیمت خوردنی داخلش خیلی گرون بود. یه دونه اسلایس بزرگ پیتزا 30 درهم بود و نوشابه 14 درهم. ما ساعت 19 شب بیرون اومدیم و یه ون گرفتیم به مقصد خونه که برامون نفری 20 درهم در اومد یعنی از رفتنمون خیلی کمتر. پس اگه به تعداد دارید می رید دبی اگه ون بگیرید براتون خیلی به صرفه تره. حتی از مترو هم به صرفه تر در می یاد. ولی اگه یکی دو تا هستید مترو گرینه خیلی خوبیه. بسته به مسیر هر بار از 2 تا 10 درهم در می یاد.

 روز پنجم، چهارشنبه:

آتلانتیس پارک 225 درهم  (10 صبح تا غروب آفتاب)

روز چهارشنبه خسته از روز قبل به سختی از خواب بلند شدیم و تا حاضر شدیم و به طرف پارک ابی اتلانتیس حرکت کردیم ساعت 12 ظهر بود. دو تا پارک ابی معروف در دبی وجود دارد. Wild Wadi که قدیمی تره و بیشتر ایرانی ها با این پارک اشنا هستند و پارک جدیدتر به نام پارک ابی اتلانتیس یا Aquaventure Waterpark. ما دومی رو انتخاب کردیم. چون از لحاظ وسعت و زیبایی رودست اولی بلند شده. این پارک در منطقه جزایر پالم دبی هست و از طریق مترو راه نداره و باید با تاکسی برید. اما در این منطقه مونو ریلی به قیمت 25 درهم وجود داره که دور پالم ها می چرخه و می تونید همه جا رو ببینید. بهتره صبح زود برید که اول مونوریل سواری کنید بعد داخل پارک ابی بشید.

پارک از ساعت 10 صبح تا غروب افتاب بازه و بهتره زود برید چون ما با 6 ساعتی که اونجا بودیم وقت کم اوردیم. خوبی این پارک اینه که با هر لباسی مجاز به حضور در این پارک هستی. در این پارک خانم های محجبه سرتا پوشیده رو می تونستی ببینی تا خانم هایی که  مایو پوشیده بودند. این تنوع رو خیلی دوست دارم. یه جورایی به هر اعتقادی که داری حس می کنی احترام گذاشته شده. پس خانم های که دوست دارند حجاب داشته باشند نگران نباشند و برن لذتش رو ببرند. هم لباس هایی وجود داره که 20-25 درهم اجاره داده می شه هم می تونید خودتون لباس ببرید.

 یکی از هیجان ترین بازی هایی که داره سرسره ای بود با ارتفاع 27.5 و طول 61 متر. وقتی بالای این برج می رفتی که از سرسره بپری پاینن خلیج فارس روبروت بود و پارک زیبای اتلانتیس زیرپات. اکثر افراد در هنگام رفتن چنان جیغ هایی می کشیدند که ما منتظرین داشتیم سکته می کردیم.  من که اولش چشم هام رو بستم از سرعتی که داشتم. وحشتناک، جذاب ،هیجان انگیز و فوق العاده بود. منتها صفش به قدری طولانی بود که ما به یکبار قناعت کردیم. اگه رفتید اول برید سراغ این بازی تا شلوغ نشده.

بقیه بازی ها با تیوپ بود. رودخونه مصنوعی که دور تا دور پارک بود عالی بود. اب جریان داشت و قسمت هایی رو هم به شکل رود خروشان درست کرده بودند که با شتاب به جلو هل داده می شدی. در قسمت هایی هم ریل هایی وجود داشت که با تیوپ تو رو به سمت بالا می برد و از داخل تونل هایی پر پیچ و خم با شتاب به پایین می رفتی. داخل یکی از این مسیرها چون فشار اب کم بود تیوپ من وسط راه ایستاد. داشتم سکته می کردم که اگه بعدی بیاد به من بخوره دوتاییمون صدمه می بینیم. ولی ایمنی در این پارک ها خیلی بالاست و نگران باشید. کسی که مسئول بود منتظر می شد تا فرد به پایین برسه و بعد نفر بعدی رو می فرستاد. اینه که وقتی دید من دچار مشکل شدم به همکارش با بی سیم خبر داد و اون من رو از در اضطراری بیرون برد. در جای جای این پارک این افراد ایستاده بودند و مراقب بودند که مشکلی برای کسی پیش نیاد و خیلی هم خوش اخلاق بودند. اکثر قیافه هاشون به آسیای شرقی ها می خورد.

راستی برای کسانی که قصد خوردن و اشامیدن دارند می تونند بلیطشون رو که به دستشون بسته می شه به مبلغ بالاتری شارژ کنند تا از خوردنی های داخل پارک استفاده کنند. یه اناناس بزرگ و ابدار حدود 65 درهم در می اومد، هندونه هم بود که خیلی هوس انگیز بود. قسمت پارک دلفین ها و اکواریوم اش هم در جای دیگه ای بود که باید براش بلیط مجزایی گرفته می شد. ما چون این بار دیر رفته بودیم تا لحظه اخر توی پارک موندیم و موقعی که بیرون اومدیم با خیل جمعیت منتظر تاکسی روبرو شدیم. کلا برای استفاده از پارک و شهر بازی دوبی دو چیز رو باید در نظر گرفت. در روزهای وسط هفته برید که خلوت تر باشه (فقط حواستون باشه که فراری پارک، دوشنبه ها تعطیله) و صبح زود هم برید تا نیم تا یک ساعت قبل از پایان تایم برنامه از محل خارج بشید که مشکلی برای گرفتن ماشین نداشته باشید. بالاخره با دردسر ونی رو پیدا کردیم و از اون منطقه خارج شدیم. به خونه که رسیدیم دیدیم دوستمون برامون ماهی سالمون در فر گذاشته و با سالاد و سبزی نوش جان کردیم. خیلی مزه داد.

روز ششم، پنج شنبه:

Out Let Mall  ، فیلم Imax  

صبح این روز به پاساژ Out Let Mall اختصاص داده شد. پاساژی خارج شهر که معروفه برندهای اصل رو به قیمتی یک دوم یا حتی یک چهارم اصلی می ده. فکر کنم خیلی از تورهای ایرانی مسافرانشون رو به اینجا بیارن. دوستان ما دو تا عینک ری بن گرفتند حدود قیمت 500-600 درهم. قیمت هاش به نسبت مال های دیگه ای که رفته بودیم خیلی ارزون تر بود. البته مثل اینکه خیلی از جنس های تقلبی در این بازار وجود داره پس اگه اینجا خرید می کنید حواستون باشه.

شب هم سانس 21:10 سینمای IMAX رو رفتیم. Imax تکنولوژیه که در خاورمیانه تنها در دبی وجود دارد و چیزی فراتر از سینمای سه بعدیه. برای همین خیلی هیجان داشتم که ببینم چیه. این سینما در ابن بطوطه در قسمت بازار چینی ها قرار داره. درست روبروی کشتی بزرگی که در وسط میدان قرار داره. تنها دو تا فیلم با این تکنولوژی وجود داشت و بقیه 3 بعدی بودند. از میون اون دو تا ما فیلم بتمن رو انتخاب کردیم. برخلاف فیلم های سه بعدی هیچ عینکی داده نمی شه. تصاویر نسبت به فیلم سه بعدی خیلی خیلی واضح تره. یه جایی که از بالای شهر فیلمبرداری کرده بود احساس می کردی سوار بر بالن داری بالای شهر پرواز می کنی ولی انتظار بشیتری از این تکنولوژی داشتم و خیلی به هم مزه نداد. قیمت بلیطش 65 درهم بود و برای فیلم سه بعدی 35 درهم. پیشنهادم اینه که 3 بعدیش رو امتحان کنید. اکثر مال ها سینمای سه بعدی رو دارند. پس می تونید از امارات مال یا دبی مال هم برای دیدن فیلم استفاده کنید.

روز هفتم، جمعه:

بازار دیره (Dubai Gold and Spice Souks)، کانال خور، امارات مال و کارفور، The walk و مارینا واک، رقص فواره ها

روز جمعه با مترو به ایستگاه دیره رفتیم. درست روبروش فروشگاه Day to Day هست که فکر کنم برای خیلی از ایرانی ها اشنا باشه. ما داخل فروشگاهش نرفتیم. تاکسی سوار شدیم و به بازار طلای دیره رفتیم. در راه از کنار کانال خور رد شدیم. کانال زیبایی که پر از قایق های کوچک و بزرگ بود و روی بعضی از قایق هاش توریست ها در حال فیلمبرداری بودند. اینجا مرکز دبی قدیم بود و نکته عجیب اینکه هواش به نسبت برج های جمیره خیلی خیلی گرم تر بود.. به بازار طلا رسیدیم. فروشگاه های بزرگ که طلا از در و دیوارش اویزون بود. تاج طلا، کمربند طلا، پیشونی بند طلا. خلاصه برای هر چیزی اویز طلا درست کرده بودند. من یه اویز کوچولو که سنگ یشم داشت قیمت کردم 390 درهم. بعد به بازار ادویه هاش رفتیم که متاسفانه بسته بود ولی سوق های بازار رو دیدیم که خیلی جالب بود. بعضی از مغازه های لباس اش هم باز بود.

بعد از بازدیدی کوتاه با تاکسی به طرف امارات مال رفتیم. چرخی در این مال بزرگ و زیبا زدیم و قیمت معروف اسکی و برف بازی اش رو از پشت پنجره دید زدیم. توریست ها و عرب ها با چه شوقی در این برف ها قدم می زدند یا اسکی می کردند. عجب توچال باعظمتی ما اینجا داریم و قدرش رو نمی دونیم!

بعد به کارفور، Carrefour رفتیم. فروشگاهی مشابه هایپر استاپی که خودمون داریم منتها بزرگ تر و در همون امارات مال. دیگه ببین این امارات مال چه عظمتی داره. تنوع کالاهاش از هایپر استار خیلی بیشتر بود و قیمت هاش خیلی خیلی مناسب تر. اگه قراره مواد خوراکی تهیه کنید اینجا خیلی به صرفه تره.

سه تا میوه تایلندی برای خونه گرفتیم.  یکی رامبوتان Rumbutan  و دیگری Mangosteen fruit که دوتاش خوشمزه بود. میوه Dragon Fruit برخلاف ظاهر زیبا و هوس انگیزش خیلی خوشمزه نبود.  

ظهر که شد دو تا مرغ سوخاری از محوطه کارفور گرفتیم هر کدوم 18 درهم که خیلی مناسب بود. هر کدوم داخل یه ظرف در بسته بود. داشتم می اوردم که یکیش از دستم افتاد و پخش زمین شد. موندم چیکار کنم! مرغ رو داخل ظرفش گذاشتم و رفتم به مسئول اونجا گفتم این از دستم افتاد می تونم یکی دیگه بردارم؟ مرغ رو از دستم گرفت به قسمت ضایعات انداخت و یه مرغ دیگه داد دستم! بدون هیچ هزینه اضافی. کلی فاز داد این مشتری مداریشون. 4-5 نوع کاهو هم انتخاب کردیم و خونه سالاد درست کردیم و با مرغ ها خوردیم. مرغش خیلی خیلی خوشمزه هم بود.  غروب به طرف منطقه ای به راه افتادیم در نزدیکی مارینا واک. خیابانی به نام The Walk که نزد ایرانی ها به نام ایران زمین معروفه. خیابان سنگفرشی که ماشین ها و موتورهای باکلاس و گرون در اون ویراژ می دند. خیابان شلوغ و پرترافیک بود به ناچار تا اون منطقه پیاده رفتیم. دو طرف خیابان رستوران هایی بود که میزهاشون رو داخل پیاده رو هم چیده بودند منتها به قدری بوی دود ماشین زیاد بود که دوباره به دبی مال برگشتیم تا هم رقص فواره ها رو ببینیم هم در پیتزاخوری کالیفرنیا که غذای خوبی داشت غذا بخوریم. روز پنج شنبه و جمعه به خاطر عید قربان فروشگاه تا صبح باز بود و تا ساعت 2 بامداد که در اون منطقه بودیم رقص فواره ها برخلاف شب های پیش که ساعت 23:30 تموم می شد هر نیم ساعت یک بار تکرار می شد. بهترین قسمتی که بهترین دید رو برای دیدن رقص فواره ها داره دقیقا روبروی برج خلیفه است که سکوهایی هم به همین مناسبت درست کردند که ملت روش بنشینند و با فراغ بال لذت ببرند. اما اکثر مردم روبروی دبی مال برای دیدنش می ایستند که دید کاملی ندارند.

اون شب کنسرت انریکه هم بود که قیمت بلیط هاش 295 ، 500، 950 درهم بود که ما نرفتیم. حالا البته من که قبل از این حتی اسم انریکه رو هم نشنیده بودم و فقط محض اشنایی باهاش رفتم یکی از کلیپ هاش رو دیدم ولی خیلی از ایرانی ها فقط به قصد دیدن این خواننده اسپانیایی 37 ساله سیه چهره اومده بودند. یکی از همراهان ما که پسری 19 ساله بود کنسرت رفت و گفت خفن و باحال بوده ولی بعدا در راه بازگشت به چند ایرانی دیگه برخوردیم که خیلی شاکی بودند از این کنسرت. گویا از ساعت 4 بعد از ظهر پشت در منتظر بازگشایی بودند. درب که قرار بوده ساعت 7 بعد از ظهر باز بشه بالاخره ساعت 8 شب باز می شه. از ساعت 8 تا 11 دی جی بوده که براشون برنامه اجرا می کرده. انریکه که قرار بوده ساعت 10 شب بیاد بالاخره ساعت 11 شب می یاد و ساعت 12 هم تموم می شه. سالن جای خیلی بدی بوده و بلیط های 300 درهمی که سیلور بوده اصلا دید خوبی نداشتند. خلاصه فهمیدیم پولمون رو دور نریختیم برای این کنسرت.

روز هشتم:

کارفور امارات مال

روز اخر هم که خونه ای رو که یه هفته توش اقامت داشتیم تمیز کردیم و در نهایت به کارفور رفتیم تا به جای سوغاتی که نتونسته بودیم به خاطر گرانی بیش از اندازه پوشاک بخریم با شکلات و میوه جبران کنیم. به خاطر پرسه زدن در این محل جالب نزدیک بود از پرواز جا بمونیم. یک ساعت قبل از پرواز در فرودگاه بودیم. کانتر داشت بسته می شد که رسیدیم و با پرواز ساعت 17:50 به طرف تهران حرکت کردیم. پرواز رفت بهتر از برگشت بود و یه نیم ساعتی تاخیر داشت. بالاخره پامون رو به ایران گذاشتیم. هوای ملس و خنک بعد از بارون لرزی به بدن هامون انداخت و هوای تمیز رو بعد از چند روز بارندگی به ریه هامون دادیم و اینطوری سفری لذت بخش به پایان رسید. سلام تهران.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : سفر ، ماجراجویی


سفر به استانبول

سه روز و سه شب دوست داشتنی در استانبول، شهر فوق العاده زیبایی که عاشقش شدم. با تورهای لحظه آخری در عرض یک روز تصمیم گرفتم و با داداش کوچیکمه عازم این شهر دوست داشتنی شدم. هوا دو روز اول نیمه ابری و خنک و روز سوم بارانی بود که با متغیر بودن لحظه ایش ما رو شگفت زده می کرد. روز اول بعد از یک خواب دلچسب در هتل به راه افتادیم. از اول قصدمون بر این بود که از تاکسی استفاده نکنیم چون از بی انصافی تاکسی ران ها شنیده بودیم و نمی خواستیم هزینه اضافی رو متحمل بشیم. به محل تراموایی که کمی بالاتر از هتلمون در منطقع آکسارای بود رفتیم. کمی گیج می زدیم ولی بالاخره فهمیدیم که باید با 2 لیر ژتون از دستگاه بگیریم تا بتونیم داخل ایستگاه بشیم. در داخل تراموا با کمک خانمی ایرانی کارت مترو گرفتیم و شارژ کردیم که این چند روز راحت باشیم. (خود کارت 7 لیر + 10 لیر شارژ که در اخر سفر کارت رو دادیم و 4 لیر پس گرفتیم، هر استفاده از کارت برای تراموا یا مترو 1.75 لیر بود اگه ژتون می خریدم 2 لیر در می اومد) و اول از میدان تقسیم و خیابان معروفش استقلال شروع کردیم. سبک خونه ها و خیابان های این منطقه که به منطقه اروپایی جدید معروفه فوق العاده دلنوازه و از همه چشم نوازتر کافه های زیبایی بود که در تمام خیابان به چشم می خورد و با انواع شیرینی جات از مشتریان پذیرایی می کردند. در این خیابان کلیسای سنت انتوان و برج گالاتا (فکر کنم ورودی برج 10 لیر بود) رو بازدید کردیم و بعد پیاده به طرف دریا به راه افتادیم و بعد از حدود 1 ساعت به پل گالاتا رسیدیم و خودمون رو به یک بلال اب پز فوق العاده خوشمزه (2 لیر) مهمون کردیم. دوباره سوار تراموا شدیم و به طرف منطقه سلطان احمد به راه افتادیم. مسجد سلطان احمد رو بازدید کردیم و به سمت ایاصوفیه به راه افتادیم. منتها با دیدن خیل جمعیتی که در اطراف مسجد تجمع کرده بودند و شعار می دادند و پلیس هم ایستاده بود پشیمان شدیم. انقدر من نسبت به پلیس آلرژی و ترس پیدا کردم که از ترس اینکه درگیری پیش بیاد به برادرم گفتم که فعلا از خیر دیدن اینجا بگذریم و این شد که راهمون رو به سمت پایین ادامه دادیم و داخل پارک صنعت و فناوری مجاور ایاصوفیه شدیم که فوق العاده پارک زیبایی بود. بعد از یک ساعت راه پیمایی به طرف خیابان به راه افتادیم و در یکی از مغازه ها خودمون رو به کومپیر که غذایی فوق العاده لذیذه مهمان کردیم که سیب زمینی تنوری بزرگیه که بازش می کنند و با انواع پنیر و کره و ترشیجات و زیتون و قارچ و ... داخلش رو پر می کنند. (10 لیر) بعد دوباره به طرف پل گالاتا به راه افتادیم و گشت ساحلی رو کرایه کردیم (نفری 10 لیر) و دوساعتی رو روی قایق به سر بردیم که از زیر دو پل معروف بغاز و پل دوم (فکر کنم اسمش فاتیح سلطان بود) گذشت و وقتی دیگه منظره بالا عالی بود ولی خیلی سردمون شده بود و به پایین اومدیم و خودمون رو به چایی مهمان کردیم. بعد از تموم شدن گشت، به بازار مصری ها سر زدیم و نیم کیلو گیلاس (3 لیر) و نیم کیلو قهوه اسیب شده ترک (8 لیر) گرفتیم و از مغازه های ادویه فوق العاده اش لذت بردیم. بعد در منطقه اکسارای به مک دونالد رفتیم و ساندویچ و سیب زمینی های معروفش رو امتحان کردیم. روز دوم به جزایر استانبول که بنام جزایر پرنس مشهور است و در دریای مرمره و در فاصله یک ساعت و نیم از شهر قرار داره و تعداد آن 8 جزیره است رفتیم . کشتی رو از اسکله های کاباتاش سوار شدیم و در نهایت در بیوک ادا پیاده شدیم. (رفت و برگشت 10 لیر) بعد به سراغ دوچرخه هاش رفتیم. یک سری هاش یکساعت 5 لیر بود و سری دوم یک ساعت 10 لیر که مارک معروفی بود. ما چون می خواستیم دو ساعتی با دوچرخه جزیره رو گشت بزنیم ساعتی 10 لیر ور انتخاب کردیم. بعد از طی مسافتی به یه مسیر کم ترددتر پناه بردیم و از مناظر فوق العاده و چشم اندازی که به طرف دریا داشت و هوای خنک و گوجه سبزهای جنگلی که از درخت های مسیر کندیم لذت بردیم و به طرف اسکله راه افتادیم و بعد از خوردن بستنی (3 کوپ 7 لیر، 2 کوپ 5 لیر ) جزیره رو به قصد استانبول ترک کردیم. این بار در طبقه دوم در انتهای دماغه کشتی رو به دریا نشستیم و حسابی سوختیم ولی لذت ها بردیم. بعد از پیاده شدن و خوردن ساندویچ ماهی تازه که در اسکله کباب می شه و داخل نان با کاهو و پیاز و ترشی سرو می شه به به طرف سلطان احمد رفتیم و خواستیم ایاصوفیه رو ببینیم که از دیدن خیل جمعیتی که قصد بازدید از این مسجد رو داشتند منصرف شدیم. ناهار خودمون رو به کباب ترکی و کباب اسکندر مهمان کردیم که هیچ کدوم خیلی خوشمون نیومد. بعد دوباره به طرف خیابان تقسیم به راه افتادیم تا سوغاتی ها رو بخریم. حدود 3-4 ساعتی در این منطقه می چرخیدیم، این منطقه کلا قیمت های بالایی داره ولی ما در گشتی که داشتیم لباس هایی با کیفیت و قیمت مناسب هم پیدا کردیم و همزمان صدف های کنار خیابان رو هم که با لیموترش سرو می شد امتحان کردیم. قیافش شبیه مغز بود و طعم بدی هم نداشت ولی جزو غذاهای مورد علاقه ام محسوب نمی شه. یه کنسرت خیابانی هم حول و حوش ساعت 10-111 شب که کلی بامزه بود برامون. روز اخر رو دوباره به ایاصوفیه رفتیم تا نماد استانبول رو حتما دیده باشیم که با تابلو امروز تعطیل است مواجه شدیم و دیدیم انگاری قسمت نیست این بنا و نماد استانبول رو ببینیم. نیشخند به طرف کاخ توپکایی حرکت کردیم (ورودی 25 لیر + حرمسرا جداگانه 15 لیر که ما دلمون نیومد حرمسرا رو بریم) و 3 ساعتی در میان باغ ها و کاخ های زیباش سر کردیم و رگبارهای بارونی هم در تمام مدت با لطف ویژه اش ما رو همراهی کرد. بعد از بازدید و بازگشت به خیابان سلطان احمد دوباره خودمون رو به کومپیر مهمان کردیم و یک نوع از شیرینی هم که یکی از انواع شیرینی Simit بود (داخلش رو با نوعی پنیر و زیتون پر کرده بودند) و چای داغ ترکی مهمان کردیم و دوباره راه افتادیم. این بار به طرف دولما باغ رفتیم و دیدیم که اون هم بسته است. از رو نرفتیم. خیابان رو به طرف پایین رفتیم و با راهنمایی پیر مهربان ترکی، اتوبوس هایی رو که به سمت قسمت اسیایی می رفت سوار شدیم. فکر کنم منطقه "سیریا" بود که دور خط ساحلی حرکت می کرد. وسطای راه چشمم خورد به یه قلعه زیبا و سریع به برادرم گفتم پیاده بشیم و اینطوری چشممون به قلعه ای روشن شد که منو یاد قلعه رودخان می انداخت. قلعه روملی حصار این قلعه در تنگه بسفر در ساحل «روملی» در شهر استانبول و در بندر طبیعی شاخ طلایی یا خلیج واقع شده‌است، و یکی از قلعه‌های مشهور کشور ترکیه أست، بنای بسیار بزرگ وزیبا به شکل مستطیل، این قلعهٔ بسیار زیبا در سال (۸۵۶ هـ – ۱۴۵۲ م) توسط سلطان محمد فاتح ساخته شده‌است. (ورودی 5 لیر) بعد از گشتی یکساعته و خوردن گوجه سبزهای فوق العاده خوشمزه اش که دور از چشم نگهبان ها از درخت می چیدیم وقتی از این قلعه زیبا بیرون  امدیم دوباره سوار اتوبوس شدیم و مسیر رو تا به انتها رفتیم.

من منطقه اسیایی نشین رو خیلی بیشتر خوشم اومد و به نظرم خیلی سرسبزتر و زیباتر و خلوت تر بود، هر چند برادرم منطقه اروپایی نشین رو به خاطر دسترسی اسان به همه جا بیشتر دوست داشت. اجناس و خوراکی ها در اینجا ارزان تر هم بود. ما از بازاری که در شهر قرار داشت زیتون (کیلویی 7 لیر) شکلات صبحانه (1 کیلو، مارکش هم معروف بود ولی یادم نیست چه بود، 8 لیر) خمیر پیتزای بسته بندی شده (2 لیر) گرفتیم. یه شیرینی هم امتحان کردیم که نوعی پاستا و پنیر بود که از نظر من افتضاح بود. سوار اتوبوس شدیم و وسطای راه متوجه شدیم که اشتباهی سوار اتوبوس های بشیکتاش شدیم که طبق تعریف های برادرم فهمیدم یکی از تیم های مطرح ترکیه است. منطقه ای فوق العاده شیک و با کلاس بود. دیدیم خیلی داریم از منطقه اروپایی دور می شیم پیاده شدیم و با مترو به تکسیم برگشتیم و از اونجا به پل گالاتا و دوباره خودمون رو به ساندویچ ماهی مهمان کردیم و به هتل برگشتیم و برای فرودگاه نیم کیلو زردالو خریدیم که بی کار نباشیم و بعد از سه روز محشر و فوق العاده و رویایی سفرمون خاتمه یافت.   

چهار بار شیرینی و چایی رو امتحان کردیم که سه تا از شیرینی ها فوق العاده خوشمزه بود. سیمیت، تیرامیسو، تارت مارمالاد شاتوت و یکیش هم همون بی مزه ای بود که نمی دونم چرا در شیرینی فروشی فروخته می شد و شبیه پاستا بود!

ذرت اب پز، صدف، ماهی کبابی بندرگاه، کومپیرش عالی بود و من حتما بارهای بعدی هم امتحان می کنم.

چون بار اولی بود که به خارجه می رفتیم، اونم تنها، اونم نااشنا برای من کلی هیجان داشت. فکر کنم تصمیم خوبی گرفتیم که با تور جایی نرفتیم و سعی کردیم خودمون با استفاده از تراموا و اتوبوس و مترو و با کمک نقشه و سرچ و در اینترنت شهر رو بگردیم. فکر کنم اینطوری هم اعتماد به نفسم برای سفرهای بعدی خیلی بالا رفت هم اینکه اینجور اشنایی به مراتب بهتره، چون با گشتن در شهر به خیلی از جاها می ری که ممکنه تور نبره و دیدت به نسبت زمانی که با تور هستی کمی واقعی تره نسبت به اون شهر و مردمانش چون بیشتر باهاشون در ارتباطی. کلی تجربه داشت این سه روز سفر برام و عالی بود. هرچند خیلی از جاهاش رو به دلیل کمی وقت فرصت نکردیم که ببینیم ولی تجربه من از این شهر لذت بخش بود، هم هواش، هم مناطق دیدنی، هم خوردنی های خوشمزه و هم برخورد خوب مردمانش.

زمان: 3 شب

هتل بابیل/ 3 ستاره (توی کوچه فرعی بود و کیفیت خوبی نداشت ولی برای من که اهل کمپینگ هستم با توجه به قیمتش کفایت می کرد. یه هتل سه ستاره دیگه به اسم Kaya هست که طبق تعریف تورلیدرمون خیلی بهتره و تا تکسیم 10 دقیقه پیاده روی داره. هر هتلی که انتخاب می کنید سعی کنید به سیستم حمل و نقل عمومی نزدیک باشه وگرنه چاره ای جز انتخاب تاکسی ندارید. به خصوص شب ها.

از اینجا می تونید تورهای لحظه اخری رو ببینید. اگه عضو بشید براتون تورها ایمیل می شه.

هزینه هتل با صبحانه و هواپیمای اسمان: 400 هزار تومان

عوارض خروجی: 55000 تومان

هزینه سوغاتی و ورودی های جاهای دیدنی و خوراکی نفری: 325 دلار (البته سوغاتی های من و برادرم مشترک بود وگرنه هزینه سوغاتی بیشتر می شد)

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : سفر


سفر اکتشافی واقعی

سفر اکتشافی واقعی، در پی چشم اندازهای نو بودن نیست، بلکه نگاهی نو داشتن است - مارسل پروست

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : سفر


خلخال به اسالم

روز پنج شنبه گذشته کلاس حسابداری داشتم که استاد درس جدیدی ارائه می دادند و پنج شنبه همین هفته هم امتحان فاینال حسابداری دارم که حتما باید نمره خوبی بگیرم. اما وقتی اسم برنامه خلخال به اسالم رو شنیدم انقدر سست شدم که درس و استاد و امتحان و ... رو بی خیال شدم و قصد سفر کردم. الان هم پشیمون نیستم. مسیر مطابق تعریف هایی بود که شنیده بودم و پیاده روی از طبیعت اردبیل به گیلان و دیدن تفاوت پوشش گیاهی اش جالب بود. مناظر طبیعی هم به قدری نفس گیر و زیبا بود که فکر می کردی بهشتی که تعریفش رو می کنند همینه. روز دوم زانوم که چند وقتیه از کوه پیمایی محرومه اذیتم کرد ولی خوشبختانه سریع خودش رو تطابق داد و دیگه مشکلی نداشتم. شب اول که در کوه های خلخال خوابیده بودیم (فکر کنم روستای خرخوانی بود) هواکمی سرد بود ولی روز دوم که به گیلان رسیده بودیم رطوبت، سردی آزار دهنده هوا رو گرفته بود. شیر و کره و تخم مرغ محلی، کباب تازه همراه با پونه و نعنای وحشی و آب چشمه خوشمزگی سفر رو چند برابر کرده بود مخصوصا وقتی که غذا خوردن همراه بشه با دیدن یک تابلوی بی نظیر طبیعی. معمولا در سفر به غیر از انرژی گرفتن از طبیعت، اشنا شدن با شخصیت های جدید و همسفری با افراد قدیمی هم همیشه برام لطف خاصی داشته. این بار توی گروهمون هم صحبت هایی پیدا کردم که اشنا به روانشناسی بودند و خود تحلیل گری داشتند و زبان اشنا بودند و خستگی راه برگشت در اتوبوس با این هم صحبتی ها خیلی کم شد، کاملا از هم صحبتی باهاشون لذت بردم. خلاصه که هر گوشه از سفر برام لذت بخش بود. امید که باز قسمت بشه.قلب

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : طبیعت گردی ، سفر


عید امسالمون

مسافرت خوبی بود. اگه زمین خوردن روز اول رو فاکتور بگیرم می تونم بگم خیلی بی دغدغه و عالی بود. دو تا بچه دو ساله هم بودند که یکیشون رو عاشقانه دوست دارم و دوستم داره و تونستم یه تبادل انرژی عاطفی و عالی باهاش داشته باشم تا جاییکه عمه و خاله اش گفتند می شه زودتر تو بری تا این دخترک شیرین زبان یه خورده محل ما هم بذاره:دی اما حالا بعد از تموم شدن مسافرت این چند روزه همش به این فکر می کنم که چرا انقدر صدمه به خودم می زنم!! باید بشینم و دوباره یه خود تحلیل گری داشته باشم تا ببینم ناخوداگاهم چه چیز رو می خواد اینطور خشن به من بفهمونه. حالا شانس اوردم استخون گونه ام نشکست و فقط کبود شده. هر کی هم می پرسه چی شده می گم سه تا داداش هام کتکم زدند زبان اخه باورپذیرتره تا اینکه بگم من هی می خورم زمین. اونوقت مردم چی می گن. یکیشون می گه دختره گیجه یکی می گه عاشقه یکی می گه افسرده است یکی می گه سر به هواست. ولی اگه بگم داداش ها کتک می زنند فقط می گن اخی نازی حیوونی نیشخند از داداش بزرگه می پرسم "ببین من می خوام انعطاف پذیری و پذیرش ام (ارکتایپ پرسفون) رو رشد بدم به نظرت چیکار کنم که از غدی و لجبازی (ارکتایپ ارتمیس) دست بکشم؟" می گه "تو یه ماه کامل و پشت سر هم ظرف ها رو بشور!" می گم اخه روتون زیاد می شه. می گه "ببین تنها راهش همینه تا کاملا پذیرشت رشد کنه." داداش ما رو باش! نیشخند ولی خدایی پذیرش داشتن خیلی سخته. یعنی من برام رفتن به قله توچال اونم یه روزه راحت تر از اینه که حرف گوش کن باشم. :دی الهی ربی دست ما رو بگیر بلکه یه کم پرسفون خونمون رو بالا ببریم. دست همه شما پرسفون ها هم سال نویی روی سرم.چشمک

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : سفر


سفری لذت بخش به سواحل جنوبی

بعد از تموم شدن امتحان vocab تنها چیزی که می چسبید سفر بود اونم به دریای نیلفام جنوبی. سفر به جزیره کیش در این سرمای تهران فوق العاده بود. هوای کیش طی چهار روزی که بودیم ملس بود همراه با باد خنک شبانه که باعث می شد تنمون از سرما به طرز لذت بخشی مور مور بشه. ارامش این جزیره برای ما قحطی زدگان این مقوله لذت بخش بود همراه با خیابان هایی خلوت و مردمانی بی سروصدا. غواصی در دامون ساحلی و دیدن طوطیا و مرجان ها و انواع و اقسام ماهی های رنگارنگ و زیبا که ما رو در مدت زمان غواصی همراهی می کردند، ماساژ زیر دستان پرقدرت دخترک تایلندی، دوچرخه سواری 1.5 ساعته در پیست مخصوص دوچرخه که دورتادور جزیره کشیده شده بود و ما فقط بخشی از اون رو طی مسیر کردیم و پرواز با چتر پاراسل و ارامش بی نظیری که در ارتفاع 200 متر داشتی و قایق های موتوری که باز هم، من عبرت نگرفته قسمت جلوش رو اشغال کرده بودم و با فریاد از سر ذوقم راننده رو ترغیب به سرعت بیشتر می کردم و پیاده روی در ساحل شفاف جزیره و خرید های شبانه و  غذاهای دریایی عمو اکبر و غذای گرون و نه چندان سطح بالای دیدنیها ولی همراه با اهنگ دلنواز دف و ویولن و همه و همه اینها باعث یه سفر فوق العاده برام بود انقدر که وقتی دوباره پامون به فرودگاه مهراباد رسید اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من مال این شهر دودگرفته نیستم. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : سفر ، ماجراجویی


شمال گردی دو روزه

چهارشنبه حدودای ساعت 4:30 بعد از ظهر بود که دختر دایی زنگ زد و گفت "ما فردا می ریم شمال. چیکاره هستی" و منم که همیشه آماده گفتم "باهاتون می یام." حتی سفر کوتاه به شمال مه الود و خنک و خلوت هم کیف می ده. منتها این بار در ماشین دایی که هیوندای کیا بود و سقفش رو زدیم کنار و در اون هوای خنک جاده چالوس چه کیفی کردیم، مخصوصا وقتی بلند می شدیم و سرمون رو از سقف بیرون می کردیم و باد توی صورت و موهامون می پیچید. با اینکه سفر دو روزه بود ولی برای من که مسافرت واجب بودم خیلی عالی بود. پنج شنبه به ساحل و کوه گردی گذشت و روز جمعه هم رفتیم جت اسکی. دوباره چونه زدن برای اینکه من پشت رل بشینم و حرف همیشگی دختر پشت رل ممنوع! دوباره حرفم رو پیش بردم منتها این بار دختر داییم پشتم نشست! هر چند من که درک نمی کنم آدم بره جت اسکی سوار شه ولی پشت یکی دیگه!؟ هر چی وسط آب بهش اصرار  هم کردم بیا یه امتحانی، تستی چیزی کن قبول نکرد و محکم منو چسبیده بود! دو تا از بچه ها هم با هم تصادف کردند و یه جریمه 150 تومان هم پرداختند. هر چند بازم خدا رو شکر که برای خودشون اتفاقی نیفتاد. ولی فکر کنم این دیگه براشون درس عبرت بشه که یه خورده بیشتر مراقب باشند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : سفر


سفر به ییلاقات پونل و ارده

یه سفر فوق العاده دیگه در کنار دوستان دوست داشتنی و خوش سفر هم طی شد. به مناطق ییلاقی خطه شمالی (پونل و ارده) رفتیم و کمپ زدیم و سه روز عالی رو زنده گی کردیم به طوریکه موقع برگشت هیچ کدوم دلمون نمی اومد اون منطقه زیبا رو ترک کنیم.

چهارشنبه شب راه افتادیم و صبح پنج شنبه به ابتدای جاده رسیدیم. مسیری با یه منظره فوق العاده که نوید جایی بهشت گونه رو می داد. بعد از 2-3 ساعت پیاده روی در یه کوره راه جنگلی پر از گل و لای به مکانی که برای کمپ زدن در نظر گرفته شد رسیدیم. محل کمپ روی یه تپه بود که دور تا دورش کوه های سرسبز پوشیده از درختان چشم رو نوازش می داد. روز پنج شنبه به استراحت و تنبلی گذشت. روز بعد با تعداد کمی از جمع 47 نفر (فکر کنم یه 15 تایی می شدیم) به سمت امامزاده ای راه افتادیم که دقیقا نوک قله کوه روبروی کمپ امون بود. بعد از 3-4 ساعت در یه راه جنگلی به امامزاده رسیدیم. تا حالا چنین امامزاده ای ندیده بودم. به درخت های امامزاده هزاران نخ رنگی بسته شده بود و دو تا اتاق داشت که درب کوچکی (نیم در نیم متر) در دیوارهاش جاسازی شده بود به طوریکه فقط یه ادم لاغر اندام می تونست به درون بره. اونم به حالت نیمه خیز. از دریچه در که به داخل نگاه کردیم به اتاق کوچیک به ارتفاع 1.5 متر بود. من متوجه نشدم چرا این دو اتاقک رو اینطوری ساختند و ایا خودشون به داخل اتاقک ها می رن یا نه؟ روی درب به چهار قسمت تقسیم شده بود و در هر قسمت اسم کسی (احتمالا کسانی که  در اتاقک دفن شده بودند) نوشته شده بود.

از امامزاده که رد شدیم، پشت سرش روی نوک قله ای پوشیده از سبزه، یه دید فوق العاده زیبا از کوه های ماسال و ماسوله و خلخال و ... بود. منظره مثل بهشتی بود که هر کسی در ذهنش می سازه. یک ساعتی همراه با مه ای که تا بالا به پیشبازمون اومده بود و روبروی اون مناظر عالی نشستیم و  حال کردیم و بعد به پایین برگشتیم. مه در هنگام پایین اومدن هم همراهیمون می کرد. مناظر جنگلی در پناه مه درست مثل تابلوی نقاشی بود که انگاری گرد سفیدی روش پاشیده و یه حالت رویایی و بی نظیر و محو بهش داده بود. برای من که چند وقتی از دیدن این مناظر بی نظیر محروم بودم این پیاده روی در این کوره راه زیبا همراه با مه، فوق العاده دلنشیین و لذت بخش بود. حدودای ساعت 16 بود که به کمپ رسیدیم. بچه های مونده در کمپ ترتیب کباب و ابگوشت و جغول بغول و کله پاچه صبح رو داده بودند. با یه غذای حاضری (تن ماهی و املت) سر شکممون رو گرم کردیم و بهش وعده کباب شب رو دادیم. شب نشینی در کنار اتیش و کباب و چای ذغالی خوردن و اواز خوندن های دسته جمعی و در کنارش خیره شدن به ذغال های سرخ فام اتیش یکی دیگه از لذت های سفر این بارم بود. هوا سرد بود ولی گرمای اتیش در کنار همسفرهای خوب سوز سرما رو گرفته بود. بالاخره شنبه رسید و اماده برگشت شدیم. خوشبختانه برخلاف پیش بینیمون راجع به ترافیک سنگین، هیچ خبری نبود و 8 ساعته به تهران رسیدیم و سفری دیگه ای به پایان رسید و فقط خاطرات خوبش برای ذهن هامون باقی موند.

پ.ن.1:برگشتنه توی اتوبوس یه هویی غم عالم روی دلم نشست. علت اش رو درک نمی کردم ولی همین طور که به جاده خیره شده بودم و احساساتم به غلیان افتاده بود، سعی کردم چرایی اش رو درک کنم. در طول سفر شاد بودم و لذت می بردم ولی حالا که در راه برگشت بودم یه غم سنگین و نفس گیر روی قفسه سینه ام فشار می اورد که نمی ذاشت راحت نفس بکشم. نمی دونم. شاید آخر سفر برام تداعی کننده پایان و تموم شدنه و هر پایانی تلخی خاص خودش رو داره. ولی از طرفی نمی شه چیزی رو شروع نکرد چون از پایان می ترسیم. نمی دونم این جمله از کیه که "خودمون رو از دیدن لذت درخشش طلوع محروم می کنیم چون از دیدن غروب بیزاریم" و من حداقل دارم سعی می کنم جزو این گروه نباشم.

پ.ن.2: کفش ام حسابی روسفیدم کرد. خیلی خیلی عالی بود و پام توش راحت بود. یه زمان هایی احساس می کردم گالش پامه که انقدر راحته :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : طبیعت گردی ، سفر


شمال و جت اسکی

سفر این بار شمال خیلی خوش گذشت. این بار همراهان همیشگی امون نبودند و در ویلا تنها بودیم. فکر نمی کردم با نبودن بچه ها خیلی کیف کنیم ولی چشمشون دور، یه مزه متفاوت داشت این بار. چون هر بار که چند تا خانواده با هم می رفتیم این تنبل ها از ویلا جم نمی خوردند و حداکثر مسیری که می رفتند تا دریا بود و شنا و برگشتش که مجموعا 100 متره:دی ولی این بار خودمون بودیم و زمان و برنامه ریزی هم دست خودمون.

در تمام خط ساحلی، بیلبوردهایی برای جت اسکی زده بودند. ما هم به ساحل روبروی جنگل سیسنگان رفتیم که با ماشین 10 دقیقه فاصله است و دستگاه های بیشتری داشت. اول می خواستیم یه دستگاه بگیریم و سه تایی  (با دو تا برادرام) در یک تایم جاهامون رو با هم عوض کنیم ولی دیدیم این کار یه خورده پت و مت بازیه و بعد سه تا دستگاه گرفتیم یک ربعه که 30 تومان برای هر کدوم شد. ولی عوضش این تغییر به نفعمون شد. جت اسکی تک نفره به هیچ عنوان قابل مقایسه با دو نفره نیست. خودت هستی و یه دستگاه و دریای روبروت. من اول فکر می کردم اسکله هست و می ری کنار و خیلی شیک سوار می شی. این بود که هیچ کدوم لباس مناسب هم نپوشیده بودیم. ولی بعد فهمیدیم باید بریم در داخل اب و کمی جلوتر سوار شیم! من به خاطر پام و ترس از صدمه دیدنش با همون کتونی رفتم داخل اب. موقع سوار شدن، اونی که مسئول بود به من می گه "خانم ها حق تکی سوار شدن رو ندارند!" من هم که از رو نرفتم و گفتم "بلیط فروخته بهمون پس ایرادی نداره". بالاخره راضی شد و گفت "فقط اگه قایق گشت ارشاد رو دیدی سریع فرار کن و بیا دم ساحل، یه قایق زردرنگه!" یه توضیح مختصر راجع به کارکردش داد و موتور رو روشن کردم و د برووووووووووووووووووووووو. نمی دونید چه حالی داره سرعت، هیجان، کوبش دستگاه روی آب، پاشیده شدن آب روی صورت، پیچ زدن، کورس گذاشتن با بغلی ها و رد شدن از علائمی که در انتها برای مشخص کردن خط پایانی گذاشتند و لذت عبور از مرز:دی. عالی بود. عالی.

از کارتینگ بهتر بود چون اینجا همه پهنه دریا رو روبروت داری و ترس از خوردن به ماشین های دیگه رو در یک مسیر مشخص شده نداری و از رفتینگ هم بهتر بود چون در رفتینگ مسئول قایق، تعیین کننده مسیر هست و از تو فقط به عنوان نیروی کار استفاده می شه و مغزت تعطیله:دی اینجا هم مسئول بودی و هم تعیین کننده مسیر و هم اوج لذت رو خودت مشخص می کردی. یه جا که داشتم با سرعت می رفتم با همون سرعت یه چرخ کامل زدم و نزدیک بود پرت شم توی اب که به زور خودم رو نگه داشتم. به هر حال تجربه ملسی بود. خدا قسمتتون هم بکنه. حالا که برگشتم به ساحل، بلیط فروشه اومده می گه "دختر تو چه جوری تکی سوار شدی؟" منم گفتم "خیلی عالی بود. مرسی.:دی" می گه "دختر قدغنه تکی سوار شدنش." می گم "چرا؟ یعنی فردا نیام؟ نمی ذارید تکی سوار شم؟" یه نیگاه به چهره هیجان زده ام کرد و خندید و گفت "تو بیا. فردا هم سوار شو. فقط توی این تایم تو تنها و اولین دختری هستی که تکی سوار شدی."

کلاهم رو که باد برد و نتونستم پیداش کنم و وسطاش دیگه روسریم رو هم دراوردم و گذاشتم توی جلیقه چون سرعت به قدری زیاد بود که با اینکه خیلی محکم بسته بودم باز شده بود و جلوی دیدم رو گرفت. شانس اوردم گشت ارشاد منو توقیف نکرد. :دی

نمک ابرود هم رفتیم. وسایل بازی خیلی زیادی اضافه کردند. یکیش سورتمه بود که در یک مسیر مشخص سوار می شدی. تقریبا مثل ترن هوایی ولی در یک مسافت بیشتر در جنگل. فکر کنم نزدیک به 1500 متری بود. بد نبود. سرعتش می رسید به 25 تا. ولی کیه که بعد از سوار شدن بر جت اسکی از سورتمه سواری با این سرعت لذت ببره. :دی تله کابین هم خوب بود ولی تقریبا یک ساعتی در صف معطل شدیم. تازه ما تله جدید رو امتحان کردیم که به خاطر مسافت کمترش متقاضی کمتری داشت، برای نشستن در اون یکی تله قدیمی باید 3 ساعتی در صف می ایستادیم که هچ کدوم از ماها حوصله اش رو نداشتیم.

موتور چهارچرخ هم داشت که دیگه فرصتی نشد این بار. هواپیمای تک موتوره هم داشت که فکر کنم باید جالب باشه. این دو تا رو گذاشتم که بار بعد امتحان کنم. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : ماجراجویی ، سفر


حداحافظ گری کوپر و افرودیت و سفر

* در حین خوندن کتاب "خداحافظ گری کوپر" نوشته رومن گاری همش وسوسه می شدم که بذارمش کنار. ولی کنجکاوی فهمیدن سرنوشت آدم هایی برف پرست بالای کوه مانع شد و داستان رو به پایان رسوندم. آدم های جالبی بودند که به هیچ وجه باهاشون، من یکی که همذات پنداری نداشتم و شاید یکی از دلایل نچسب بودن داستان برام همین بود. آدم های عجیب و غریبی که اینطور به نظر می رسید که هر کدوم برای فرار از درد یا کسی به کوه پناهنده شدند. به هر حال برای انتخاب و خوندن شاید بد نباشه. من که دوباره چند فصل اول رو مرور کردم چون بار اول هنگام خوندن کتاب یه جورایی ذهنم شاید به خاطر ثقیل بودن جمله ها فرار می کرد و فقط چشمم بود که بدون حضور ذهن و بی هیچ فهمی روی جملات skim می کرد.

** سفر برام حکم بنزینی رو می مونه که به ماشین از راه مونده ام می رسه. شاید تعبیر زنونه و لطیفی به نظر نرسه ولی الان فقط همین به نظرم رسید. بعد از جراحی مامان و مراقبت ازش، تنها چیزی که نیاز دارم یه سفره. به کوه، جنگل یا دشت. بعد یه نفس که از هوای پاکشون بکشم انرژیم برای چند وقتی ذخیره می شه و جواب می ده.

*** از ادم های آفرودیت تایپ (خدای عشق و زیبائی) خیلی خوشم می یاد مخصوصا افرودیت هایی که در کنارش تیپ های دیگه ای رو هم مثل آتنا (خدابانوی عقل و مهارت و حافظ  شهر آتن) و دیمیتر (خدابانوی غلات ، روزی دهنده و مادر) رو هم پرورش دادند. مثل همین خانم ژیلا بنی یعقوب که توی روزهای دور بودن از همسر زندانیش اینطور با کلمات بازی می کنه و متن های لطیف زنانه اش رو نثار محبوب دربندش می کنه.

ولی امان از آفرودیت خالی، که مثل هم دانشگاهی می شه که زنگ می زنه و می گه یه پسر مولتی میلیاردر گیر اوردم چه طوری تورش بزنم!!تعجب اونم از کی می پرسه!! یه ارتمیس تایپ (خدابانوی شکار و طبیعت وحشی) که توی دنیای شکار و زیر نور ماه داره برای خودش حیرون می گرده و مونده چرا تیر و کمونش رو نمی تونه با چیز دیگه ای عوض کنه.چشمک

پ.ن. اگه از خوندن این متن گیج شدید شاید این نوشته بتونه کمی کمکتون کنه. طبق نظر روانشناسان پیرو یونگ، تیپ های شخصیتی زنان (مردان) متاثر از 7 الهه (خدا) یونانی هستند. هر زنی این 7 تیپ شخصیتی رو در درونش داره ولی یکی از این تیپ ها غالبه که ممکنه در زمانهای مختلف ترتیب این غالب بودن عوض بشه و زمانی فرد می تونه به فردیت برسه که بتونه هر کدوم از این تیپ ها رو در درست سرجای خودش استفاده کنه.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸


سفر

* وقتی عنوان جذاب روش های زنده ماندن در طبیعت توری رو دیدم، معطل نشدم و با یکی از دوستام ثبت نام کردم. سفر سه شب طول کشید. سه شب دوست داشتنی با همراهانی همگام و همراه و جذاب در ییلاقی در کوه های اطراف تنکابن و به قصد صعود به قله شاه رشید. هرچند بخش آموزشیش علارغم تبلیغاتی که برای این تور شده بود کم بود ولی چیزی از خوش گذشتن ما کم نکرد. هنوزم مزه خوش بودن با بچه ها زیر زبونمه.

خوابیدن توی کیسه خواب در هوای خنک کوهستان، مه ای که عین یه فرش سفید و بزرگ زیر پامون پهن شده بود و ادم رو وسوسه راه رفتن روش می کرد و دیر خوابیدن های شبانگاهان و دور اتیش حلقه زدن و بهش خیره شدن و جوجه ذغالی و برنج کته و قارچهای کوهستانی که وقتی کبابشون می کردیم از گوشت هم خوشمزه تر بودند و راهپیماییهای 10، 11 ساعته و مناظر عالی طبیعت و درختان کهنسال جنگلی و سربه سر بچه ها گذاشتن و آوازخوندن دسته جمعی در پشت وانت در مسیرهای ناهموار کوه و پانتومیم بازی کردن در اتوبوس و همه و همه باعث شده تا الان خوش و سرحال باشم و تشنه سفر بعدی.

** یه اقا رضای باحالی توی گروه بود که خودش لیدر افراد خارجی بود که برای دیدن ایران می اومدند. حرف جالبی زد که "اگه هر چیز گرون قیمت و مدرنی الان داشته باشی مثلا بهترین ماشین روز، 20 ساله دیگه اون جذابیت امروز رو نداره ولی هر سفری رو که بری بعد از گذشت سالیان سال باز هم برات جذاب و تازه است و می تونی پز سفرت رو بدیقلب"

*** وقتی که موقع برگشت از سفر منتظر برادرم بودم دیدم یکی از بچه ها برادر کوچیکش با جیپ اومده دنبالش. پیش دوستش ایستاده بودم و حرف می زدیم. چون جیپ خیلی دوست دارم تعریف کردم و گفتم فقط حیف که جیپش مشکیه، رنگ خاکی بهتره. دختره گفت نه بابا این جیپ بازه و هر دفعه با یه رنگ می یاد. توی کلاسهای موسسه با قرمزش می اومد!!! بابا جیپ باز، بابا پولدار. هرچندمنم کم نیاوردم و گفتم منم کتاب بازمنیشخند

چون من ادمی هستم که برای طبیعت خیلی غش و ضعف می رم و بروز می دم موقع وانت سواری توی جاده های سنگلاخی جنگل و بالا و پایین پریدن ها به خاطر ناهمواری جاده و جیغ های شعف انگیزی که از خودم برای تابلوهای خوشگلی که خدا کشیده بود می کشیدم خانم دکتری که اونجا بود گفت "تو اگه جای هیجان انگیز می خوای من دارم April می رم برزیل بیا بریم اونجا." منو می گی گفتم نه خانم دکتر وقت اون ماه من کامل پُره. فرصت ندارم بیام.نیشخند

یک زوج دوست داشتنی هم توی گروه بودند که فقط 4 ماه از زندگی مشترکشون می گذشت. قید عروسی گرفتن رو زده بودند و با هم سفر می رفتند. به نظر من که کارشون کاملا منطقی می اومد.قلب

توی مسیرهای کوهپیمایی هم پر بود از الوچه های جنگلی و زرشک وحشی که جای همتون خالی. خوشمزه

**** من دلم یک رفتینگ اساسی و جانانه می خواد. خدایا خودت نصیب کن.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سفر ، ماجراجویی