کتاب خوانی

همین الان کتاب دروغگویی روی مبل به نویسندگی استاد عزیزم اروین یالوم به ترجمه حسین کاظمی یزدی رو تموم کردم. هر چند در حد کتاب های قبلیش مثل خیره به خورشید یا وقتی نیچه گریست یا گروه درمانی اش نبود ولی موضوع و بحث جالبی رو در قالب رمان معرفی کرده بود. جذاب بود و به شدت اشتیاقم برای کتاب خوانی که پس از ازدواجم به شدت کمرنگ شده بود برگشت. لذت بردم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤
تگ ها : کتاب

به دنبال خنده

دنبال خنده می گشتم اینه که وقتی در خبری به کتاب "اندازه گیری دنیا" نوشته جوان 30 ساله آلمانی برخوردم که پرفروشترین رمان سه دهه اخیر ادبیات آلمان شده که خوانندگان و منتقدان رو خندونده و تحسین منتقدان امریکایی رو هم برانگیخته، بی تامل به انقلاب رفتم و همراه با اون کتاب دیگه ای از نویسنده کتاب "عطر سنبل عطر کاج" هم گرفتم. اعتراف می کنم که کتاب اول علارغم انتظاری که ازش داشتم نتونست چشمم رو بگیره و پس از خوندن سرسری از خیرش گذشتم و گذاشتم تا شاید بار بعدی که دستم می گیرم بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم. فقط در ابتدای کتاب جمله ای از این کتاب ذهنم رو قلقلک داد. سخن از ریاضیدانی به نام گاوس هست، همون که داستان معروفی داره بدین شرح که آموزگارش، در دبستان، برای سرگرم کردن شاگردان به آنان گفت شماره‌های 1 تا 100 را با هم جمع کنند؛ گاوس خردسال پاسخ درست را در چند ثانیه با به کارگیری یک بینش ریاضیاتی چشمگیر به دست آورد. او دانست که با جمع کردن دو به دوی عبارت‌ها از دو سر فهرست شماره‌ها پاسخ هر یک از این جمع‌ها برابر خواهد شد:

100+1=101; 99+2=101, 98+3=101, ...

برای جمع کل هم خواهیم داشت:

50×101=5050

اما برگردیم سراغ سخنی که ازش خوشم اومد:

" این که ادم در یک زمانه ی خاصی به دنیا امده باشد و خواه ناخواه زندانی همان زمانه باقی بماند هم ناجور است هم ناحق، نمونه ی کامل جبر تاسف انگیزی هستی. با این ترتیب آدم نسبت به گذشتگان به طرزی ناجوانمردانه برتری پیدا می کند در حالی که پیش روی آیندگان دلقکی بیش نیست."

کتاب: اندازه گیری دنیا

نوشته: دانیل کلمان

ترجمه: ناتالی چوبینه

انتشارات افق

قیمت: 10500 تومان

 

وقتی این کتاب رو بی نتیجه کنار گذاشتم سراغ کتاب خانم فیروزه رفتم. از این کتاب نمی شه انتظار داشت که تجربه کتاب اولش "عطر سنبل عطر کاج" رو که بسیار شیرین و خنده داره تکرار کنه اما بازم لبخند بر لبم می اورد و یه جاهایی تحسینش می کردم مخصوصا وقتی از دیدارش با یکی از گروگان های سفارت آمریکا (اشغال سفارت امریکا در سال 58) نوشت. موندم این قسمتش رو چه طور اجازه چاپ دادند. تکه هایی از این بخش:

" شاید برای برخی شگفت انگیز باشد. اما کاترین، یکی از طرفداران پر و پا قرص صلح است! چون او در ایران در میان ایرانی ها زندگی کرده است. می داند انچه تلویزیون نشان می دهد تمامی حقایق نیست و حرف های انها نظر تمامی مردم ایران نیست. او ایران واقعی را می شنتاسد. من فکر می کنم قانون اول جنگ این است : با دشمنان اشنا نشوید. چون نگاه کردن به انسان های قطعه قطعه شده کشتن بقیه را سخت می کند."

کتاب: لبخند بی لهجه

نوشته: فیروزه دوما (جزایری)

ترجمه: غلامرضا امامی

انتشارات هرمس

قیمت: 5000 تومان

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : کتاب

بودن

می خواستم از کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر بگم که تازه خوندم ولی تلنگر یکی از دوستان باعث شد که دوباره کتاب "زن بودن" رو دستم بگیرم. در اینجا به این کتاب اشاه ای کوتاه داشتم. خانم تونی گرانت اعتقاد داره که زنان امروزی به جامه زنان آمازونی (شدیدا دارای تمرکز حواس و فزون خواه است، ابراز وجود می کند، متکی به نفس و خودکفاست و ارتباط او با مردان زندگی اش در قالب رفیق و همکار و رفیق است) در امده و از پرورش جنبه های دیگرشون مثل مادونا (بازتابنده محسنات کامل زنانه از لحاظ بردباری، سکوت و وفای به عهد است)، مادر (حامی و سرپرست) معشوقه یا هتایرا ( زنی که در روابط شخصی خود با مرد در سطوح مختلف عقلانی، عاطفی و جنسی پیش از هر چیز دارای نقشی تعیین کننده و فعال است. معشوقه با مردش به نوعی همخوانی می کند اما هرگز دست به سینه او نیست. معشوقه جنبه ای از زن است که مردان همواره ان را ستایش و تحسین کرده اند.) باز موندند.

در ادامه نویسنده به بیان تفاوت بین "بودن" و  "انجام دادن" می پردازه. نسل زنان قبل از ما Being  به خوبی کنار امده بودند اما نسل حاضر زنان کنونی که بیشتر راه موفقیت مردانه رو در پیش گرفتند و همیشه در حال Doing بودند در زمان های وقفه در راه موفقیت بیرونی مثل ازدواج، بچه دار شدن، توقف تحصیل و ثروت اندورزی که دست اوردی بیرونی ندارند دچار تنزل روحیه و احساس بی مصرفی می شوند. برای من انجام این تمرین خیلی سخت بود که بدون مسافرت رفتن، بدون کتاب خوندن، بدون کلاس رفتن های متفاوت بتونم احساس ارزشمندی خودم رو حفظ کنم و صرفا به دلیل بودنم شاکر باشم و احساس خشنودی داشته باشم. حتی زمان هایی که در وبم مطلبی می نوشتم که از نظر خودم شامل روزمرگی هام می شد و بهش زردنوشت اطلاق می کردم در ان روز حس خوبی نداشتم. گویا باید کاری می کردم تا شایسته پذیرفتن خودم بشم. اما این روزا پذیرفتن خودم رو هر روز تمرین می کنم و صرفا با بودنم خوشم.  مثل درست کردن غذاها و سالادهایی باب میل خودم، راه رفتن در باغ و کندن خرمالوی رسیده ای از شاخه، همصحبتی با مادر، حمامی طولانی و لذت بخش، قدم زدن در خیابان قدیمی ولیعصر و لذت بردن از صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پام، پرو لباسی که قصد خریدنش رو ندارم و تحسین خودم در آینه فروشگاه، گپ زدن های طولانی با دوستان، ساعت ها بازی کردن با دخترک 2.5 ساله شیرین زبان و ...

پس به سلامتی هر چه بودن اه.  

مشخصات کتاب:

زن بودن -    BEING A WOMAN

نوشته: تونی گرنت

ترجمه: فروزان گنجی زاده

نشر ورجاوند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱

قصه درمانی

کتاب قصه درمانی میلتون اریکسون رو چند سال پیش گرفته بودم و در کتابخونه ام خاک می خورد. حقیقتش یه باری هم دستم گرفتم که بخونم منتها به دلم ننشست و دوباره به جای قبلیش برگشت خورد. اما بعد از شرکت در کلاس های هیپنوتیزم و دید جدیدی که نسبت به ایشون پیدا کرده بودم کتاب رو مجددا دستم گرفتم و خوندم و این بار واقعا چسبید. حقیقتش داستان هایی که اریکسون تعریف می کنه به قول خودش شاید بشه گفت عجب داستان های جالب ولی بی فایده ای و ازش سریع رد شد. ولی حالا که تاثیر خلسه هیپنوتیزمی رو فهمیدم و اینکه چون میزان تلقین پذیری فرد در خلسه بالا می ره پس اثر این داستان ها روی ضمیر ناهشیار فرد هم بیشتر می شه، بهتر ارزش درمانی کار اریکسون رو درک می کنم. یکی از شگرد های جالبی که اریکسون استفاده می کرد Pacing و بعد leading بود. یعنی اول با شخص همراه می شد و بعد اون رو به سمت مسیری که در نظر داشت می کشید. کار دیگه ای که خیلی ازش استفاده می کرد تغییر چهارچوب های ذهنی فرد بود. اما در مورد کتاب قصه درمانی، یکی از داستان های این کتاب که اشک به چشمم آورد داستان "ما معلول ها" بود. هرچند قبل از تعریف این داستان بذارید مختصری از زندگینامه اش رو بگم تا بهتر متوجه تاثیرش بر دانشجوی معلولش بشید:  این نابغه هیپنوتراپی مدرن، در سال ۱۹۰۱ در یک خانواده پر تعداد روستایی در امریکا به دنیا آمد وی مبتلا به کور رنگی ، تاخیر رشد و دیس لکسی (اختلال فهم مطالب نوشتاری) بود بعد ها با تلاس فراوان بر دیس لکسی غلبه کرد ولی در ۱۷ سالگی مبتلا به فلج اطفال شد فاز حاد بیماری آن قدر شدید بود که که پزشکان پیش بینی کردند که از بیماری جان سالم به در نمی برد ولی میلتون زنده ماند اما کاملاً فلج شد به گونه ای که حتی نمی توانست حرف بزند میلتون جوان با تمرکز به ناخودآگاه و با کمک خود هیپنوتیزم توانست به تدریج عضلاتش را حرکت دهد و راه برود و حرف بزند بعد ها با پشتکار فراوان پزشک شد و تخصص روانپزشکی دریافت کرد و در سن ۵۱ سالگی دچار سنرم پست پولیوpost polio شد که این بیماری باعث شد تا آخر عمر روی صندلی چرخدار بنشیند و سرانجام در 1980 چشم از جهان فروبست!

حالا خلاصه داستان ما معلول ها ص 242:

در دانشگاهی که اریکسون تدریس می کرد دانشجویی بود که در یک تصادف پایش را از دست داده بود. بعد از این جریان و استفاده از پای مصنوعی بسیار گوشه گیر و بیش از اندازه حساس شده بود. در یک روز اریکسون با دانشجویانش دست به یکی می کنه و زمانی که در طبقه پایین با این دانشجو و بقیه بوده اسانسور که توسط بچه ها نگه داشته شده بوده پایین نمی یاد و همه در پشت در معطل بودند و کلاس تا لحظاتی دیگه باید شروع می شده.  در همین زمان اریکسون رو به شاگرد معلولش می کنه و می گه "بیا ما معلول ها از پله ها بالا بریم و آسانسور رو برای سالم ها بذاریم" و همراه با دانشجویش به بالا می ره و بقیه در پایین منتظر اسانسور باقی می مانند. اتفاق جالبی رخ می ده. در پایان ان روز ان دانشجو بار دیگر مشرب خودش رو به دست اورده بود. هویت جدیدی یافته بود چون حالا او عضو گروه حرفه ای "ما معلول ها" بود. و هم گروهی اش استاد کلاسش بود و پاش هم مثل اون عیب داشت. دانشجو خودش رو با اریکسون تطبیق داد و اینگونه شور و شوق گذشته رو بازیافت. اریکسون در ادامه تصریح می کنه که " اغلب خیلی ساده با تغییر دادن چارچوب ذهن نقاد فرد می توان کاری صورت داد."

کتاب: نقش قصه در تغییر زندگی و شخصیت – قصه درمانی

نویسنده: میلتون اریکسون

ترجمه: مهدی قراچه داغی

نشر: دایره

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

درمان شوپنهاور

کتاب دیگه ای از استاد محبوبم "اروین یالوم" رو به اتمام رسوندم و می خوام همین حالا که لذت نشئه اوری به خاطر خوندن رمانی این چنین جذاب و اموزنده دارم درباره اش بنویسم. کتاب "درمان شوپنهاور" رمانی درباره درمانگریست که می فهمه سرطان بدخیم پوست داره و یکسال برای زندگی کردن و قبل از پاافتادن در پیش داره. تصمیمش برای مواجهه با مرگ و سرکشیدن همه قطرات باقیمانده از جام زندگی اش بخشی از این ماجرای جذابه. در پرسش به اینکه زندگی گذشته اش چه تاثیری بر ادم های اطرافش داشته اون رو به سمت مراجعی که اعتیاد جنسی و وسواس جنسی داشته می کشه که بیست و پنج سال پیش طی سه سال درمان فردی به نتیجه ای باهاش نرسیده بود و مراجع به طور ناگهانی درمان رو رها کرده بود و حالا پس از گذر این سال ها می خواست ببینه در چه وضعیتیه. یک پیمان دو جانبه بینشون بسته می شه و مراجع قبلی می پذیره در ازای اموزش قرار گرفتن به گروه درمانی اون بپیونده و ادامه رمان در قالب روابط بین فردی در گروه پیش می ره.

یکی از کشش هایی که اروین یالوم و کتاب هاش برام داره نحوه جذاب تدریس در قالب داستانه چون برای من که از بچگی عاشق خوندن بودم این بهترین شیوه اموختنه. دوم اینکه با کتاب های "و نیچه گریست" و "درمان شوپنهاور" با دو تن از فلاسفه بزرگ اشنا شدم که در غیر این محال بود به دنبال نقطه نظرات و خوندن اثارشون برم چون دید قبلی ام نسبت به فلسفه با اصطلاح کسل کننده به خوبی بیان می شد.

سوم برداشتی که از شخصیت اروین یالوم برپایه رمان هاش پیدا کردم خیلی شبیه به ژولیوس روان درمانگری بود که در کتاب "درمان شوپنهاور" حضور داشت و من عاشق منش و شخصیت رشد یافته اش شدم. چون انسان چیزی رو به نگارش در می یاره که به صورت بالقوه و بالفعل در خودش موجود باشه. حقیقتا ادم نازنینیه و امید که عمرش پربرکت و طولانی باشه که هر لحظه و هر نوشته ای ازش مغتنمه برای نسل های اینده درمانگران و همه افرادی که علاقمند به رشد شخصی هستند.   

کتاب: درمان شوپنهاور

ترجمه: دکتر حمید طوفانی- زهرا حسینیان

نشر: مشهد - ترانه

قیمت: 12000 تومان

دکتر اروین یالوم در مورد این کتاب چنین می نویسد: می خواستم نه تنها قهرمان داستان من با مرگ خویش کنار بیاید، بلکه به مراجعان خود نیز کمک کند تا با مرگ مواجه شوند. دلیل انتخاب و معرفی موضوع مرگ در فرایند روان درمانی به سال هایی باز می گردد که با بیماران سرطانی درمان ناپذیر کار می کردم. بیماران زیادی را دیدم که در مواجهه با مرگ پژمرده نشدند بلکه برعکس دچار تغییراتی اساسی شدند که تنها می توان ان را رشد شخصیت، پختگی یا پیشرفت خردمندی نامید. ان ها در اولویت های زندگی خود تجدید نظر کردند، موضوعات روزمره را ناچیز می شمردند، از داشته های مهم خود مانند کسانی که دوستشان دارند، از تغییر فصول، از شعر و موسیقی که مدت های مدیدی از ان ها غافل مانده بودند، شاکر و شادمان می شدند. یکی از بیمارانم می گفت " سرطان، روان رنجوری را شفا می بخشد" اما افسوس که انسان باید تا لحظات آخر زندگی، هنگامی که بدنش مورد تهاجم سرطان قرار می گیرد، منتظر بماند تا بیاموزد چگونه زندگی کند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱

زن بودن

فعلا در حال خوندن کتاب "زن بودن" هستم. در 80 درصد موارد توصیه هاش برخلاف نوشته های باربارا دی انجلسه. من دی انجلس رو امتحان کردم و نتیجه نگرفتم. اینه که فعلا به سمت این خانم متمایل شدم. یادمه به توصیه بارابارا دی انجلس موقع خشم شروع به نوشتن به نامه برای افراد نزدیکی که از دستشون ناراحت بودم کردم. باربارا توصیه کرده بود در هنگام نوشتن نامه هم در عشق و محبت و هم در ابراز خشم اتون مبالغه کنید تا کاملا تخلیه روانی بشید! اینه که چهره های دوستام در هنگام خوندن نامه ها کاملا دیدنی بود.:دی ولی بعد دیدم بعضی از نوشته هاش بیش از حد مرد ستیزه. اما خانم تونی گرانت اعتقاد داره که زنان امروزی به جامه زنان آمازونی (شدیدا دارای تمرکز حواس و فزون خواه است، ابراز وجود می کند، متکی به نفس و خودکفاست و ارتباط او با مردان زندگی اش در قالب رفیق و همکار و رفیق است) در امده و از پرورش جنبه های دیگرشون مثل مادونا (بازتابنده محسنات کامل زنانه از لحاظ بردباری، سکوت و وفای به عهد استمادر (حامی و سرپرست) معشوقه یا هتایرا ( زنی که در روابط شخصی خود با مرد در سطوح مختلف عقلانی، عاطفی و جنسی پیش از هر چیز دارای نقشی تعیین کننده و فعال است. معشوقه با مردش به نوعی همخوانی می کند اما هرگز دست به سینه او نیست. معشوقه جنبه ای از زن است که مردان همواره ان را ستایش و تحسین کرده اند.) باز موندند. من جنبه آمازونی و مادری قوی دارم. دوستی به من بازخورد داد که آنیموس (وجه مردانه هر زن) قوی و محکمی داری ولی کم کم داری جنبه لطیف زنونه ات رو هم رو می یاری. بهش می گم انقدر به من می گی انیموس انیموس وقتی توی اینه نگاه می کنم به جای آزی، اسی سبیل طلا رو می بینم.نیشخند ولی دیدم راست می گه و دو جنبه دیگه ام لنگ می زنه. دارم تمرین می کنم تا همه جنبه های زنانه ام رو بازی کنم چون به هر حال اعتقادم بر اینه که برای رشد و حرکت به این دنیا اورده شدیم و هر زن و مردی در این راه طولانی، چاره و گریزی جز رشد و بالندگی نداره. پس اگه من زن به دنیا اومدم باید نقش زنانه ام رو کامل زندگی کنم.

مشخصات کتاب:

زن بودن -    BEING A WOMAN

نوشته: تونی گرنت

ترجمه: فروزان گنجی زاده

نشر ورجاوند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

پاییزمون برفی شد.

* توی سوز یه بعد از ظهر سرد در پارک چیتگر، با هیزم هایی که از اطراف پیدا کرده بودیم یه اتیش کم جون به پا کردم. به ضرب اسپری و برگ های سوزنی خشک کاج ها اتیش برای لحظاتی شعله ور می شد. ولی حتی همون اتیش بی رمق هم در هوای خنک پاییزی می چسبید. روی شاخه ای که به طرف من بود حشره ای بود که مستقیم داشت به قلب اتیش می رفت. چند بار جلوی راهش رو سد کردم ولی طفلی به هوای گرما راهش رو عوض نمی کرد و از سرنوشتی که در انتظارش بود خبر نداشت. اخر سر گرفتمش و روی دست بلندش کردم که پرواز کنه و بره که یکی از دوستام گفت چرا اذیتش می کنی بذار هر جور که راحته. گفتم اخه این نمی فهمه این راهی که در پیش گرفته به کجا ختم می شه؟ گفت خودش راهشو انتخاب می کنه! هر چند باهاش مخالفت کردم ولی جالبیش این بود که همزمان یاد پایگاه های مذهبی و تعصبات قومی افتادم که هر کدوم فکر می کنند راه خودشون درسته و هر راه دیگه ای اشتباهه و به زور می خوان دیگران رو به راه خودشون ببرن! حالا سوال اینه که ایا کار منم مشابه اوناست؟! باید بذاریم هر کسی راهی رو که فکر می کنه درسته و در عین حال به دیگران هم صدمه ای نمی زنه بره، حتی اگه از نظر ما اون راه به نیستی می ره؟!

** این هفته رمان "سرگذشت ندیمه" نوشته مارگارت اتوود ترجمه سهیل سمی رو دستم گرفته بودم. اولاش کمی گنگ و مبهم بود ولی از نیمه های کتاب که کم کم شخصیت پردازی ها کامل می شد و خط سیر داستان مشخص تر می شد برام جذاب تر شد. مخصوصا که کمی تفکر سلطه مذهبیش مشابه وضعیت این روزای ماست. این کتاب رو به کتاب 1984 جرج ارول تشبیه می کنند. اینجا و اینجا در موردش بیشتر نوشته.  من دوستش داشتم و برای یک بار خواندن توصیه می کنم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

تغییر انرژی

* سهیل رضایی: ما خیلی چیزها رو با ذاتمون به عالم می یاریم. کسی که انرژی اش رو خوب زندگی می کنه و در راستای اونه، یه کلمه می خونه یه کتاب می فهمه. کسی که هم راستا نیست یک کتاب می خونه  ویک کلمه هم نمی فهمه. این تفاوت هم راستا بودن با انرژی ها و نا هم راستا بودن با انرژی هاست.

** کتاب "روی ماه خداوند رو ببوس"نوشته مصطفی مستور سال 85 خوندم و خوشم نیومد. دوباره دیروز خوندم و اینبار خیلی لذت بردم، داستانش هم برام کاملا تازگی داشت. عجیبه تفاوت "من 85" با "من 90" چه قدر زیاده! یه سری دیگه از کتاب هایی هم که خیلی خوشم می اومد رو وقتی دوباره دستم می گیرم تعجب می کنم از لذتی که بار اول برام داشت و ارتباط کمی که این بار باهاش برقرار کردم! دارم وسوسه می شم کتاب هام رو یه بار دیگه دوره کنم و ببینم هر کدومشون اینبار چه تاثیری روم دارند و چه قدر تفاوت ذائقه ایجاد شده!

*** دوستم به هم می گه "چرا کم پیدایی؟ دوباره داری چیکار می کنی؟ دوباره رفتی یه گوشه شروع کردی درون نگری!؟" خنده ام می گیره و به شوخی بهش می گم "اره فعلا توی پیله ام تا از حصار در بیام و پرواز کنم". هرچند نتونستم بهش بگم "ادم هایی هستند که خیلی دوستشون داری و بهشون نزدیک هستی و به خاطر همین محرم راز بودن یه جاهایی خیلی راحت (به صورت ناخوداگاه) می تونند صدمه بزنند و جراحتی که توسط اونها وارد می شه خیلی از جراحت های وارد شده توسط غریب الغربا دردناک تره و این دور نگه داشتن این روزام صرفا به خاطر اینه که سعی می کنم جلوی وارد شدن این نوع زخم ها رو بگیرم. از طرف دیگه زمان هایی که سطح انرژی ام افت می کنه ترجیح می دم با خودم سپری کنم تا انرژی خوار بقیه نباشم، مگه زمان هایی که اوضاع مملکتم از دستم خارج می شه و به ناچار از انرژی دوستام تغذیه می کنم!"  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

کتابخونه کوهستانی!

* دیدی بعضی شبا منتظر یه اس ام اس یا یه زنگ تلفنی! حالا از کی و چی فرقی نمی کنه فقط گوشیت زنگ بخوره! دیشب از اون شبا بود.

** خوندن از بچگی درمن ریشه دوونده. از همون 5-6 سالگی که مامانم یه کتاب کهنه زرد ورق ورق شده پر از داستان های قدیمی رو سر ظهر دستش می گرفت و برای دخترک شیطون گریزپای اش می خوند تا اون رو در خونه نگه داره و من که چه مشتاقانه دل می سپردم به داستان همه شاهزادگان جنگجو و با درایتی که به جنگ غول ها و دیوها می رفتند و پرنسس رو از چنگ دیو بدذات نجات می دادند. در میانه قصه، مادر خسته از کار روزانه و نگهداری سه بچه خوابش می برد و منِ خواب گریزون با همه دل نگرانی هام از سرنوشت شاهزاده قصه ام منتظر بیدار شدنش می شدم ولی معمولا ادامه قصه رو حواله می داد به فردا ظهر. از همونجا بود که تصمیم گرفتم خوندن رو خوب یاد بگیرم تا برای قصه خوندن مشکلی نداشته بودم و دیگه از دوم دبستان بود که تقریبا روون شدم. دوره دبستان رو با ژول ورن و قصه های شاهنامه و امیرارسلان نامدار و قصه های خوب برای بچه های خوب و تن تن و میلو طی کردم. حالا بعد از این همه سال هنوز که هنوزه اشتیاق خوندن و سهیم شدن در رویاهای دیگران در من هست و این شعله خاموش که نشده هیچ، بل که بیشتر هم زبانه می کشه. حتی بعضی وقت ها متهم می شم به زیادی خوندن و وابسته به کتاب بودن! اینه که هر وقت ادم هایی رو می بینم که عین من از خوندن لذت می برند و در هر فرصتی کتابی همراهشونه تا از وقت های پِرت اشون استفاده کنند لذت می برم و باهاشون همذات پنداری می کنم حتی اگه حیطه و موضوع خوندن هامون با هم متفاوت باشه. حالا در یک حرکت جالب کوهنوردها یه کتابخونه کوهستانی در پناهگاه واقع در قله توچال درست کردند و هر کدوم کتابی رو به این کتابخونه اهدا کردند. هر چند من یکساله توچال نرفتم و هر وقت هم که پام می رسه به قله، دیگه نای حرکت ندارم چه برسه به خوندن اما از این حرکت کتابیشون لذت بردم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب ، کوه

این چی بید؟

دارم کتاب آسیب شناسی روانی نوشته روزنهان و سیلگمن ترجمه یحیی سیدمحمدی رو می خونم و عجب سخته! مخصوصا به داروشناسی و کارکرد مغز که می رسه به گل مردابی می مونم که توی مرداب گیر کرده نیشخند

مثلا راجع به کارکرد دوپامین که انتقال دهنده عصبیه و اگه مقدارش زیاد بشه باعث اسکیزوفرنی می شه و من هنوز گیج می زنم که مگه انتقال دهنده های عصبی تعدادشون ثابت نیست؟ یا فرضیه نوراپی نفرین در درمان افسردگی که از اون هم فهمش سخت تر بود. اگه سطح نوراپی نفرین ها به مقدار زیاد افت کنه ما بسیار برانگیخته و و در نتیجه افسرده می شیم. بعد نوراپی نفرین رو در انتقال عصبی با شکل توضیح داده که هنوز که هنوزه نفهمیدم چی به چی شد! پناه برخدا! حالا نه اینکه بقیه کتاب رو عالی و روون باشم ولی حداقل راحت تر از این بخش داروییشه! از اولش هم سر تجربی و زیست همین طور بودم. بی خود نیست رفتم رشته ریاضی. الان هم که دکتر رفته بودم، دکتره می گه کپسول چی می خوری. می گم این. تعجب کرده و می گه فکر نکنم اینو بهت داده باشه بعد یه اسم مشابه داد و گفتم درسته خانم دکتر همین بود. بعد عین این پیرمرد و پیرزن ها می گم قربونت من که سواد تجربی مجربی ندارم خودت هر چی می دونینیشخند

خلاصه که یه معلم برای این قسمت های دارویی و مغزی کتاب اسیب شناسی پیدا می کردم خیلی خوب بود. مغزم به تنهایی نوکشه.

بعد از التحریر: می گم چه قدر نوراپی نفرین ها به گوشم اشناست. یه دفعه یادم افتاد که منو یاد ملکه نفر تی تی مصر می اندازه :دی خداییش شبیه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

روزمرگی

* ها یه کلیه دردی گرفته بودم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. جشن تولدی هم که دعوت بودیم از ترسم کیک و خوراکی هاش رو نخوردم و خودم رو به اب بسته بودم. دیگه اخراش می ترسیدم توی اب خفه بشم انقدر لیتر لیتر اب خوردم. :دی توی جشن تولد هم که ترک ها وسط رو گرفته بودند و با رقص اشون غوغا می کردند. از رقص ترکی خوشم می یاد. مخصوصا ریتم تند پاهاشون. باید برم رقص ترکی رو یاد بگیرم. یکی هم گیلکی که با سینی می رقصند و کلی فضا می خواد کلا من از رقص های فضا دار و شلنگ تخته انداز خوشم می یاد. چیه توی نیم متر جا وای می سند و می رقصند. والله به خدا.

** دیشب دوستم زنگ زده می گه یه کتاب اسم ببر می خوام برات بخرم. منم ذوق زده گفتم یه کتاب نایاب هست اونو برام بخر. (خاطرات، رویاها، اندیشه ها، کارل گوستاو یونگ، پروین فرامرزی، آستان قدس رضوی) می گه بچه جان 40-50 تومان نندازی گردنم. می گم به من ربطی نداره خودت گفتی. :دی یعنی با دوست باید اینطوری رفتار کرد تا حساب دستش بیاد. :دی ولی خوش خوشانم شدا. کلی شبی حال کردم که چه دوست خوبی هستم که دوستام به فکرم هستند.  فک کن.نیشخند

*** دیشب یکی از دوستام منو دیده می گه تو یه تغییری کردی که نمی دونم چیه ولی بهت می یاد. می گم تغییرم اینه که 5 کیلو فربه شدم. :دی دقیقا این 6 ماه خونه نشینی به اندازه 5000 گرم به هم اضافه کرد. بی خود نیست ادمایی که خونه نشینه اند اختیار وزن از دستشون خارج می شه. طفلی ها حق دارند. وقتی خونه هستی به خاطر اینکه حوصله ات سر نره هی می گردی ببینی خوراکی چی داری و اینطوری ناگزیر همش در حال خوردن هستی و به ناچار یه خورده اضافه وزن هم پیدا می کنی. می فهمی! مجبوری :دی ولی دوباره فصل کوهپیمایی زندگی ام داره شروع می شه و نزول وزنی ام.

**** عزیزی که به من می گی نمی تونی خودت رو با من مقایسه کنی چون من کفش 350 تومانی می خرم که معادل نصف ترم شماست. عوضش من فوق دانشگاه ازاد قبول شدم و برای هزینه اش نرفتم و دوباره نشستم برای سال بعد تا دولتی قبول شدم که هزینه ازاد رو ندم. پس عزیزم می بینی که منم روی خرج کردنم حساس ام و اگه این کفش رو با این قیمت گرفتم به این خاطره که برای کاریه که برام ارزش داره.

و متاسفانه یا خوشبختانه دستم توی جیب خودمه و مال پدری نیست که دلم نسوزه، پس ناچارا با حساب کتاب خرجش می کنماسترس

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

انگیزه کسب قدرت و جنون ویرانگری در پس انگیزه نجات روح پنهان شد!

فعلا دارم کتاب تنها راه نوشته آدولف گوگنبال و ترجمه سیمین موحد انتشارات ماز رو می خونم. تازه فصل 5 هستم. ولی تا همین جاش هم جذبم کرده. این کتاب درباره پایداری زندگی زناشوییه اما برخلاف اسمش درهمون فصول اولیه زیراب ازدواج رو زده و گفته "ساختار ازدواج و خانواده غیرطبیعی، غیر غریزی و محصول مصنوعی بشر هستند. ازدواج برخلاف طبیعت است و به این علت است که ما این همه شکل های مختلف ازدواج را در طول تاریخ و در بین ملل مختلف می یابیم" یا "خود فریبی بزرگ عصرمعاصر: ازدواج برای دستیابی به خوشبختی!" حالا تا صدای اعتراضتون در نیومده بگم که در نهایت می خواد به این برسه که ازدواج رو محلی برای رشد و رسیدن به فردیت برای هر کدوم از زوج ها می دونه و روابط زناشویی محملی برای دستیابی به خود واقعیست چون همسر بیش از هر کس دیگه می تونه نقاب ها و سایه ها رو در ما مشاهده کنه و اگه بتونیم از کشاکش فرافکنی های طرفین، خودمون رو بیرون بکشیم می تونیم در سایه این ارتباط نزدیک و متقابل رشد کنیم.

در فصل روند رشد فردیت، هدف از زندگی رو دستیابی به رستگاری می دونه که متفاوت از خوشبختی است و در گذار از رنج ها حاصل می شه. در پناه این عقیده، مذاهب مختلف وارد عمل شدند که راه رستگاری رو به ادما نشون بدند و هر کسی راه خودش رو بی عیب و نقص و تنها راه می دونست. در صورتی که میلیون ها راه برای رسیدن داره و حتی می شه به نقل از روحانی فیلم مارمولک گفت که به تعداد ادما راه برای رسیدن به بهشت وجود داره! اما وقتی گروه، فرقه یا افرادی به قصد هدایت ادما، خواسته و راه خودشون رو بهشون تحمیل می کنند می شه همون حکایتهای اشنای دور و بر خودمون که با ضرب زور می خوان عقیده ای رو به خوردمون بدند و نتیجه اشناش می شه بیزاری از همه مذاهب ظاهری مذهب در کشورمون. و شاید هدف نهفته اشون رو هم با همین جمله بشه نشون داد که " انگیزه کسب قدرت و جنون ویرانگری در پس انگیزه نجات روح پنهان شد! "

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

توهم توطئه

من فیس بوک خیلی سر نمی زنم و هر چند هفته یه بار فقط سر می زنم که ببینم چه خبره و چه اتفاقاتی افتاده توی این محیط مجازی. این بار دیدم یکی از دوستای دوره راهنمایی ام که منو پیدا کرده بود و اد کرده بودمش، یه کامنت برام گذاشته به این مضمون که "تو اسم منو از لیست دوستات پاک کردی و اگه دلیلی برای این کار بود خوب به من می گفتی و اگه ما پیشرفت نمی کنیم به خاطر همین غیردمکرات بودنمونه و اگه می خواستی من چیزی رو نبینم خوب مستقیم صحبت می کردی و از این حرفا" بهش می گم "دختر خوب بین من و تو که اتفاق خاصی که نیفتاده که انقدر زود نتیجه گیری کردی، از طرفی چیزی هم نیست که بخوام ازت پنهان کنم، اونم منی که ماه به ماه هم اپ نمی کنم. انقدر اختلافات سیاسی هم که نداریم که ترس ادم فروشی و این حرفا داشته باشم"

حالا تازه این دوستم متعلق به یه خانواده تحصیل کرده است و چند سالی هم امریکا زندگی کرده و انقدر زود قضاوت می کنه و حکم نهایی رو می ده. الان که بهش بیشتر فکر می کنم می بینم که ما ایرانی جماعت از هر قشر و هر فرهنگی، یه جورایی توهم توطئه داریم و برای هر چیزی فلسفه بافی می کنیم. یاد دایی جان ناپلئون افتادم که همش فکر می کرد انگلیسی ها قصد کشتنش رو دارند. :دی

کتاب: دائی جان ناپلئون – ایرج پزشکزاد – محل خرید: دستفروشی های میدان انقلاب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

دو پنجره!

یه  داستان زیبا از زندگی یکی از مراجعان دکتر اروین یالوم هست که فوق العاده جذاب، تاثیر گذار و تکان دهنده است برای من:

زنی که همه نوجوانی اش درگیر کشمکش طولانی و تلخی با پدر منفی بافش بود، وقتی برای اولین بار خانه را به مقصد کالج ترک می کرد، پدر با اتومبیل او را رساند. دخترک قصد داشت در طی این مسیر رابطه جدیدی با پدرش برقرار کند. اما پدر در تمام طول مسبر را به غرولند درباره نهر قناس و پر از زباله کنار جاده گذراند. ولی انچه دخترک می دید نهری زیبا و دست نخورده و عاری از زباله بود. پس دست از صحبت با پدر بر می داره و به تلخی به بیرون خیره می شه. سال ها بعد ، پس از مرگ پدر، این امکان را یافت که همان مسیر را دوباره طی کند و متوجه شد در هر دو سوی جاده نهری روان است. با اندوه گفت" ولی این بار من راننده بودم و نهری که از پنجره راننده می دیدم همان قدر زشت و الوده بود که پدرم توصیف کرده بود و نهر سمت دیگه به همان تمیزی بود که من دیده بودم! (برگرفته از کتاب مامان و معنای زندگی - اروین یالوم- سپیده حبیب - صفحه 178)

بعضی وقت ها وقتی با عینک ذهنی خودمون دنیا رو نگاه می کنیم و برداشتمون با دیگران همخوانی نداره، انها رو متهم به بیان خلاف واقعیت می کنیم غافل از اینکه شاید حرف اونا هم درست باشه و زمانی به واقعیت پی می بریم که دیر شده. پس بهتره کمی هم از پنجره دیگران به بیرون نگاه کنیم.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

برداشتی متفاوت از محاکمه کافکا

دیشب تا حوالی نیمه شب بیدار بودم و نمی تونستم بخوابم. همزمان باران شدیدی هم می اومد و رعد و برق های عجیبی اتاقم رو روشن می کرد. پرده رو کنار زده بودم تا نور برق ها درست به چشمم بخوره و پنجره رو هم باز کرده بودم که صدای بارون نوازش بده گوشم رو. ولی دیشب برای اولین بار از صدای رعد ترسیدم. انگاری غرشی بود توی گوشم. انگاری یه هشدار بود به من! صبح هم هیچ کدوم از خوابام یادم نمونده بود! عجب شبی بود. خدا رو شکر. گذشت.

فعلا رسیدم به بخش مسئولیت و احساس گناه در کتاب روانشناسی وجودی. شب هام پر شده از حرف های فلاسفه هایی نظیر هگل، کانت، سارتر، هایدگر و ... ای خدا به درک من بیفزا!:دی این کتاب از ظرفیت فکریم کمی بالاتره و باید برای جویدنشون خیلی خیلی اروم پیش برم. باید هر لقمه ای رو توی دهنم نگه دارم و برای بلعش روش فکر کنم و متمرکز بشم:دی

مثلا داستان محاکمه فرانتس کافکا رو قبلا خونده بودم ولی حتی یه درصد از دیدگاه زیر بهش نگاه نکرده بودم و کلی از این دید جدید به قصه لذت بردم:

روان شناسی اگزیستانسیال- اروین یالوم- سپیده حبیب- بخش مسئولیت- خلاصه ای از صفحه 399 تا 403

کسی روشن تر از کافکار احساس گناه وجودی را شرح نداده است. امتناع فرد از اعتراف به گناه وجودی خویش و رویاروی شدن با ان موضوع رایج اثار کافکاست. خواننده کم کم متوجه می شود یوزف ک. با دادگاهی درونی روبه روست. محکمه ای واقع در اعماق نهانی وجودش. در ادامه یوزف پیش کشیشی می رود که راه احتراز از دادگاه را از او بیاموزد. کشیش پاسخ می دهد که امید فرار خیال باطلی بیش نیست و حکایتی از مردی روستایی و دربانی می گوید. "مردی روستایی التماس می کند به دادگاه راه یابد. دربان یکی از بی شمار درهای دادگاه به پیشبازش می رود و اعلام می کند فعلا نمی تواند داخل شود. وقتی مرد می کوشد از دروازه بگذرد دربان به او هشدار می دهد: سعی ات را بکن که بدون اجازه من داخل شوی. ولی دقت کن که من زورمندم. در هر راهرویی دربانی بر دری ایستاده که از دربان قبلی زورمند تر است. مرد التماس کننده به این نتیجه می رسد که بهتر است صبر کن تا اجازه دخول یابد. سال ها منتظر می ماند. همه زندگی اش. پیر می شود و هنگامی که درازکش رو به مرگ است اخرین سوالش را از دربان می پرسد: همه می کوشند به دادگاه برسند پس چطور است که در تمامی این سال ها کسی جز من درخواست حضور در دادگاه را نکرده است؟ دربان در گوش او نعره می زند کسی جز تو نمی توانست از این در وارد شود. چون این در برای تو تعبیه شده بود. حالا می خواهم ببندمش."

کافکا بعدها به اهمیت این حکایت در یادداشت هایش اشاره می کند: اعتراف به گناه، اعتراف بی قید و شرط به گناه، دروازه را با جهشی می گشاید. مرد روستایی گناهکار است. نه فقط به این دلیل که زندگی اش را نزیسته با برای ورود منتظر اجازه دیگری شده یا زندگیش را تصرف نکرده یا از دری که تنها برای او تعبیه شده نگذشته، بلکه به این دلیل که گناهش را نپذیرفته و ان را به عنوان راهنما در سرزمین درونی اش به کار نگرفته و بی قید و شرط اعتراف نکرده همان کاری که دروازه را با جهشی می گشاید.

یوزف به دلیل گناه وجودی به دادگاه احضار شد و تصمیم گرفت با برداشت سنتی که از معنای گناه داشت از حضور در دادگاه خودداری کند. اعلام بی گناهی کرد. اخر هیچ جنایتی مرتکب نشده بود. و می کوشید صاحبان قدرت بیرونی را متقاعد کند که قربانی بی عدالتی شده. ولی گناه اگزیستانسیال یا وجودی نتیجه ارتکاب عملی مجرمانه نیست. درست برعکس! او به دلیل کارهایی که در زندگی خویش نکرده گناهکار است!!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠

اروین یالوم

* ادم هایی که رنج به ما می دهند، خیلی اوقات رنج کشیده هایی هستند که از زخم های خودشون نتونستند عبور کنند و یه جایی اون زخم باید تسلی و تشفی بگیره و نمی گیره.

 

** از دکتر اروین یالوم (روانپزشک و استاد بازنشسته دانشگاه استنفورد) خیلی خوشم می یاد. یه جورایی شیفته منشی هستم که از روی کتاب هاش براش متصور شدم. از نظر من آدم رشد یافته ایه که در مسیر رشدش به دیگران هم کمک می کنه. به عنوان استاد بهش نگاه می کنم و از کتاب هاش کلی مطلب یاد گرفتم و دارم سعی می کنم به غیر از به حافظه سپردن کمی هم زندگیشون کنم.

این آدم که در دهه های پایانی (متولد 1931) عمرش هست در مورد یکی از دغدغه های مهمش هم که مرگ و پایانه، کتاب و اشارات زیادی داره و گروه های درمانی هم برای بیماران سرطانی و لاعلاج داره و در  این راه به افراد زیادی کمک می کنه. یه جایی از این آدم که بی مذهب هم هست، پرسیده بودند خودت از چی مرگ می ترسی؟ و گفته بود من اواخر هفته به تنهایی برای کنفرانس و شرکت در محافل علمی از شهری که داریم بیرون می رم. بعد از یکی دو روز همسرم هم می یاد پیشم که تعطیلات با هم باشیم. برگشتنه مسیر رو با قطار می یایم و وقتی به ایستگاه می رسیم اول منتظر می شم که خانمم سوار ماشینش بشه و راه بیفته و بعد من پشتش با ماشین خودم می رم. و تمام دغدغه و نگرانیم برای زمانیه که من نیستم که مراقب زنم باشم!!

و نکته جالبش اینه که این آدمی که انقدر دغدغه همسرش رو داره از 15 سالگی باهاش آشنا بوده و در این عمر 80 ساله اش با همین خانم زندگی می کرده و خودش در کتاب هاش در جاهایی به گرایشش به برخی از مراجعان مونث اش هم اشاره کرده ولی به جای کار عادی و راحت تر که برخی از اقایون این زمانه می کنند مثل دائما زوج عوض کردن یا خیانت به همسر، یه بازبینی روی شخصیت خودش داشته و در موارد حاد به مشاوره با افراد متخصص پرداخته! از نظر من این آدم که در سراسر عمرش روی خودش کار کرده و همچنین به افراد زیادی در زمینه مشکلات شخصیتی، اضطراب مرگ، سوگ و ... کمک کرده و دانشش رو از طریق کتاب نشر می ده، یه ادم فردیت یافته است. خدا حفظش کنه و عمر طولانی بهش بده که فوق العاده وجود چنین آدم هایی برای جامعه ارزشمنده و به سختی می شه جایگزینی براشون متصور شد.

کتاب هایی که از دکتر یالوم به فارسی ترجمه شده که اگه حوصله همش رو ندارید حداقل رمان وقتی نیچه گریست رو بخونید که فوق العاده ارزش خوندن داره.   

    خیره به خورشید (غلبه بر اضطراب مرگ)(staring at the sun, overcoming the terror of death, 2008) – ترجمه مهدی غبرایی – انتشارات جیحون

هنر درمان (ن‍ام‍ه‌ای‌ س‍رگ‍ش‍اده‌ ب‍ه‌ ن‍س‍ل‌ ج‍دی‍د روان‌درم‍ان‍گ‍ران‌ و ب‍ی‍م‍اران‌ش‍ان)‌ (The Gift of Therapy: An Open Letter to a New Generation of Therapists and Their Patients, 2001)- ترجمه سپیده حبیب – نشر کاروان

مامان و معنای زندگی (روایت‌هایی از روان‌درمانی)( momma & the meaning of life, 1999)- ترجمه سپیده حبیب – نشر کاروان

وقتی نیچه گریست یک رمان بی نظیر  (when Nietzsche wept, 1992)- ترجمه سپیده حبیب – نشر گلشن راز

دژخیم عشق (روایت‌هایی از روان‌درمانی) (Love's Executioner and Other Tales of Psychotherapy, 1989) – ترجمه مهشید یاسایی – نشر آمون

 روان درمانی اگزیستانسیال (روانشناسی وجودی)( Existential Psychotherapy, 1980)ترجمه سپیده حبیب – نشر نی

 نظریه و عمل در روان درمانی گروهی (The Theory and Practice of Group Psychotherapy, 1970)– ترجمه مهشید یاسایی – نشر دانژه

 و کتاب اروین یالوم نوشته دکتر روتلن جاسلسن و ترجمه سپیده حبیب (نشر دانژه) که گذری بر زندگی و چگونگی شکل گیری افکار اروین یالوم  و خاستگاه نظریه او در گذر زندگی اش است. در این اثر که محصول یک مصاحبه طولانی از یالوم است کودکی، شرایط خانوادگی و اجتماعی، تحصیلات یالوم با شفافیت و صداقت روایت می شود.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

کتاب عقده مادر و روابط زن و مرد-رابرت جانسون- تورج بنی صدر

راجع به کتاب الان نمی خوام صحبت کنم. ولی از این کتاب ها که مترجم در کنار قلم نویسنده تفسیراتی رو می نویسه به طوریکه در بعضی صفحاتش برای یه خط نویسنده، توی پرانتز 10 خط شرح و تفسیر ارائه می ده خوشم نمی یاد. دوست دارم درک و فهم خودم از کتاب رو بگیرم و فقط با یک نوع طرز نوشته جلو برم بعد اگه مترجم دوست داشت می تونه کتاب دیگه ای به قلم خودش بنویسه با عنوان شرحی درباب کتاب فلان! خلاصه که این اقای بنی صدر رو اعصاب ما راه افتاده با این ترجمه اش:دی

یه افسانه افریقایی در این کتاب بود که برای من جالب بود، هر چند فکر کنم برای شمایی که شاید اشنایی کافی با مفاهیم یونگی نداشته باشید کمی با این توضیحات ناقص من سخت بیاد اما به هر حال: داستان درباره پدری است که به پسرجوانش هشدار می ده که یک شب زن بهشتی نزد او خواهد امد و از او خواهد خواست که بگذارد در کنارش بخوابد. پدر زیبایی و فریبندگی این تصویر بهشتی را توصیف می کند و به پسر می گوید که اگر پیشنهاد زن بهشتی را بپذیرد صبح روز بعد خواهد مرد. بالاخره در غیاب پدر و مادر، زن بهشتی شب هنگام نزد پسر امده و از اجازه خواست تا در کنارش بخوابد گرچه به او هشدار داده شده بود ولی پسر انچنان مفتون زیبایی دختر جوان شد که موافقت کرد دختر شب را در کنارش بخوابد. صبح روز بعد پسر مرد و زن بهشتی که قصد گزند رساندن به جوان را نداشت خیلی وحشت کرد. بنابراین به سراغ شمن پیری (پیرفرزانه- شفاگر) رفته و از او تقاضای کمک کرد. شمن امد و اتش عظیمی بر پا کرد و یک بزمجه به عمیق ترین قسمت اتش انداخت و گفت "هر کس که جوان مرده را ان قدر دوست داشته باشد که به درون اتش قدم بگذارد و بزمجه را بیرون بیاورد زندگی را به جوان بازخواهد گرداند" مادر و پدر سعی می کنند اما به دلیل داغی اتش نمی توانند. انگاه یک دختر ساده دهاتی که عاشق مرد جوان بود ولی عشق خود را بروز نداده بود قدم به اتش گذاشته و بزمجه را بیرون می اورد. این عشق معمولی انسانی اوست که قدرت نجات دادن مرد جوان را دارد. شمن پیر به روستاییانی که در حال جشن و شادمانی بودند می گوید هنوز یک تصمیم گیری دیگر باقی مانده. او اتش را دوباره بر پا می کند بزمجه را به میان شعله ها می اندازد و به پسر می گوید که او باید تصمیم بگیرد. اگر او بزمجه را از درون اتش بیرون بیاورد ان دختر زنده خواهد ماند ولی مادرپسر می میرد. و اگر بزمجه را در اتش باقی بگذارد دختر خواهد مرد ولی مادرپسر زنده می ماند. داستان در اینجا ناتمام می ماند.

معمولا افسانه های قدیمی به غیر از وجه داستان گونه ظاهری معنای عمیق تری هم دارند. این داستان چه می گوید:

در این داستان زن بهشتی نماد آنیمای مرد (انیما: وجه زنانه که در ناخوداگاه هر مردی هست) می باشد و دختر معمولی نماد ظرفیت زمینی و انسانی مرد برای ایجاد رابطه و بستگی است.

تصویر بهشتی مرد جوان را برای زندگی عادی به کلی ناتوان می سازد و فقط دختر معمولی که نشانه ظرفیت زمینی (خود پسر) برای ایجاد رابطه است می تواند او را نجات دهد. پس همه چیز به مادر باز می گردد و مرد جوان باید بین مادرش و انیمای انسانی اش (توانایی خلق کردن) یکی را انتخاب کند. اگر او نجات مادرش را به بهای قربانی دختر انتخاب کند نامزد احتمالی برای شمن شدن در نسل بعدی است. اگر مادرش را قربانی کند و دختر معمولی را نجات دهد در ان صورت ظرفیت لازم برای یک زندگی معمولی انسانی را به دست می اورد و اگر نتواند بین این دو نفر یکی را انتخاب کند به این معناست که هر دو را از دست می دهد.

بعد از التحریر: مطلبی رو باید اضافه کنم. صِرف نظر من که مطمئنا کارکرد اقای بنی صدر رو زیر سوال نمی بره! ایشون ترجمه قوی ارائه دادند. من تنها از این سبک خوشم نمی یاد که فقط می شه به ذائقه ام ربطش داشت و دلیلی بر پیراهن چاک دادن طرفداران اقای بنی صدر نیستچشمک این کتاب رو از سایت دکتر شیری پیدا کردم با این توضیحات" کتابی این هفته چاپ شده است به نام " عقده مادر و روابط زن و مرد "تا امشب 80 صفحه اش را خوندم و مباحث شیرینی پیرامون آرکتایپ مادر/ عقده مادر و دلیلی که مردان دچار فرسودگی شدید روانی میشوند و وسط موفقیتشان دست از همه چیز میکشند نوشته است. جناب تورج بنی صدر هم در ترجمه بسیار قدرتمند عمل کرده است هم  کار عجیب موثری انجام داده است و آن افزودن نکاتی است راهگشا بین جملات رابرت جانسون که به تبیین بهتر مطلب می انجامد و به نظر بنده، حتی از خود جانسون در بعضی موارد قوی تر ورود کرده است"

دقیقا کاری که من خوشم نیومده بود از نظر دکتر شیری به عنوان کار عجیب موثر نام برده شده. پس این می شه یه اظهار نظر شخصی. نه کسی راجع به توانایی دکتر بنی صدر شک داره نه ارزش کارشون زیر سوال می ره. چشمک

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

کتاب روانشناسی اگزیستانسیال یا همون روانشناسی وجودی

کتاب بعدی کتاب روانشناسی اگزیستانسیال یا همون روانشناسی وجودی است نوشته اروین یالوم و ترجمه سپیده حبیب.

کتابی که به چهار دلواپسی های غایی بشری می پردازه: 1- مرگ 2- آزادی 3- تنهایی 4- پوچی

در روانکاوی علت اصلی اضطراب فرد به نیروهای متضاد وجود انسان و سائق ها ربط داده می شه که ریشه جنسی دارند ولی در روانشناسی وجودی، ریشه این اضطراب ها رو در دلواپسی های غایی انسان می دونند. یعنی اگه شما پیش یه روانکاو پیرو فروید برید ازتون می خواد تداعی ازاد کنید و تمام خاطرات گذشته اتون رو لایه روبی می کنه و سعی می کنه در گذشته شما به جستجو بپردازه اما یک روانشناس وجودی به مسائل اساسی و غایی تر مثل مفهوم مرگ و ازادی و پوچی و تنهایی می پردازه.

روانکاوی: سائق ----> اضطراب ----> واکنش های دفاعی

اگزیستانسیال: دلواپسی غایی----> اضطراب ----> واکنش های دفاعی

فعلا قسمت مرگش هستم. معمولا روانشناسان وجودی چون پایه کارهاشون بر فلسفه است برای خوندن خیلی سخت هستند. اما بازم دم دکتر یالوم گرم که حداقل سعی کرده به زبان ساده این مکتب رو شرح بده. هر چند بازم با وجود ساده نویسی دکتر، بعضی جاها رو باید چند باره بخونم تا ذهنم قادر به درکش بشه. امان از برنامه نویسی ساده مغز من :دی

این جمله چندیدن و چند بار تکرار می شه که " با اینکه نفس مرگ، ادمی را نابود می کند، اندیشه مرگ او را نجات می دهد." که منظورش اینه که درسته خود مرگ باعث نیستی و نابودی فرد می شه ولی اندیشه به مرگ و در نظر داشتن فانی بودن انسان موجب می شه که در زندگی امون تجدید نظر کنیم و چگونگی زندگی امون رو مورد پرسش و کاوش دوباره و دوباره قرار بدیم. یا "کسی که چگونه مردن را بیاموزد چگونه زندگی کردن را هم به خوبی یاد می گیرد"

شاید برای نسل من که کودکی اش در انقلاب و بحران های اون زمان و بعد جنگ و کمبودهای دوران جنگ و بمباران ها و از دست دادن ها همراه شده خیلی با واژه مرگ غریب نباشند. در کشوری هستیم که با مرگ و از دست دادن اشناست. و بعد هم شیوه آشکار غسل و کفن و دفن فرد از دست رفته که قدیم تر ها در منزل انجام می شد و هنوز افراد پیری رو به یاد می یارم که توی خونه هاشون غسل می دادند.  اولین برخورد من با مرگ زمانی بود که زیر 7 سال بودم. برای مراسمی به امامزاده رفته بودیم. کمی دورتر دیدم قبر کوچکی برای بچه ای حفر می کردند. به سرعت خودم رو به اونجا رسوندم و از لابه لای جمعیت جلو رفتم و با کنجکاوی منتظر بودم که بچه رو از تابوت به قبر منتقل کنند و ببینمش که یه هو یکی که اصلا یادم نمی یاد کی بود از پشت منو با چنگ و وشگون بیرون کشید که صحنه رو نبینم. خیلی دوست داشتم ببینم صورت مرده چطوریه! که یکی دو سال بعد که یکی از شهدا رو برای تشییع اورده بودند بالای مسجد صورتش رو کنار زدند تا همه ببیند و منم چهره مرگ رو دیدم. صورتش اروم بود و بدون درد.

یه خواب وحشتناکی هم که تقریبا همون زمان ها دیدم این بود که مادرم رو در تابوتی گذشاته بودند و برادر بزرگم و زن عموم می خواستند تابوت رو ببرن و من خودم رو روی تابوت انداخته بودم و با هق هق می گفتم مامان نمرده و دارید اشتباه می کنید و اونا می خواستن به من ثابت کنند که اینطور نیست. به قدری گریه کرده بودم که وقتی از خواب بلند شدم هنوز صورتم پر از اشک بود و هنوز به خوبی این رویا رو به خاطر دارم. (هم در روانشناسی وجودی و هم در روانکاوی، رویاها بخش مهمی در درمان هستند و بخشی از درمان به بازگشایی رویاها اختصاص داده می شه)

یکی دیگه از نمادهای مورد علاقه من از مرگ این عکس زیریه. توی دوره دبیرستان که همه پوستر خواننده و بازیگر رو نگه می داشتند من این تصویر رو داشتم و به کمدم زده بودم. شاید از ارامشی که فکر می کردم در چهره اش هست لذت می بردم.

 

به نظر می رسه دغدغه فکری من راجع به مرگ از خیلی وقت پیش ها آغاز شده.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠

احساسات زنانه

دو تا کتاب عالی دارم می خونم که موندم اول کدومش رو توی وبم معرفی کنم. بذارید اول کتاب آسون تر ولی کاربردی تر رو بگم. کتاب احساسات زنانه نوشته باربارا دی انجلس و ترجمه بانو همایون انتشارات رعد.

این کتاب، گذشته فرد رو با چند مثال از کیس های مختلف تحلیل می کنه و اثرش رو روی زندگی احساسی کنونی فرد بررسی می کنه.  در واقع می خواد بگه چگونگی بزرگ شدن ما و حوادث دوران کودکیمون تاثیر به سزایی در گرفتن تصمیمات عاطفی امون در دوران بزرگسالی داره. یا در واقع قدرت و اثر باورنکردنی زندگی دوران کودکی در الگوهای ارتباطی با جنس مخالف در بزرگسالی.

چرا فرد در روابط بی سرانجام وارد می شه؟ چرا نمی تونه از رابطه خودش رو بیرون بکشه و به نوعی معتاد به روابط مشکل زا می شه؟ یا به نوعی:  

وقتی عاشق بودن به معنای رنج کشیدن باشد، نشانه آن است که درگیر احساسات زنانه شده ایم.

زمانی که کج خلقی، بداخلاقی، بی تفاوتی یا تحقیرهایش را به حساب دوران کودکی سراسر مشکلاتش می گذاریم و سعی می کنیم روانکاوش شویم، درگیر احساسات زنانه شده ایم.

زمانی که بسیاری از خصوصیات، معیارها و برخوردهایش رو دوست نداریم اما تحمل می کنیم با این تفکر که اگر به اندازه کافی جذاب باشیم و محبت نشان دهیم او به خاطر ما تغییر خواهد کرد درگیر احساسات زنانه شده ایم.

وقتی رابطه امان، سلامت روانی و حتی سلامت فیزیکی ما را به خطر می اندازد شک نکنید که درگیر احساسات زنانه شده ایم.

خواهیم دید که وقتی معشوقمان نامناسب، بی توجه یا ناپذیراست، دوست داشتنمان تبدیل به خیلی دوست داشتن می شود اما نمی توانیم ترکش کنیم... در واقع او را بیشتر می خواهیم و حتی بیشتر به او احتیاج داریم. متوجه خواهیم شد چگونه نیازمان به عشق، اشتیاقمان به دوست داشتن و نفس دوست داشتن تبدیل به نوعی اعتیاد می شود.

ریشه این دل مشغولی عشق نیست بلکه ترس است. ترس از تنها ماندن، ترس از دوست داشته نشدن و بی ارزش بودن، ترس از مورد توجه قرار نگرفتن، طرد یا فنا شدن. دوست داریم به این امید واهی که ان چاره همه ترس هایمان است. تا جایی که دوست داشتن برای دوست داشته شدن به نیروی تعیین کننده ای در زندگیمان تبدیل می شود...

هدف کتاب: کمک به زنان برای تشخیص الگوهای مخرب رابطه عاطفی با جنس مخالف، شناخت ریشه های این الگوها و رسیدن به ابزارهای لازم برای تغییر زندگیشان.

این خلاصه ای از مقدمه این کتاب جذابه. بخش هایی رو براتون انتخاب کردم که اگه در حال حاضر فکر و ذهنتون درگیر کسیه، کسی که اونقدر که سزاوارش هستید عشق و محبت رو به شما برنمی گردونه و یه رابطه یه طرفه است شاید با خوندن این کتاب کمی از گره های ذهنی اتون باز بشه و به جای تمام چراهایی که از دلیل کارهای اون شخص می پرسید این بار چراهایی از چگونگی زندگی خودتون و کارکردهای عاطفیتون بپرسید.

پ.ن.1: ترجمه کتاب احتیاج به دوباره نویسی داره. یه جاهایی جملاتش نازیبا نوشته شده. فکر کنم در چاپ های بعدی و ویرایش مجدد ترجمه بهتری ارائه بدند.

پ.ن.2: انقدر این کتاب رو از طریق اس ام اس و ایمیل معرفی کردم و برای چند تا از دوستام هم خریدم فکر کنم یه حق نشری هم باید به من تعلق بگیره :دی

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

مرگ

دیشب خواب دیدم سه تام جام شراب از سه نوع مختلف روبروم بود، می خوردم ولی مست نمی شدم! یاد اهنگ هایده افتادم : "مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه"  حالا نه اینکه حالم بد باشه که اینطور نیست ولی ناخوداگاه یاد این اهنگ افتادم. شاید به خاطر همون مضمون مستی اش!

داشتم کتابی راجع به روانشناسی مرگ (خیره به خورشید – اروین یالوم) می خوندم، جاییش گفته بود داغ والدین و دوستان، مرگ خاطرات و گذشته است و مرگ فرزند، از دست دادن برنامه ریزی و آینده ماست! تا حالا اینطوری به مرگ نگاه نکرده بودم. پس تعریف ما و برداشت ما از ماهیت مرگه که انقدر زمان بهبود ما رو طولانی یا کوتاه مدت می کنه! معمولا والدین دچار از دست دادن معنای زندگی می شوند و این روند بهبود رو دچار تاخیر می کنه. مادربزرگ من وقتی یکی از پسرهاش رو (به سن 30 سالگی)  از دست داد به مدت 25 سالی که بعد از مرگش زنده بود لباس سیاه می پوشید و به ندرت در جمع شادی حضور پیدا می کرد! ولی یکی دیگه از آشنایان که دخترش رو (در سن 20 سالگی) از دست داده بود خودش رو وقف کارهای خیریه و مسجد کرد و توان زندگی و ادامه دادن رو پیدا کرد!

شاید گرایش من به خوندن کتاب هایی از این دست تجربه نزدیکیه که با مرگ پیدا کردم. توی جنوب، 28 اسفند سال 89، وقتی توی قایق در حال حرکت با صورت محکم به زمین خوردم توی لحظات اولیه واقعا حس کردم دارم می میرم و برگشتی در کار نیست! حالا دارم فکر می کنم: اگه می مردم، اگه پرونده ام بسته می شد چه کارهای ناتمامی داشتم؟ افسوس چیو می خوردم؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠

تجربه برانگیزاننده

دچار استرسی شدم که هیج جوره نمی تونم ذهنم رو ازش پرت کنم! عجیبه! چه اتفاقی افتاده دوباره که دنیای کوچیکم اینطوری به لرزه افتاده! اروین یالوم از جمله شخصیت های محبوب منه که خوندن کتاب هاش این چنین تاثیر عظیمی روم می ذاره. دارم کتابی راجع به غلبه بر هراس از مرگ به اسم "خیره به خورشید" می خونم و کتاب دیگه اش "دژخیم عشق" که نمونه هایی از کیس های روان درمانی اش بود. هر وقت با بعضی از جملات اش خواداگاه یا ناخوداگاه همذات پنداری می کنم شدیدا روم تاثیر می ذاره. حتما جایی، کلمه ای، متنی، تلنگری بوده که این اضطراب که منبع اش برام نامعلوم و مجهوله ایجاد شده.

تجربه برانگیزاننده! این کلمه اش برام ملموس و چالش برانگیز بود. در زندگی زمان هایی هست که حوادثی بر زندگی ما تلنگر می زنند و به ناچار باید به مسائل وجودی که سال ها بهش فکر نکرده بودیم بپردازیم. با واژه مرگ و جدایی چندان غریبه نیستم. مرگ معلم مورد علاقه دوره راهنمایی ام در دهه 20 سالگی اش، مرگ پسرعمه ام در سی و چند سالگی که رابطه بچگیم باهاش، تاثیر زیادی روی نگرش ام در ارتباطاتم گذاشته بود و مرگ دختر عمه 17 ساله ام که هم سن و همبازی ام بود به همراه عمه و شوهر عمه ام. همه اینها قبل از 20 سالگیم اتفاق افتاده بود. حالا دارم به این نتیجه می رسم که از مهمترین حادثه های زندگیم، فقدان و از دست دادن ادم های محبوب و تاثیرگذار، چطور گذر کردم. یکی از راه های دفاعی من سرکوب حادثه تلخ و ندیده گرفتن اونه تا از هجوم درد خالص و ناتوانیم در برابرش جلوگیری کنم. یادم می یاد آلبوم عکس های مشترک من و دخترعمه ام که به خاطر هم سن بودن و هم مدرسه ای بودن خاطرات مشترک زیادی با هم داشتیم رو تا حدود 10 سال بعد از مرگش حتی ورق نمی زدم چون تحمل هجوم تلخ بغض و فهمیدن نداشتنش رو نداشتم. طی این حوادث، نقابی که برای خودم انتخاب کردم نقاب سرسخت بودن و قوی بودنه، غافل از اینکه زیر این نقاب، دختربچه کوچک و وحشت زده ای است که احتیاج به نوازش و در بغل گرفتن و حمایت شدن داره. خیلی سخت عاطفه و علاقه ام رو به کسی نشون می دادم. اما طبق تمرین های سخت و بعد از گذر از همه تردیدها یادگرفتم و تمرین کردم که اعتماد کنم و خودم رو از محبت دیگران به خاطر ترس از دست دادن محروم نکنم.

اولین تمرینم شکست مفتضحانه ای بود، چون فقط می خواستم اعتماد کنم بدون توجه به حقیقت شخصی که روبروم ایستاده! با کسی اشنا شدم که خودش هنوز از دردهای کودکی و روحی اش گذر نکرده و رنج وجودی اش رو با حاشیه های زندگی پر می کنه و از فرو رفتن در عمق زندگی در هراسه. اما بعد دریافتم حالا که دوباره زمین خوردم از دوباره ایستادن می ترسم. دیروز که کوه بودم پام رو که صدمه خورده بود موقع پایین اومدن مثل یه طفل نوپا به دنبال خودم می کشیدم و هر قدم رو با احتیاط و حزم زیاد روی زمین می گذاشتم. این به هم نشون داد که هر چند زمین می خوریم و صدمه می بینیم ولی دوباره بلند می شیم و دوباره اهسته راه رفتن رو می اموزیم و در هرقدمی که بر می داریم اعتماد دوباره به خودمون رو تمرین و زندگی می کنیم.

اما زمین خوردن عاطفی و بلند شدن دوباره اش و از دست ندادن شفقت و درک و همدلی نسبت به دیگران حتی افرادی که موجب رنج ما می شوند خیلی سخته و روحیه مسیحیایی و مهر محمدی می طلبه. می دونم قرار نیست که با این آدم ها، دوباره مسیری رو همگام بشم اما برای ادامه دادن مسیر و موثر بودن، چاره و گریزی از به زمین گذاشتن همه بارهای روی دوش نیست، چون هر کدام ازاین بارها، سنگینی مضاعفی می شوند که جلوی صعود رو می گیرند. پس من الان در اینجای قصه ام هستم که چطور بارهام رو زمین بذارم و بگذرم؟!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠

ضرورت ها!

 * کتابی می خوندم به نام "زن پولدار" نوشته کیم کیوساکی، ترجمه داود نعمت اللهی که همسر نویسنده کتاب پرفروش "بابای بی پول بابای پولداره"، یه جایی حرف فوق العاده ای زده بود."اینکه وقتی قراره کاری رو شروع کنیم و هدفی برای خودمون بذاریم این کار انجام نمی شه مگه اینکه به صورت ضرورت در بیاد یا دلیل اصلی اون هدف رو برای خودمون تعیین کنیم. در واقع دلایلی که ما رو در هر شرایطی تشویق به ادامه راه کنه و ازش دست نکشیم و این دلایل شخصی باید خیره کننده و عالی و محرک باشند تا وقتی که به شک می افتین که دارین چی کار می کنید یا کارها طبق برنامه پیش نمی ره و دیگران شما رو زیر سوال می برند، اون دلایل شما را وادار به ادامه فعالیت کنه."  نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه که بعضی وقت ها هدف گذاری های عالی برای خودمون روی کاغذ پیاده کردیم ولی به محض شروع یا حتی در نیمه های راه انصراف می دیم. چرا؟ چون اون هدف به صورت ضرورت و اولویت در زندگیتون در نیومده!

مثلا در حال حاضر برای من خوب شدن پام و رفتن دوباره در طبیعت به صورت یه ضرورت در اومده، اینه که برنامه شنام در هر صورتی در اولویت قرار گرفته و عین 2 ساعت رو شنا می کنم و پدر خودم رو در می یارم. چرا؟ چون دلیل خوبی برای خوب شدن دارم. پس برای هر کاری اول احتیاج به یه دلیل خوب داریم و وقتی دلیل و ضرورت انجام کار برای خودمون کاملا روشن باشه دیگه سختی های راه نه اینکه به چشم نیاد ولی در هر صورتی تحمل اش می کنیم تا به یه level بالاتر از زندگیمون برسیم.

  ** توی این کتاب به یه نکته خوب دیگه هم اشاره کرده بود. یادم می یاد سر کلاس دکتر شیری، یه جایی اشاره به یکی دو تا از دانشجویان باهوش و نخبه اشون کردند که در در زمین بازی روابط عاطفی اشون خرابکاری کرده بودند و بعد خودم و رفتارهای نابالغ ام در چند ماه اخیر یادم اومد که نگم بهترهسبزنیشخند

در این کتاب به مطالعاتی اشاره کرده بود که در سال 1969 انجام شده بود درباره بهترین روش های یادگیری. کم اثر ترین روش های یادگیری مطالعه کردن و گوش دادن به سخنرانی است و موثرترین روش های یادگیری تجربه ملموس در زندگی و انگیزه. مشکل من و خیلی از افراد شبیه من ربطی به هوش کلامی امون نداره که به نظر می رسه در حد نرمال به بالا هستیم. هیچ چیزی عین تجربه و به کار بردن عملی چیزهایی که اموختیم نمی تونه در پیشرفت ما کمک کنه.  توی کتاب های نظریه های شخصیت، البرت الیس روانشناس بامزه و جسور نوشته بود که در برقراری رابطه با دخترها فوق العاده خجالتی و دست و پا چلفتی بود. اینه که برای خودش برنامه 100 روزه می ذاره تا به پارک بره و هر روز با یه دختر صحبت کنه و ازشون قرار Date بخواد. خودش می گه که در پایان 100 روز هیچ کدوم از اون 100 تا باهاش قرار ملاقات نذاشتند، اما این رفتن و حرکت کردن و از شکست نترسیدن نقطه عطفی توی زندگیش می شه چون به طور کامل خجالتی بودنش رفع می شه و می تونه روابط بهتری با هر دو جنس داشته باشه! منظورم اینه که برای شروع هر کاری، سرمایه گذاری مالی یا عاطفی یا هر چیز دیگه ای خیلی وقت ها انقدر سرگرم جمع کردن اطلاعات می شیم و درگیر تجزیه و تحلیل که هیچ وقت جرات برداشتن اولین گام رو نداریم، هم به دلیل ترس هم به خاطر این که می خوایم در کاری که انقدر راجع بهش اطلاعات جمع کردیم  perfect باشیم. البته برداشت اشتباه نشه که یادگیری توی روندی زندگی ما تاثیری نداره. مسلما خیلی از داشتن هام رو مدیون معلمان و کتاب های خوبی هستم که از بچگی داشتم، ولی یاد گیری یه مساله است و قدم برداشتن یه مساله دیگه. شما درس رو خوب یاد می گیری ولی تا وقتی تست نزنی توش مهارت کافی پیدا نمی کنی. قدم گذاشتن در هر کار جدید،  اولش ترس و هراس توی دل می اندازه. اما به قول یه مثل باارزش چینی ها مهمترین قدم، اولین قدمه! وقتی اولیش رو برداریم هراس قدم های بعدی خیلی کمتر می شه! پس جای امید هنوز، برای من و اون دو تا دانشجوی نخبه دکتر هست! ماها درسته که زمین خوردنمون ملسه ولی همین که دانش اموز های خوبی هستیم و از زمین خوردن نمی ترسیم نشون می ده که دوباره بلند می شیم و این بار خیلی بهتر عمل می کنیم.چشمک

پ.ن.: با تشکر از جهان عزیز برای معرفی این کتابلبخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

چگونه به اینجا رسیدم؟

* یه چند ماهی است که دنبال کتابی می گردم که چاپ 85 است و چاپش تموم شده و منتظر اجازه مجدد برای تجدید چاپه که اینطور که معلومه دولت مهرورز و وزارت فرهنگ پرکارش به این  زودی ها اجاره چاپ بهش نمی دهند. کتاب خاصی هم نیست. یه نوع کتاب مشاوره ای ساده که بنیان هیچ حکومتی رو هم قرار نیست بلرزونه. خلاصه یه لیست از کتاب فروشی ها انقلاب پیدا کردم و یکی یکی بهشون زنگ می زنم تا ببینم توی انبارشون می تونم این کتاب رو پیدا کنم یا نه. سومین رو که زنگ زدم گفت اره یکی داریم. گفتم برام نگه دارین همین الانه خودم رو می رسونم. سرخوش رفتم طرف انقلاب تا کتاب از دستم نپریده بگیرمش و کلی خوش خوشانم شده بود برای تفکر مثبت و اینکه هر چیزی بخوام به دست می یارم و از این حرفا تا رسیدم به کتابفروشی محترمه و کتابفروش با یه لبخند گشاد فرمودند اشتباه شده و کتابی موجود نیست. توی کامپیوترشون هم اشتباه موجودی رو یک زده بوده و توی انبارشون این کتاب رو پیدا نکرده بودند! منم با اعتماد به نفس رفتم یه پنج تا کتاب دیگه خودم رو مهمون کردم تا مبادا گرد ملالی بر خاطر مبارکم بیفتد و 34تومانی پیاده شدم!

** خدایا به بزرگیت شکر که اگه چند ماهی طبیعت رو ازم گرفتی علاقه به خوندن رو از بچگی در درونم به ودیعه گذاشتی و اینطوری جایگزین های شادی هام توی زندگی زیاده و کم نمی یارم :دی

*** اولین کتابی (از این سری 5 تایی که خریدم) که دستم گرفتم کتاب "چگونه به اینجا رسیدم؟" باربارا دی انجلس، نشر ساوالان و ترجمه مهدی گنجی است که خداییش سوال الان من هم هست که از کدوم پیچ و کدام راه اومدم که الانه اینجا هستم!!! تا اینجا، این پاراگراف اش خیلی به دلم نشست "مشکلات یا موانع عاطفی به تنهایی ناراحت کننده نیستند. هر یک از ما، در زندگی، سختی هایی دیده ایم که با آنها شجاعانه مبارزه کرده ایم و بر آنها پیروز شده ایم. آنچه باعث می شود که این مسائل، متفاوت از بقیه باشند این است که همراه با رنجی که تحمیل می کنند نوعی حس تعجب، شوک، سردرگمی و نارضایتی نیز به ما می دهند، یعنی نوعی عدم ارتباط بین آنچه فکر می کردیم حقیقت است و آنچه در واقع حقیقت دارد." هر زمانی که فیلم یا کارتونی می دیدم یا در روابط دنیای حقیقی، همیشه از خنگی و ساده لوحی شخصیت های دختر یا پسر تعجب می کردم که چرا حقیقت و باطن و هدف فرد مقابل رو توی رابطه (چه عاطفی، چه مالی یا سیاسی) درک نمی کنند و چرا باهوش نیستند. ولی حالا که در یک وضعیت معصومیت احمقانه قرار گرفته بودم (چیزی که سال ها سایه ام بود و از حماقت ادم های دیگه خیلی دردم می گرفت) می تونم درک کنم که برای کسی که از بیرون مشاهده گر قضایاست درک هدف اصلی فرد مقابل و فهمیدن حقیقت ماجرا خیلی ساده تر از کسیه که جزیی از ماجراست و به دلیل درگیر شدن احساسی و عقلی، شاید درک درستی از "اصل قضیه" نتونه داشته باشه. یکی از اشتباهات ما (انسان نوعی) در رابطه اینه که بیش از هر چیزی به کلام فرد مقابل اعتماد می کنیم و از دیدن رفتار و عملکردش که مهمتر از گفتارشه غافلیم. رفتاری که در کل ممکنه اکی باشه ولی با تمرکز روی جزییات و نادیده نگرفتن ریز رفتارها می تونیم نقاب های فرد رو شناسایی کنیم و دروغگویی هاش رو افشا و دستش رُو رو کنیم که این امر احتیاج به زیرکی (هوش عاطفی) و تجربه داره که تجربه هم با فقط با تجربه کردن و عبور از شکست و بحران حاصل می شه ولی از طرفی به قول دکتر شیری "دردهای بزرگ برای هر روحی همیشه خوب نیست، بعضیها از همه زندگی کینه به دل می گیرند" پس برای گریز از این دردها شاید بهتر باشه سعی کنیم اطلاعات خودمون رو افزایش بدیم و در یک محیط امن دانسته هامون رو در مورد سنجش و ارزیابی بذاریم که بازم تجربه به من ثابت کرده این محیط های امن به ندرت پیدا می شه. حالا خدا رو شکر. فعلا که یاد گرفتم بعد از هر زمین خوردن بلند شم و ادامه بدم. تا ببینیم چه پیش اید و چه در نظر افتد...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

کتاب جدایی معنوی (Spiritual Divorce)

از دبی فورد کتاب "نیمه تاریک وجود" رو در مورد سایه ها (Shadow) خونده بودم و این بار کتاب جدایی معنوی (Spiritual Divorce) انتشارات کلک آزادگان و ترجمه سوسن اورعی رو دستم گرفتم که بخونم. تمام تلاش این نویسنده اینه که بگه "غیرممکن است رابطه ای پایان یابد، فقط ممکن است این رابطه تغییر کند" و دبی فورد  در این کتاب تمام تجربیات طلاق خودش و دیگران رو صادقانه با خواننده به شراکت می ذاره تا درد و رنج و اندوه رو به تجربه ای معنوی و رشد تبدیل کنه. دبی معتقده روابطی که ایجاد می کنیم نه تنها تصادفی نیستند بلکه فرصت های از پیش طراحی شده ای برای بهبود زخم های روحی و عاطفی ما هستند. ارتعاشات متناوب روح ما یک میدان تشدید شده در پیرامونمان به وجود می اورد که مردمی را با ارتعاشات همسان به زندگی ما جذب می کند. بنابراین تمام روابط و تمام افرادی که در زندگی ما حضور دارند به هیچ وجه تصادفی و رویدادی اتفافی نیستند. ما به دنیا امده ایم تا به فردیت برسیم و در این راه روابط نزدیک با افرادی نظیر همسر، دوست و خانواده که نزدیکی عاطفی بیشتری باهاشون داریم و در نتیجه قابلیت صدمه خوردن عاطفی بیشتری هم از سوی این افراد داریم به ما کمک می کنه چون باعث بروز دردهای پنهان در ما می شه. درد، محرک بزرگی برای فروریختن دیوارهایی است که از رفتارهای قدیمی محافظت می کند ولی سرانجام درد ذهن ما را به سوی دیدگاه هایی می گشاید که کلید فراست، درک و آزادی را در خود دارند. جالبه که در ده روز عذاب، بیش از ده سال، رضایت و شادمانی می آموزیم. و سرانجام یاد می گیریم که سفر اکتشافی واقعی، در پی چشم اندازهای نو نیست، بلکه نگاهی نو داشتنه و در این راه قانون مسئولیت به ما می اموزد که دیگران را به عنوان سرچشمه رنج هایمان مورد سرزنش قرار ندهیم بلکه باید مسئولیت کامل زندگی خودمون را بپذیریم تا بتوانیم با ترس های خود رویارو شویم. دنیای بیرون ایینه ای از دنیای درون ماست، بنابراین هنگامی که رویدادهای بیرونی را د وست ندارم، باید سعی کرد رویدادهای درونی را تغییر داد.

 این کتاب فوق العاده نه تنها برای زوج هایی که در استانه جدایی هستند بلکه برای هر فردی که جدایی رو به هر نحوی در زندگیش تجربه کرده، حتی در مورد افراد نزدیک مثل پدر، مادر و ... مفیده. اگه خشمی نسبت به کسی داریم باید بدونیم که همیشه از طریق خشم به اون فرد متصل هستیم تا زمانی که خودمون رو پالایش کنیم وگرنه این خشم رو در روابط بعدیمون هم می بریم. بخشایش، کلید رهایی از رشته هایی است که ما را به شکلی منفی به دیگران متصل می کند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : کتاب

رمان همنام

* همنام / نوشته جومپا لاهیری / مترجم امیر مهدی حقیقت / انتشارات ماهی

بعضی وقت ها که سری به کتابفروشی می زنم، از خود فروشنده برای معرفی کتاب خوب سوال می کنم و اینبار همنام نصیبم شد. اینطوری کتابهای زیبایی مثل خاطرات یک گیشا، دختر مغول، ریشه ها، سه شنبه ها با موری و ... نصیبم شده.

اما همنام کتاب جالبیه درباره دو هندی به نام های آشوک و آشیما که از کلکته به آمریکا مهاجرت می کنند و و شرح کوشش هاشون برای وفق دادن با فرهنگ و سرزمینی متفاوت و در عین حال سعی در حفظ سنت های قدیمی! و بعد تولد پسرشون و انتخاب اسم روسی گوگول که یاداور یه اتفاق مهم برای پدره که هنوز خاطره ای پررنگ در ذهن اش داره و بعد داستان بزرگ شدن گوگول و درگیری ذهنی اش با اسم روسی و سنت های هندی و فرهنگ متفاوت امریکایی و سرانجام شرح تضادهای فرهنگی و چالش های فکری در سرزمین یانکی ها و شکاف بین دو نسلی که هم فاصله سنی و هم دغدغه فاصله فرهنگی دارند!

** جالبه مایی که ادعای فرهنگ 2500 ساله داریم خیلی خیلی کمتر از آسیایی نشین های دیگه به فرهنگ و سنت ها، وابستگی و دلبستگی (حالا به دست و نادرست بودن این فرهنگ ها کاری ندارم) داریم. در جای جای کتاب، آشوک و آشیما با وسواس عجیبی سعی در پیروی از سنت ها و حفظ فرهنگ اشون دارند. اصرار آشیما به پوشیدن ساری، میهمانی‌های خانوادگی بدون نوشیدنی الکل‌دار، مراسم سنتی ازدواج و تدفین و غذاهایی که با دست خورده می‌شود تا حتی برای اسم گذاری گوگول، منتظر نامه مادربزرگ آشیما هستند که وظیفه اسم گذاری روی نسل های بعدی رو عهده داره و فقط تاخیر در رسیدن نامه و گم شدنش باعث می شه که پدر مجبور به نامگذاری بشه!  همه و همه این ها که دغدغه های نسل اول مهاجرین هندی است تفاوت ما رو به خوبی نشون می ده که حتی بدون مهاجرت هم سعی در گریز از فرهنگ ایرانی و اروپایی تر شدن داریم.   

 ** پرندگانِ پشت‌بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می ریزم

در میان آنها

یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و برنمى‌گردد

من او را بیشتر دوست دارم

گروس عبدالملکیان

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩

نیمه دیگر وجود

یکی از دوست های نادیده ام یه بار به من گفت، انگاری تو یه غم بزرگ توی دل داری. تعجب کردم. ولی الان که مطالب اخیر وبلاگم رو خوندم دیدم اگه نظری دیگه غیر از این داشت جای تعجب داشت! انگاری توی نوشته هام "کمی یا بیش از کمی" با خودم فاصله دارم. بیرون آدم برونگرا و پرانرژی و شادی هستم که با این نقاب وبلاگی فرق دارم. البته نوشته هام هم بخشی از وجودم هستند که توی دنیای بیرونی خیلی دیده نمی شوند و اینجا می تونم زندگیشون کنم. مثلا هیچ وقت فکر نمی کردم خوندن اشعاری مثل شعر علی صالحی یا فروغ یا فریدون بتونه انقدر روم تاثیر بذاره. به قول مهدیه من فقط از دنیای شعر، "ادمیت" فریدون رو حفظ کردم اونم از سر اجبار و برای یکی از درسهای عمومی دانشگاه. نیشخندولی اشنایی با چند نفر از اهالی شهر شعر و شاعری، بخش های زندگی نکرده منو بیدار کرد و کمی هم طبع شاعری خودم گل کرد. مثلا این جواب یه ادم فروردین ماهی، در جواب فخر فروشی من به ماه تولدم به جای اینکه باعث ناراحتیم بشه فقط باعث شد که کلاه نداشته ام رو به احترام قلم زیبای این آدم بردارم. قلب

و منم سعی کردم  (واقعا سعی کردم) قلم رو به دست احساسم بدم و بنویسم و طبیعتا توی وبلاگ و در زمان اندوه دل، قلم روون و راحت تر روی کاغذ (البته از نوع اینترنتیشچشمک) سر می خوره. اینه که اشعار و نوشته هام کمی بوی غم گرفته. که هم طبیعی و هم قابل احترامه. ولی هرگز به زندگی هرگز نمی گم!

سپیده که سر بزند

در این بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم.

پس به نام زندگی

هرگز مگو هرگز - پل الوار

 

 ** با آپلود عکس خودتان در این سایت می توانید ببینید 20 سال آینده چه شکلی خواهید شد.

*** انتشارات کلک ازادگان به مناسبت نمایشگاه کتاب، 25 درصد تخفیف داره و هر روز 10 کتاب مجانی معرفی می کنه، منتها فقط از روی سایت و با کارت های شتاب، قابل خریده. کتاب های دبی فورد (نیمه تاریک وجود، راز سایه، سوال های درست و ...) پیشنهاد می شه. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : کتاب

خانوم

* دیدن بچه های همبازی های دوران کودکی کیف داره. کوچولو قرار بود 22 بهمن به دنیا بیاد ولی از همین الان ضد رژیم بودنش رو ثابت کرد و تقریبا با یکماه تعجیل به دنیا اومد. امیدوارم عین هول بودنش توی به دنیا اومدن، شیطون و شر باشه چون دخترهای تخس عالیند. البته اگه از مامان من بپرسی نظرش فرق می کنه!

** معمولا کتاب های رمان ایرانی نمی خونم. غیر از چند تایی که دوستانم پیشنهاد کردند. این بار به توصیه دوستی کتاب خانوم نوشته مسعود بهنود رو گرفتم. اما فقط تا صفحه 151 خوندم و گذاشتمش کنار. کتابهای بهنود معمولا سیر تاریخی داره. ماجرای خانوم، داستان شاهزاده خانومی از تبار نوادگان ناصرالدین شاهه. در اوایل قصه داستان حول مادر و خواهر خانوم می گرده. مادر، زنی اسیر سنت های قدیمی و درگیر شوهری خشن و بی عاطفه. خاله خانم کوچیک هم بعد از فوت پدر و مادرش تحت سرپرستی خواهر در خونه آنها زندگی می کنه. دختری زیبا و شجاع که سعی می کنه درک و فهمش از زندگی اطراف رو بالا ببره و سعی می کنه هم خودش و هم زنان اطرافش رو از قیودی که دست و پای زنده بودنشون روبسته رها کنه! دختر تلاش می کنه، نهایت سعی اش رو هم می کنه، ولی در آخر سر مجبور به خودکشی می شه!

اینجا دیگه کتاب رو بستم و گفتم کافیه!

کتابهای زجر اور دیگه ای مثل ریشه ها، کوری و ... که اکثرا درداور بودند رو خوندم. اما کتاب ایرانی و سرگذشت زن ایرانی بیش از هر کتاب دیگه ای روم تاثیرگذاره. نمی تونم بخونم و جلو برم! نفس ام بند می یاد وقتی این کتاب ها رو می خونم و انگاری هوای تنفسم کم می شه.

نمی دونم. بعضی ها معتقدند که باید از تاریخ و زندگی گذشتگان مطلع باشی تا بتونی زندگی خوبی داشته باشی اما به نظر من زندگی های هر کدوم از ما، به قدر کافی بالا و پایین هایی داره که همون ها برامون بسه! البته خوندن سرنوشت ادمهایی که تونستند در زندگیشون علارغم همه سختی ها تغییراتی ایجاد کنند، خوبه که برات انگیزه ای برای بلند شدن و دوباره شروع کردن باشه. نه ادمهایی که مثل گوسفند به مسلخ برده شده باشند! البته شاید این داستان در انتها همین طور باشه. ولی الان برای نزهت دلم کبابه و دوست ندارم بقیه داستان رو بی اون بخونم!

پ.ن.: این ذهن کنجکاو من بالاخره کار دستم میده، کتاب خانوم رو که گفته بودم نمی خونم، تا ته اش خوندم.  یعنی دیدم شب که می خوابم ساعت 4 صبح بی خوابی به سرم می زنه، به خودم گفتم بذار تا ساعت 1 شب کتاب بخونم که دیگه تخت تا ساعت 7 بخوابم ولی دوباره دقیقا سر ساعت 4 از خواب بلند شدم.نیشخند

اما کتاب خانوم: این کتاب داستانی است درباره ی زندگی خانوم زنی از خاندان قاجار نوه مظفرالدین شاه و خواهر زاده ی محمد علی شاه.

خانوم زنی که در کودکی توسط خاله اش  با دنیایی خارج از دنیای خاله زنکی زنان حرمسرای آن دوره آشنا  می شه، کتاب می خونه، زبان می آموزه و هنرمند می شود. سپس خاله اش (همون نزهت بیچاره) رو از دست میده و برای فرار از دست اولین دیو زندگیش یعنی پدرش، همراه با کاروان محمد علی شاه به شوروی می گریزه. پس از آوارگی این بار دیو دیگری به اسم شوهر باز هم ارامشش را از او میگیرد و در مقابل با فرشته ی با عنوان دوست اشنا میشود که همواره کنارش میماند، برای معالجه درد هایش به دیری در پاریس پناه میبرد و سه سال چون راهبه ای فداکار در انجا به بیماران کمک میکند و سپس به کمک پدر الفرد از قید و بندها رهایی میابد و حتی دیو ها را می بخشد اما دست سرنوشت باز هم دشواریهایی  برایش رقم میزند تا...

خلاصه بگم این خانوم، شاهزاده قجری فقط یه دوره کوتاه که با شوهر دومش آشنا می شه آب خوش از گلوش پایین رفت و زندگی عجب آشی براش پخته بود، اندازه چند وجب روغن روش! خلاصه هر کس که کمی شادمانی داره و می خواد از حلقومش بکشه بیرون این کتاب توصیه می شه.

ولی الحق و الانصاف از نثر زیبای بهنود و کششی که داستان داشت نمی شه گذشت و صد البته خانوم نه تنها نه تنها رمانی پرکشش است،بلکه تاریخی ست از آنچه بر ما و آنها گذشته ست در پس تاریکخانه های زمان...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

نگاهی به گذشته!

* رفته بودم به بایگانی نوشته های قدیمی وبلاگم. نوشته ها و دعواهای کامنتی اون موقع رو می خوندم و هی می خندیدم. چه قدر شاد و پرانرژی و بامزه بودیم اون موقع ها. جای همه دوستها و دشمن های دوست نما خالی. خوبه همه نوشته هامو نگه داشتم. زمانی می خواستم پاکشون کنم ولی بعد به خودم گفتم بد یا خوب، تلخ یا شیرین اون ها جزئی از خودت هستند و نمی تونی منکرشون بشی. پس فقط بگذر. ولی الان خیلی خوشحالم که هستند. سیر بالا و پایین رفتن های روحیم رو خوب نشون می ده و شده یه جور زندگینامه این سال ها. بذار ببینم درست از مهر 81 شروع به نوشتن کردم. کم و زیاد، پایین و بالا تا به اینجا رسیدم. اینجایی که هم دوستش دارم  هم نیم نگاهی به آسمان دارم!

** کتاب دومی که از این حاج رضای ولایت فقیهی خوندم "بی وتن" اه. برخلاف نظر خیلی از منتقدین و دوستداران و دشمنانش من از "بی وتن" بیشتر از "من او" خوشم اومد. "بی وتن" نقل داستان سرگشتگی انسان مذهبی در دنیای مدرن امروزیه (در آمریکا کشور فرصت ها!)، کشمکش بین نیمه سنتی و نیمه مذهبی.

این نقد هم به نظرم منصفانه و جالب اومد.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

کتاب من او - نوشته رضا امیرخانی

رضا امیرخانی

 او:بچه بودیم می گفتند یا سواد یا روسری، پیر بودیم می گفتند یا روسری یا توسری.

حاج فتاح:  رو بر گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه ، لوطی گری می گوید ، باید انجام داد، حکمتش را ول کن ،وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست، لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی.

کریم: غم تکانی مثل خانه تکانی است. خانه فقط تمیز می شه. همین. غم تکانی هم مثل همینه. فقط غم هات مرتب می شن. همین. نمی شه دور ریخت. اما تو غم کِشی کردی. مثل اسباب کشی. یعنی اضاف کردی.

درویش مصطفا: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکما شیره اش هم مطبوعه؟ عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه حکما عاشقه. نفسش هم تبرکه..

علی فتاح:آقای ... درویش .. مصطفا ! .. دل ِ .. آدم .. مثل .. اناره ... درست ... باید .. چلاندش .. درست .. حکمن ... شیره اش ... مطبوعه .. درست .. ( بغضش گرفت ، به خونابه های روی دیوار نگاه کرد) اما ... اما دل آدم را که می ترکانند ، دیگر شیره نیست ، خونابه است ... باز هم مطبوعه ؟

درویش مصطفا: به خیالت اگر انگشتر به دستت کنی و از صبح تا شام معتکفِ مسجد شوی و زیر لب کانه قل قل سماور ذکر بگویی، چیزی می شوی؟ به هوا پَری مگسی باشی، بر آب روی خسی باشی، بی‌جا گفته که دل بدست آر، تا کسی باشی… حکما باید دل از دست داد. نه که به دست آورد. دل از دست داده، کس باشد یا ناکس، باکش نیست. علی فتاح! به حَجَری که جدت، حاج فتاح بوسیده، اگر خود حجر نگین انگشتری‌ات شود و خم ذوالفقار رکابش، هیچ نشده‌ای، هیچ نکرده‌ای، از خود جمب نخورده‌ای.. در بیاور این انگشترها را..

علی فتاح: سرم را بالا آوردم.مه تاب به من نگاه می کرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدون اینکه به داخل آن نگاه کند، همان طور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر می کرد.

 درویش مصطفا :آینه هر وقت هیچ نداشت آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند آنروز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی.

من عشق فعف ثم مات ، مات شهیدا

پ.ن.: دلم نیومد بالای این جملات جذاب چیزی بنویسم. از رضا امیرخانی سه چیز شنیده بودم. دانشجوی فارغ التحصیل مکانیک شریف و طرفدار خط ولایت فقیه و نویسده ای عالی! بعد یه چرخی توی نت زدم و  از لابه لای نقدهای کتاب هاش "من او" رو انتخاب کردم. کار فوق العاده ایه و نویسنده طنازیه این آدم. به قدری زیبا با کلمات بازی می کنه که صفحاتش رو قورت می دی! هر چند به عنوان یه خواننده ترجیح می دادم یک سوم پایانی داستان جور دیگه ای تموم شه! شاید زمینی تر.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

برنده تنهاست!

* کتاب برنده تنهاست نوشته پائولو کوییلو (ترجمه آرش حجازی) بی شک یکی از شاهکارهای این نویسنده است. این کتاب خیلی بیشتر از کتابهای دیگه این نویسنده به من چسبید. فضای کتاب در دنیای سینما و مد و شهرت است و تمام این رمان در فاصله‌ی بیست و چهار ساعت در جشنواره‌ی کن می‌گذره و داستان زندگی شخصی رو روایت می کنه که برای بازگرداندن عشق از دست رفته اش جهان هایی رو نابود می کنه. "کاتیوشا, دنیایی رو برای تو نابود کردم"

در این داستان پائولو چنان بعضی از کارهای ما رو به ریشخند می گیره که چاره ای جز پوزخند زدن به خودمون نداریم.

اینم گزیده ای از این کتاب فوق العاده:

"بی خیال فیلم ها،کن جشنواره مد است.مد.اینها چی فکر می کنند؟ مد آن چیزی است که با فصل عوض می شود؟ از چهار گوشه دنیا می آیند تا لباس هایشان،جواهراتشان،کلکسیون کفش هایشان را نمایش بدهند؟معنایش را نمی دانند. مد فقط روشی است برای اینکه بگویی من هم به دنیای شما تعلق دارم.همان یونیفرم ارتش شما را به تن دارم،به این طرف شلیک نکنید.

از وقتی همزیستی گروهی مردها و زن ها در غارها شروع شد ،مد تنها روش برای ابراز منظوری بود که همه می فهمیدند،حتی غریبه ها. ما یک لباس پوشیده ایم، من از قبیله شما هستم.بیایید در برابر ضعیف ترها متحد شویم و بقایمان را حفظ کنیم."

به  هر حال دوستش داشتم.

** هنوزم وقتی کسی داره از مرگ و مریضی و جدایی حرف می زنه دوست ندارم و سعی می کنم عوضش کنم. یه جورایی هنوز راحت نیستم. هنوز عادت نکردم. چه حس بدیه از دست دادن و نگران از دست دادن بقیه کسانی که دوستشون داری!

*** نقد خانم زهرا کمالی در وبلاگ اش بر فیلم سنگسار ثریا (تاثیرگذار و عالی بود)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

خوشه های خشم

در اینکه خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک جایزه پولیترز در سال 1939 رو برده و رمانی است که خواننده رو قدم به قدم با خودش همراه می کنه جای هیچ بحثی نیست ولی توی این روزها توی این حال و احوال این روزها ترجیح می دادم در سکوت طولانی شب ام یه داستان خیلی سبک رو می خوندم که ذهنم رو انقدر درگیر آدمهای داستان و زندگیشون نکنه! به قول یکی از بچه ها این روزها هوای تهران پر از بذر کینه و نفرت از همدیگه شده پس ترجیح می دادم با یه کتاب فوق العاده و بی رحمانه روحم رو اینطوری خراش ندم! ولی چکنم که نتونستم و تا آخر جلو رفتم و هنوز آدمهای داستان دارن ذهنم رو قلقک می دند!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

حداحافظ گری کوپر و افرودیت و سفر

* در حین خوندن کتاب "خداحافظ گری کوپر" نوشته رومن گاری همش وسوسه می شدم که بذارمش کنار. ولی کنجکاوی فهمیدن سرنوشت آدم هایی برف پرست بالای کوه مانع شد و داستان رو به پایان رسوندم. آدم های جالبی بودند که به هیچ وجه باهاشون، من یکی که همذات پنداری نداشتم و شاید یکی از دلایل نچسب بودن داستان برام همین بود. آدم های عجیب و غریبی که اینطور به نظر می رسید که هر کدوم برای فرار از درد یا کسی به کوه پناهنده شدند. به هر حال برای انتخاب و خوندن شاید بد نباشه. من که دوباره چند فصل اول رو مرور کردم چون بار اول هنگام خوندن کتاب یه جورایی ذهنم شاید به خاطر ثقیل بودن جمله ها فرار می کرد و فقط چشمم بود که بدون حضور ذهن و بی هیچ فهمی روی جملات skim می کرد.

** سفر برام حکم بنزینی رو می مونه که به ماشین از راه مونده ام می رسه. شاید تعبیر زنونه و لطیفی به نظر نرسه ولی الان فقط همین به نظرم رسید. بعد از جراحی مامان و مراقبت ازش، تنها چیزی که نیاز دارم یه سفره. به کوه، جنگل یا دشت. بعد یه نفس که از هوای پاکشون بکشم انرژیم برای چند وقتی ذخیره می شه و جواب می ده.

*** از ادم های آفرودیت تایپ (خدای عشق و زیبائی) خیلی خوشم می یاد مخصوصا افرودیت هایی که در کنارش تیپ های دیگه ای رو هم مثل آتنا (خدابانوی عقل و مهارت و حافظ  شهر آتن) و دیمیتر (خدابانوی غلات ، روزی دهنده و مادر) رو هم پرورش دادند. مثل همین خانم ژیلا بنی یعقوب که توی روزهای دور بودن از همسر زندانیش اینطور با کلمات بازی می کنه و متن های لطیف زنانه اش رو نثار محبوب دربندش می کنه.

ولی امان از آفرودیت خالی، که مثل هم دانشگاهی می شه که زنگ می زنه و می گه یه پسر مولتی میلیاردر گیر اوردم چه طوری تورش بزنم!!تعجب اونم از کی می پرسه!! یه ارتمیس تایپ (خدابانوی شکار و طبیعت وحشی) که توی دنیای شکار و زیر نور ماه داره برای خودش حیرون می گرده و مونده چرا تیر و کمونش رو نمی تونه با چیز دیگه ای عوض کنه.چشمک

پ.ن. اگه از خوندن این متن گیج شدید شاید این نوشته بتونه کمی کمکتون کنه. طبق نظر روانشناسان پیرو یونگ، تیپ های شخصیتی زنان (مردان) متاثر از 7 الهه (خدا) یونانی هستند. هر زنی این 7 تیپ شخصیتی رو در درونش داره ولی یکی از این تیپ ها غالبه که ممکنه در زمانهای مختلف ترتیب این غالب بودن عوض بشه و زمانی فرد می تونه به فردیت برسه که بتونه هر کدوم از این تیپ ها رو در درست سرجای خودش استفاده کنه.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

زمانی که یک اثر هنری بودم . نوشته اریک امانوئل اشمیت مترجمان: فرامرز ویسی و آسیه

 

از سر بی میلی کتاب رو از دختر دایی گرفتم. چون تجریه خوندن کتاب دیگری از این نویسنده به نام "موسیو ابراهیم و گل های قران" رو داشتم و علارغم تبلیغاتی که براش شده بود چندان برام جذاب نبود.  ولی از وقتی که این کتاب رو دستم گرفتم تا لحظه پایان زمین نذاشتم. خواندن کتاب از نویسنده ای خدامرده ای که در جریان حادثه ای در صحرای هوگار که سیصد کیلومتر با نزدیک ترین آبادی فاصله داشت و  بدون اب و غذا بود و در این گم شدن ظاهری خداش رو پیدا کرد جالبه.

زمانی که یک اثر هنری بودم . داستان پسری است که به دلیل احساس حقارت نسیت به برادران مشهور و زیبایش و به خاطر کمبود توجه و عقده حقارت اقدام به خود کشی می کنه.اما در روزی که تصمیم خود کشی می کند با هنرمندی به نام زئوس اشنا می شود و پیشنهادی از این هنرمند دریافت می کند تا او را به اثری هنری تبدیل کند،  با دادن تعهدی بر روی برگه ای، خودش و انسانیتش رو در اختیار این مرد قرار می ده تا جسم ای که برای خودش به نازیبایی شهرت داره رو تبدیل به یک پدیده کنه، اما چه سرنوشتی در انتظار این جوان هست؟ مجسمه ای از نوع انسان و حرکت هایش ، اسیر در چنگال خالق اش و یاس بزرگ از این رویداد.

این اثر اعتراضی است به دنیای مدرنیته و هنر معاصر. اشمیت به موقعیت انسان در دنیای معاصر اعتراض می کند، انسانی که اندک اندک تا حد یک شی تنزل می یابد: و هم به آزادی انسان، آن هم در دنیایی که داعیه ای ان را دارد. آنچه ما را با داستان به پیش می برد مبارزه ای تدریجی انسان است برای رسیدن به خویشتن خویش.

هرچند با این قسمت نظر نیما که خوندن کتاب برای افرادی که اعتماد به نفس کافی به خاطر ظاهرشون ندارند موافقم ولی با این نظرش که " هر چند اشمیت در اثر هایش ، شاید به دلیل مثبت اندیشی اش و شاید به دلیل صحرای هوگار ، داستان را انگونه پایان می برد که در صحرای هوگار پایان او بود.اما قسمت های ابتدایی و میانی کتاب بسیار جذاب است ، اما شاید اگر معنا گرا نبود پایان داستان تلخ تر و زیبا تر می شد…" موافق نیستم. به من که پایان های شیرین بیشتر از تلخ می چسبه. شاید زندگی به اون تلخی هایی که ما فکر می کنیم نیست و در هر صحرای هوگاری علارغم همه ناامیدی ها کورسویی از امید همیشه هست و این ما هستیم که باید زاویه دیدمون رو تغییر بدیم.

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

آموزش و کسالت

* فکر کنم این کلاس آموزش بهداشت ج ن س ی برای همه لازم و ضروری باشه. به خصوص برای کسانی که قصد ازدواج دارند یا حتی سالها از مزدوج شدنشون می گذره. باور کنید کسانی رو می شناسم که دارند نوه دار می شند ولی خیلی از خصوصیات بدن زنانه خودش رو هم نمی شناسند.  کلاس اساتید مجربی داره و دوره فوق العاده ایه که برای هر ادم 18 سال به بالا توصیه می شه. هر چند به خاطر پایین رفتن سن ارتباط ج ن س ی برای افراد سن کمتر هم کلاس موثریه که حداقل با مخاطرات کمتری مواجهه بشند. توی دوره قبلی یک دختر 17 ساله با مامانش اومده بود. من که لذت بردم به خاطر صمیمیتی که بین این مادر و دختر بود. چون امروزه به قدری پرده های به اصطلاح حجب و حیا بین بچه ها و والدینشون هست که بچه ها با هر کسی به غیر از والدینشون مشاوره می کنند. مشاوره ای که ممکنه هر راهی رو پیشنهاد بده غیر از راه درست.

** تا شنیدم کتاب "موج سوم" نوشته الوین تافلر توقیف شده و یکی از جرم های بعضی از افراد دادگاهی متهمان انتخاباتی داشتن این کتاب بوده منم رفتم خریدمش. نمی دونم چه کرمیه که به محض توقیف کتاب هوس خوندنش رو می کنم. هر چند این کتاب به قدری حجیم و  سخت فهمه که فعلا انداختمش کنار تا روزی که هوس خوندنش به سرم بزنه.

*** مسافرت رفتنمون جزیی از زندگیمون شده که وقتی نباشه انگاری چیزی رو گم کردیم. این چهارشنبه که تعطیل بود برخلاف همه تعطیلی ها نتونستیم بریم شمال و الان احساس دلتنگی و کسلی می کنم. هفته پیش به قدری کسل شده بودم که فقط می خواستم با کسی صحبت کنم تا نجوای غر غر ذهنم رو نشنوم. چندین بار لیست موبایلم رو زیر و رو کردم ولی با هیچ کدوم از بچه ها اون لحظه حال نمی کردم. آخرش موبایل رو پرت کردم کنار و یه سریال کره ای که  دختر دایی به هم داده بود رو گذاشتم ببینم. سریالش عالی بود. از اونایی که ذهنت رو درگیر نمی کنه. همه چیز شیرین. با کمی بلندی و پستی هایی که می دونی اخرش به نفع قهرمان تموم می شه. کمی شیطنت. و همه چیز دست به دست هم داده بود که اخرش به خوبی و خوشی تموم شه. خلاصه مسکن خوبی بود برای فراموش کردن موقت بعضی از ناراحتی های روحی.  

****  از نوشته های سهیل و شخصیتی که توی وبلاگش " عقاید یک دلقک"  برای خودش ترسیم کرده که نمی دونم چه قدر با شخصیت بیرونیش تطابق داره خوشم می یاد. حرف دلش رو خیلی روون می نویسه و راحت می تونی باهاش همذات پنداری کنی. مخصوصا نوشته ای که مربوط به رفتن ماشاش بود که روی من خیلی تاثیر گذاشت. برای دنبال کردن حوادث بعد از انتخابات هم وبلاگ خوبی برای خوندن  بود چون تقریبا تمام راهپیمایی ها رو می رفت بعد گزارش مبسوطی از حوادث می داد و چون دستی هم بر رواشناسی داره می تونی بعضی تحلیل های جالبش رو هم بخونی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸

واریس دیری - Waris Dirie

چه قدر خوندن کتاب گُل صحرا (ترجمه شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی) که زندگینامه دختری آفریقایی که مُدل بود به هم چسبید. داستان مبارزه و جنگیدن برای زندگی کردن بر طبق خواست و میل خودش. 

 

 

** فاطمه عزیز هم به قول خودش فرشته زندگیش رو پیدا کرده و دوم مهر با ناز و کرشمه بله رو به اقا گفته. فاطمه جانم مبارک باشه و امیدوارم زندگیتون همیشه روی خوشش رو بهتون نشون بده و عاشقانه زندگی کنید. قلبماچ

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

بوی خوش مهر

* خوب بالاخره مهر شد و کلاس ها باز شد، اما اگه شما چشمتون به جمال کلاس های دانشگاه و شروع درس روشن شد چشم ما هم بهکذا، اولین روز کلاسیمون که می شد سه شنبه 3 مهر، مثل این کلاس اولی ها با ذوق و شوق و کلی حاضر شدن پاشدیدم رفتیم دانشگاه، ساعت 7:15 رسیدم، دیدم در بسته است علت رو پرسیدم گفتند ساعت 9 صبح در دانشگاه باز می شه، واقعا که این ماه مبارک رمضونی برای مسلمان ها کلی خیر و برکت و تنبلی داره، اخه نمی دونم ماه رمضان چه ربطی به دیر باز شدن دانشگاه داره، اخه نه اینکه خیلی مملکت گل و بلبلی داریم و پیشرفت از سر و رومون می باره اینه که ...

منم برای خودم نیم ساعتی توی پارک اطراف دانشگاه در دهکده المپیک دور زدم و ساعت 8 برگشتم که یه خورده شلوغ کاری کنم و بلکه یواشکی برم داخل دانشگاه که دیدم مثل اینکه لطف کردند و در را بر روی خیل عاشقان درس بازکردند، بعد از یک سرک کشیدن به نمرات به کلاس رفتم اما اگه شما دانشجو هستید و رفتی سرکلاس بچه های ما هم اومدند،خمیازه منم یک نیم ساعتی توی دانشکده گشت زدم و برگشتم.

اما این هفته دیگه نرفتم، چون این بچه هایی که من دیدم تا بعد از عد فطر، اومدنی نیستند، ما هم که طبق عادت معموله برای عید فطر می ریم شمال، پس اگه سیل و طوفان ما رو با خودش نبرد، بعد هستیم در خدمتتون.

** فروش کتاب مسیح علی نژاد http://masihalinejad.com/

*** مغزم حسابی از کار افتاده، باید یک ریست درست و حسابیش بکنم.

**** دکتر اموخته، جهاد دانشگاهی تهران، اموزش مترجمی زبان انگلیسی به روش نوین گشتاری توصیه می شود، تلفن ثبت نام: 66488336

***** کتاب نمادهای اسطوره ای روانشناسی زنان / نوشته شینودا بولن

خوندنش برای همه خانم ها و حتی اقایان توصیه می شه. می تونید تیپ شخصیتی خودتون یا همسرو  دوست دخترتون رو ازش در بیارید و ببینید چرا بعضی وقتها هر چه تلاش می کنید زبان هم رو نمی فهمید. من بیشتر تیپ ارتمیس هستم هر چند در حال حاضر کمی هم اتنا رو توی زندگیم اوردم ولی هر چی تلاش می کنم از بقیه خبری نیست:دی  

 

****** اقای احمدی نژاد واقعا به این قدرت کلام  شما که فکر می کنم خودتون هم بهش معتقدید تبریک می گم. اگه من هم در این جا زندگی نمی کردم و فقط سخنرانی هاتون رو می شنیدم حسرت بودن و زندگی در کشوری که شما رئیس جمهورش هستید رو می خوردم، در کشوری که دموکراسی کامل هست و ازادی مطلق. شما دارید به کجا می رید؟ در کدوم خواب نازید؟ لطفا از تَوهم بیاین بیرون ، یه خورده از اریکه هاتون بیاین پایین  و به غیر از مجیز گویان اطرافتون ادم های دیگه رو ببینید.

راستی امسال دانشگاه تهران در روز اغازین دانشگاه ها نیومدی؟ می ترسی از رویاهات بیدار شی؟

(پ.ن. موقعی که به ریاست جمهوری رسیدید کسانی رو دیدم که برای انتخاب شما نماز شکر خوندن و نذرنمازهای 1000 رکعتی برای انتخاب شما کرده بودند، (که مطمئنم فقط و فقط به خاطر سخنرانی هاتون بوده) ولی الان خیلی از اونها از شما برگشتند.)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : کتاب