بزم در شب کوه!

پنج شب، داخل خوابگاه شیرپلا، اتاق تک تخته ای رو پیدا کردم. هیتر(ساخت قبل از میلاد مسیح!) رو به برق زدم و در سرمای گزنده کوه و در لحظات دلچسب تنهایی شبانگاهی، بزم دو نفره ای با نویسنده کتابی که با خودم برده بودم ترتیب دادم. نوشته ها سنگین بود و دلنشین و من در خط خطی های مقتدرانه و استادانه ذهن آین ادم عجیب غرق شده بودم. مهمانی کوچکی تنها با دو نفر! استاد می گفت و من به جال دل می شنیدم، زمان هایی باید نوشته ها و گفته های استاد رو مرور می کردم تا اندکی (!) به ذهنیات میزبانم نزدیک تر بشم! گاهی که متوجه نمی شدم با صبوری دوباره عین همون کلمات رو برام تکرار می کرد و دوباره با این عقل ناقص سعی در هضم کلمات دُرگونه استاد داشتم! یک ساعتی با لذت غرق شنیدن بودم که با اومدن چند مهمان ناخوانده سرما زده مجبور به تمام کردن اجباری بزم شدم! تا حالا انقدر از قطع هم صحبتی با کسی ناراحت نشده بودم و انقدر از لطف بی موقع در راه دادن دخترکان و هدایت نکردنشون به اتاق دیگه پشیمون نشده بودم! تا قبل از اومدن این دخترکان پرسر و صدا، شب بود و سکوت و کوه و سرما و تنهایی و صدای خش خش باد که در لابلای گیسوان درختان می چرخید و کلام استاد! به امید بزمی دیگر در کوه با دکتر!

یا به خلوت خویش گریزی و قلمت را به دادخواهی بخوانی و با او به درد گفتن بنشینی و همه آن حرف ها را که در این دنیای کور و کر مخاطبی ندارند، در جان او که خدا به جانش سوگند می خورد بریزی و غم غربت را و درد تنهایی را با او که تنها یادگار آن پیمان است بگویی و از او که تنها یاداور پیوند است بشنوی! (فتبارک الله)

خلوت هراس انگیز و مبهوتی در بحبوحه جمعیت، سکوت سنگین و خفقان آوری در سرسام قیل و قال، غربت در وطن، بیگانگی در جمع اقوام و دوری در حلقه نزدیکان، تنهایی و بیکسی در ازدحام همگی و اجتماع همه کس! (سخن از جان می گویی)

آدم هایی که درست دهانه آب انبار خالی و مخروبه اند که هر صدایی را که دم گوششان ول می کنند عینا اما با طنین بیشتری از دهن پس می دهند و با لحن کشدار و پرافتخاری که انگار صدای خود اوست! (چنین نباشم استاد!!)

وای وای این دیگه محشر بود: مقدس های روشن دل و ملوث های روشنفکر: اختلاف اینان در اختلاف مکان و زمان تحقق آرزوهایشان است و نیز در طریقه رسیدن بدان، نه در اختلاف نوع و جنس آرزوهایشان. هر دو نیازمند یک چیزند و در آرزو و جستجوی یک چیز، یکی از طریق دین و دیگری از طریق دنیا. آن در ان سوی مرگ و این در این سوی مرگ!!!

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه آنوبانين

درود بر كوهنورد و توچال نورد بزم پر محتوايي داشتي ظاهراً هميشه سبز باشي و سرشار از انرژي

آنا

سلام. پستتون رو خوندم. چه حس نزدیکی داریم با هم. خیلی جالب بود! امیدوارم یه روز توچال ببینمتون. اولش فکر میکردم تازه وارد دنیای کوهنویسی شدید بعد آرشیوتون رو که دیدم...! اگه قبلا هم از کوه مینوشتید فکر کنم شما رو باید جز قدیمی ترین کوهنویسا به شمار آورد. موفق باشی خانوم

بهروز تبریز

کوههای اطراف تبریز 4فصلشون مثل دل همه دوستای خوبم بزرگه وخوشگل. ولی زمستونشون محشره بی تعارف تشریف بیارین در خدمت باشیم

مجی

ایول هم برای شیرپلا و هم برای کتاب. به نظر کتاب جالبی میاد. ما فردا داریم میریم نزدیکای یه ساحلی بهش میگن grand beach اگه شد یه چند تا عکس میگیرم میذارم تو بلاگم

فاطمه

سلام آزی جونم....می بینم که کتابای دکتر رو می خونی....تنهایی هم کوه می ری..باریک الله![چشمک]

عیسی

سلام خانم آزی... چه سبز است نوشته هاتان، آن هم در این پاییز... قلمتان مانا باشد و سبز...!! شما در پستی با عنوان صعود، 21 دی 81 نوشته بودین که: "کاش می شد يک روزی همه بچه های وبلاگ با هم ميرفتند کوه . یعنی می شه؟ " بله چند بار شده، پنج بار! آخریش هم همین چندماه پیش بود، کاش شما هم بودین... همیشه خوشحال بودم از آشنایی با وبتون... سبزتر باشید![گل]

AkbarAgha

سلام.بابا این بنده خدا گناه داره...بذارید زندگیشو بکنه... حاج خانوم حرف اینارو گوش نکن..! کوه میری،یواشکی برو..! اگه کوه رو دوست داری،اگه وبلاگتو دوست داری،کار خودتو بکن..کوهتو برو،کتابتو بخون..صداشم در نیار... اصلا فکر کن من آدم پدر سوخته بی شرفیم...4روز دیگه که این کوهنوردا بیجارت میکننا..!!

AkbarAgha

صحیح: 4روز دیگه این کوهنوردا بیجارت میکننا..!!