دلتنگ

بچه که بودم بهشت رویاییم رو یه کلبه چوبی که دور تا دور دیوارها کتابخونه هایی پر از کتاب های مورد علاقه ام داشت، تصور می کردم. روبروی کلبه یه برکه کوچیک بود که دو تا قوی آرام که در حال طنازی بودند. من روی صندلی روبروی برکه در هوای خنک و خمار بهاری، درحال خوندن کتاب بودم و هر وقت که خسته می شدم بازی نگاه رو با مناظر و حشرات کوچولوی درخشان پرکار شروع می کردم  یا به موسیقی دلنوازی که حاصل عشق بازی باد و علف های بلند غریبه با داس بود، گوش می سپردم. دور تا دور برکه و خونه پر از درخت های کوتاه و پرباری بود که ختم به جنگل انبوه و تاریکی می شد و اون دور ها کوهی شبیه دماوند جا خوش کرده بود. خلاصه که هر وقت توی اتاقم بودم و کتاب دستم می گرفتم اول از همه خودم رو توی همچین جایی تصور می کردم و بعد کتاب رو شروع می کردم. هنوز که هنوزه  بوی سبزه تازه آب داده شده و اقاقیا و اون هوای ملس صبحگاهی توی مشاممه.

دلتنگ همه کسانی هستم که دیگه نمی تونم نمی بینمشون! و دلتنگ بچگیم!

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

/ 3 نظر / 6 بازدید
مجی

بلاگ شما را در بلاگمان لینک کردیم با اجازه آزی، تصویر ذهنیتان هم باحال بود آزی، عکسهای آن روز را هم در بلاگمان نهادیم آزی (;

يه آنوبانين

بوي عيدي بوي توت بوي كاغذ رنگي بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو عطر ياس جا نماز ترمه مادر بزرگ با اينا زمستونو سر مي كنم با اينا خستگيمو در مي كنم حالا ديگه بي خبري آپ مي كني و ما رو به دنياي كودكيت راه نمي دي ؟؟ غافل از اينكه بچه كه بوديم هيچ كس نياز به دعوت نداشت . چند روز پيش خواهرم برام مسيج داد كه ياد روزي افتاده كه من از پول تو جيبيم واسش يه كيف قرمز كوچولو خريدم . و در نهايت گفت " كاش بچه مي مونديم " كاش

بهروز تبریز

سلام یه جورایی یاد خیلی وقت پیشا افتادم. ( نمیدونم چرا فقط این شعرو یه لحظه با خودم خوندم ! ) عروسک قشنگ من قرمز پوشیده رو رختخواب مخمل آبیش خوابیده بابا یه روز رفته بازار اونو خریده قشنگتر از عروسکم هیچکس ندیده عروسک من چشماتو وا کن وقتی که شب شد اونوقت لالا کن [گل]