سهم مردم من از اين دنيا همينه؟؟

* وقتی اولین خبرهای مربوط به زلزله رو توی گویا دیدم  با خودم گفتم 6.3 ریشتر چیزی نیست که باعث به وجود اومدن فاجعه ای بشه ، منتها روی عادت همیشگی که سعی در فرار از واقعیات دارم دیگه سراغ هیچکدوم از سایتهای خبری نرفتم و حتی تلویزیون رو هم تحریم کردم ، رنج و درد توی چشمهای دیگران رو نمی تونم تحمل کنم همین طور که خودم هم تاب رنج رو ندارم شاید از دست دادن کسانی که دوستشون داشتم اونم به طور ناگهانی در چند سال اخیر منو اینطور ضعیف کرده ، طوریکه با کشیدن تاری به دور خودم سعی دارم خودم از واقعیات دور نگه دارم یه جور فرار  ،  اما دیشب که خبر دار شدم که دوستی قصد رفتن به این مناطق برای کمک رو داره به هوای خبر گرفتن از وضعیت مناطق اونجا دل رو به دریا زدم و سری به سایتهای خبری زدم. اصلا فکر نمی کردم فاجعه تا این حد باشه. حدود 80 درصد هنوز زیر اوارن که شاید زنده موندنشون معجزه باشه ، به طور غیر رسمی امار کشته شدگان رو حدود ۲۰ تا ۳۰هزار نفر تخمین می زنند اونم برای یک زلزله 6.3 ریشتری که شاید در جاهای دیگه چنین تلفات سنگینی نداشته باشه. بم تقریبا به طور کامل ویران شده. دیگه شهری وجود نداره. 

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مردم سرزمین من زیر اوار دارن دست و پا می زنند و نفسهای اخرشون رو می کشند ، امدادرسانی خیلی کنده ، مادری روی خرابه ها نشسته و به سر خودش می زنه و عاجز و ناتوان ، شرمم می یاد ولی لحظه ای خدا رو شکر می کنم که جای این مادر نیستم ، خیلی سخته که نتونی برای عزیزت کاری کنی. خیلی سخته که پر پر شدنش رو جلوی چشمات ببینی و کاری نکنی. حتی خشک شدن اشک چشمت هم سخته ، دلت خون باشه و هیچ اشکی نباشه که مرهمی براش باشه چون به قدری این چشمه جوشیده که دیگه چیزی ازش نمونده ، می فهمم که چه دردی رو توی قلبت تحمل می کنی چون منم این رنج رو چشیدم.  گاهی اوقات از اینکه این قلب طاقت می یاره تعجب می کنم حتی از صبر خدا هم تعجب می کنم چطور شیون های مادران دردمند و داغدیده عرشش رو نمی لرزونه ،

 

و من از اینجا برای پسری که با چشمهای بسته و خاک الود و خون الود توی پتوئی پیچیده شده تا برای دفن اماده بشه اشک می ریزم تا غریب به خاک سپرده نشه امابیشتر از اون برای مادری دل می سوزونم که روی خرابه ای ایستاده و به سرش می زنه. باور کنید رفتن خیلی راحت تره تا موندن باور کنید رنج تحمل درد از دست دادن عزیزی کار هر کسی نیست ، باور کنید داغ دل یک مادر داغدیده رو هیچ کس نمی تونه بفهمه باور کنید خمیدگی پشت یک پدر عذادار رو نه من می فهمم نه تو. چه قدر الان از اسمم بدم اومد بازمانده ، هیچ وقت دوست ندارم بازمانده کسی بشم ، انقدر خودخواهم که نمی خوام رنج از دست دادن رو ببینم انقدر دل نازکم که تحمل از دست دادن ندارم. ترجیح می دم که از دستم بدند تا از دست بدم.

 

من ناراحت شدم تو ناراحت شدی همه غمگین اما ناراحتی من هیچ مرهمی برای پدر و مادرانی که فرزندشون هنوز زیر اواره نیست. برای بچه هایی که باید بی پدر بزرگ بشن غم من پدر نمی شه مادر نمی شه. من دل می سوزنم من کمک می کنم اما مطمئنم که این داغو فقط و فقط کسی حس می کنه که درگیرش باشه کسی که عزیزانی رواز دست داده باشه ، کسی که هنوز با دست خالی خونه که نه ویرانه خونش رو برای جستجوی عزیزش با اشک و ناله می کنه...

 

اما چرا خونه های یکی از ثروتمندترین کشورهای ناحیه باید طوری باشه که تاب چنین زلزله ای رو نداشته باشه؟ چرا مردم کشور من باید به خاطر سومدیریت یه عده دیگه بمیرن؟ خونه های خشتی و گلی معلومه که تاب تحمل خشم زمین رو ندارن. چرا حتی من جرات نمی کنم کمکم رو به یکی از نهادهای دولتی بدم از ترس اینکه به جای کمک به مردمم توی جیب اقازاده ها بره و فقط به هلال احمر اعتماد می کنم؟ چرا یه چشم مادران سرزمین من باید اشک باشه و چشم دیگه خون ، چرا دل پدران سرزمین من باید پراز خون جگر باشه؟ چرا چرا چرا

 

اما

 

این هم می گذره ، همون طور که زلزله منجیل و رودبار الان فقط توی دل کسانی که داغدار هستند زنده است ، دوباره همه چیز عادی می شه دوباره من زندگی عادیم رو می کنم تو هم به سر خونه و زندگیت برمیگردی ، دوباره فراموشی دوباره شادی دوباره خنده ،

 

اما چند سال بعد همین فاجعه اتفاق می افته این بار کجا؟ شمال ، جنوب ، شرق؟ یا توی بی در و پیکر ترین شهر دنیا توی یکی از شلوغ ترین و بی ضابطه ترین شهر ، تهران ، خونه هایی که با حقه بازی ساخته شده و از سر و تهش زده شده ، کوچه های تنگ و باریک ، خونه های لرزون که دیواراش منتظر یک فشار کوچیک هستند تا از رنج ایستادن رها بشن ، گسلهایی که منتظر فرمان رئیسشون هستند تا بغض و کینه چند سالشون رو از دست مردمی که به زمین وفا نکردند بگیرن ، فاجعه اتفاق می افته زمین می لرزه و می لرزه و اونوقت حادثه کرمان و منجیل در برابر این فاجعه دیگه هیچی نیست ، امار کشته شدگان در برابر این دو شهر قابل قیاس نیست. مرگ ، ویرانی ، ناتوان از رسوندن هر گونه کمک به زیراوارمونده ها و بعد بیماری و عفونت... و شهری که نامش در گذر زمان گم می شه...

 

** ابراهیم نبوی هم می تونه به خندمون واداره هم گریه...

 

/ 28 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سينا

به به زود زود آپديت می کنی. درس ها تموم شد؟ در مورد اين اتفاق جز گفتن متاسفم چيزی ندارم. زيبا يارمان.

سقراط حکیم

سلام خواهر جان ... خیلی ناراحت بودی بدتر دلم گرفت ... :( ... پس اينجاها هم همه ش خبر زلزله س ...

سقراط حکیم

سلام دوباره... ببخش ديشب ناراحت بودم برات کامنت دلگير گذاشتم... الآن خوبم ... اما اين عمار اعصابم رو خورد کرده!!

سقراط حکیم

هر جا رفتم اين کامنت رو گذاشته ... حالا من لجم گرفته که اين با اون قد شيش متری!! نمی دونه اين شعر بنی آدم مال سعديه و مال فردوسی نيست ...

ammar

سلام عليکم اينا.....چطوري يا نه؟.......ميگم که مرسی که قدم رنجه فرموده بودين.....در ضمن خيلی ممنونم که .....منظورم چهارشنبه هست....تيریپ از اونها که چشم و ابرو بالا ميندازه.........راستی آزی جان.....اون ميلی که ميگفتی نيومده بود.....شانس آوردی...وگرنه .......از اون دندونها.......خلاصه آبجی......دستت درد نکنه.........باب من که هنوز عکس خودم رو نذاشتم..بعد اگه بذارم که ديگه سرم شلوغ ميشه...از اون دندونها......فعلن يه گوشه اومدم که همه آمار دستشون باشه....از همون دندونها.....خلاصه آبجی ما نه ريا کاريم.نه دغلباز.......فکر ميکردم که تو يکی منو بشناسی..دست مريزاد......تازه اون موضوع هم زياد جدی نبود..........خواستگاری رو ميگم......از اون دندونها........رو به خودم:نه پس قرار بود که جدی هم باشه؟...والله زمون ما که پسرا اينقد بی حيا نبودن..اين قد زن ذليل.........سبز باشی

شفق

اين عمار چند روزيه يه چيزيش می شه ولی به در وتخته می زنه ... خجالت نکش ... پيش می ياد ديگه !!!!از اون دندونها ... آزی جان من هنوز در مورد اون مقاله (برای وب زن ومرد)ايميل نزدم ... ولی قول می دم بفرستم ... شايد کل متنو قبلش برات فرستادم ... شفق

انگوري

چرا وبلاگ من تو رو آپ ديت شده نشون ميد !!!!!!!!!!!؟ نکنه خودت دستی پينگ کردی :)

رضا

آزی عزيز سلام .... نوشته سرشار از صداقتت رو با لذت خوندم ..... دوست خوبم حق داری و همه حق دارند ......اما اين پايان راه نيست ! ..... فردا روز ديگری است اگر و تنها اگر بينديشيم و بر ضعفهايمان گريه نکنيم بلکه بر خيزيم و طرحی نو در اندازيم .... باور کن زلزله رودبار را ديديم ولی اينبار مردم ما با تجربه تر و با درايت بيشتری عمل کردند خيلی بهتر از مسئولين !! ..... و مهم خود ماييم خود مردم که يکديگر را دريابيم .... اينکه به فرهنگی بالاتر رسيده ايم جای اميد است البته تا رسيدن به حد مطلوب راه بسيار است اما بگذار در پيشگاه آيندگان شرمسار نباشيم چنانکه مردم پيشين ما درس نگرفتند و تاوان آن را پرداختند اما بايد گفت و گفت تا در گوشهای مردم فرو برود ..... نه دوست ندارم فرار کنم ....دوست ندارم پنهان شوم .......

انديشه

جدی نگير . ما هممون شانسکی زنده ايم.زندگی کردن ما مثل راه رفتن يه بند بازه. که هر لحظه ممکنه بيفته پايين

mohammad

سلام م ن يکي دوتا از کارهات رو خوندم ؛و همچنين نظراتی که راجع به اونها نوشته بودند. بهتر نيست يه کم واقع گرا باشيم؟