روسپیان خواهران پشیمان اب و اینه بودند.

یکی دو هفته گذشته اتفاقات زیادی افتاد که دوست داشتم بنویسم. ولی ذهن و قلبم با هم هماهنگی برای به رشته تحریر در اوردن نداشت تا به امروز. یه اتفاق برام افتاده که هم دوست دارم در موردش صحبت کنم هم کلا فراموشش کنم. ولی چون نوشتن برام حکم تخلیه رو داره ترجیح اش دادم.

 هفته گذشته بعد از سفری دو روزه حول و حوش ساعت 11 شب رسیدیم به تهران. بعد از پیاده شدن بچه ها، من مسیر رو با همون ماشین ادامه دادم تا مسیر بهتری پیاده بشم. برادرم قرار بود منو وسط مسیر سوار کنه. بین فاصله ای که من پیاده شدم و رسیدن برادرم 5 تا 10 دقیقه طول کشید. من با کوله پشتی 60 لیتری که به پشتش کیسه خواب و زیرانداز اویزون بود که تابلوئه برای کوهه و قیافه داغون از سفر دو روزه کنار بزرگراه ایستاده بودم و در طی این فاصله انواع و اقسام ماشین ها منو مفتخر به بوق و چراغ زدن و دعوت به سوار شدن کردند! حس خیلی بدی بود و دوست داشتم تک تک احمقشون رو خفه کنم. توی این فاصله فقط چندین بار به برادرم زنگ زدم که فقط گاز بده و سریع تر خودت رو برسون. مشابه این اتفاق یه بار دیگه هم افتاده بود که جایی دعوت داشتم و برای اینکه زودتر به خونه برسم ساعت 7 شب از بچه ها خداحافظی کردم و پیاده راه افتادم، یه تیکه راه که تاریک تر بود دوباره انواع و اقسام متلک ها و بفرما ها! یه جورایی انگاری تاریکی این مردهای انسان نما رو پرروتر و گستاخ تر می کنه! یاد یه نوشته جالب افتادم از زنی آزاده که سال ها پیش زندگی می کرد و اسمش در خاطرم نمونده، در جواب سوال استاد در مورد فا-حشه گفته بود "فا-حشه مردی است که زنان را وادار به خودفروشی می کند" توی لحظات هجوم متلک های این مردها دلم برای همه زنانی که وادار به خودفروشی می شند می سوزه. یاد عکسی از سال های انقلاب افتادم که جنازه زنی فا-حشه رو که زنده زنده سوزونده بودند در خیابون می گردوندند. انگاری با پاک کردن تمام این زن ها مساله فا-حشه گری حل می شه غافل از مردانی که حریصانه در خیابان ها پی شکار می گردند!

اینک جنازه زن سوخته شده:

http://f449.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f22%5f1%5f847972%5f0%5fAG7FtEQAAMG9TAty4gfPWAduxQk&pid=2.7&fid=%2540S%2540Search&inline=1

** مامان زنگ زده می فرمایند از دانشگاه تماس رفتند که دختر خانم شما توی کل گروه اول شده و پنج شنبه جشن گرفتیم بیاد جایزه بگیره! نمردیم و یه بار اول شدیم توی زندگیمون.نیشخند فقط اگه مطمئن بودم جایزه اش بار مادیش زیاده می رفتم چون دلم نمی یاد کلاس زبانم رو بپیچونم. به نظرتون ارزش داره برم؟؟ جایزه چیه به نظرتون! به این خسیس ها نمی یاد جایزه درست و حسابی بدند لابد یه تقدیر نامه و یه کتاب! چه کنم؟چشمک

*** اینم عکس از خزان جنگل کردکوی واقع در استان گلستان که پنج شنبه مهمانش بودیم.

**** و اینم یه عکس جذاب که دو هفته پیش در مسیر دربند به شیرپلا گرفتم.

 

/ 7 نظر / 32 بازدید
majid

Salam bedonbale searche matlabi ( mosalman dar zendenhaye jange jahany ) ke dokhtaram dar moredesh baram gofte bood be webloge besyar ghashang va porbare shoma barkhordam , khaste nabashid va hamvare pirooz o sarboland ...

NiNiTooN

سلام ازی جای .. حال و احوالت خوبه؟ ایشالا همیشه به گردش و سفر و لذت بردن از زندگی ( جهان هستم بلاگ داوران ) .. از مجموعه سایتهام یه کار جدید استارت کردم (‌ یه میکروبلاگ (توئیتر ) واسه نی نی ها و .... )‌.. کلی مامان و بچه دور هم دارن جمع میشن ... نظرتون را راجع بهش بدونم خوشحال میشم ... شاد باشی و برقرار ..

یه آنوبانین

درود هر دو عكس زيبا بودند و البته از سفرت چيزي ننوشتي !!! در مورد اتفاقي كه برات افتاد بايد بگم كه به همون اندازه كه آقايوني كه بوق مي زنند مقصرند ، خانمهايي كه سوار مي شوند مقصرند هيچ كس نمي تواند كسي را مجبور به كاري بكند . اينكه مردي زني را مجبور به كاري بكند از نظر من مردود است . و در صورت درست بودن عكس آن هم صادق است

فاطمه

سلام آزی جونم...همیشه به گردش.... این فرهنگ مزخرف متلک گویی هیچ وقت درست نمی شه...از با فرهنگیه دیگه....!!! می فهمم چقدر حرص خوردی اون روز...برای منم همچین وضعی پیش اومده بود....[ناراحت]

بهروز تبریز

سلام مثل همیشه همه چی عالیه - مردم شانس دارن به خدا میرن جنگل میگردن ! زنگ میزنن که اول هم شده قبول دارم که - بترکه حسود - ولی . . . جایزه نصف / نصف قبول ؟ [رویا]

بهروز تبریز

سلام مثل همیشه همه چی عالیه - مردم شانس دارن به خدا میرن جنگل میگردن ! زنگ میزنن که اول هم شده قبول دارم که - بترکه حسود - ولی . . . جایزه نصف / نصف قبول ؟ [رویا]

بهروز تبریز

وای ددم وای ! 2 تا شد. شرمنده [چشمک]