سفری به گذشته

اخرین بار مشهد حول و حوش 15 سالگیم با مدرسه و در معیت دخترعمه هم سن ام (که در سن 19 سالگی فوت می کنه) رفته بودم. یکی دو تا خاطره نه چندان خوب از همون زمان ها داشتم که هنوز که هنوزه ازارم می ده. اینه که طی یه تصمیم انقلابی، رفتم که زخم های گذشته رو دوباره یه نگاهی بهش بندازم و ببینم زخم هاش در چه وضعیتیه و مرهمی روی زخم های رها شده ام بذارم. دفترچه اهداف ام رو برداشتم. کوله خاطرات نه چندان دلچسبم رو هم کنارش گذاشتم و یه عروسک سگ بامزه ای که با دختر عمه دو تا لنگه یه جور خریده بودیم (و هی سر اینکه برای کی بامزه تره و زبون سگ کی بیرون تره کَل کَل می کردیم) رو هم برداشتم و بلیط هواپیما برای دو روز گرفتم و راهی شدم. مشهد خیلی تغییر کرده. بیش از اونی که از ذهن 15 ساله ام به یاد می یارم البته بعضی جاها هم دست نخورده و مثل سابق باقی مونده بود و باعث شادی ام می شد. مثل بازار رضا و عطرفروشی سیدجواد که برام یاداور همه بوهای خوش ذهن نوجوانیم بود. خوشحال شدم که سید هنوز زنده است. دوباره به یاد همون موقع دو تا عطر ازش گرفتم. یاس رازقی و یاس  44که بوهاش خوشبختانه مثل سابق مست کننده است. سگ رو هم به نیت فهیم (دختر عمه متوفی ام)دادم به بچه زائر مسافر سیه چرده ای که حتی نمی دونستم قومیت اش کجاییه اما مطمئنم همبازی خوبی براش می شه و برای سگم هم بهتره چون خیلی بهتر از نگه داشتن و پوسیدن تدریجی اش  در گوشه کتابخونه امه. مطمئنم اونم دلتنگ بازی با یه بچه بود و فهیم هم اینو دوست داره.

توی حیاط حرم نشستن و دعا برای همه ادم هایی که از دست دادم و ادم هایی که یادگاری روی روحم باقی گذاشتند و معلمانی که در این چندین دهه عمرم تا به حال داشتم برام لذت بخش بود. مخصوصا جمعه شب که در اون هوای خنک بهاری روی یکی از پاگردهای حیاط صحن نشسته بودم و داشتم مرور خاطره می کردم. شنبه هم خدا برام بارون فرستاد و موقع طلوع افتاب که روبروی صحن مطلا ایستاده بودم و یکی یکی برای ادم های دور و برم و خودم دعا می کردم قطرات ریز بارون با بارون چشم هام قاطی می شد و روی تنم می ریخت و همزمان روحم جلا می گرفت. عجیبه که یکی از روش های عالی برای گذشتن از زخمی (حداقل برای من) برگشت به همون مکان و دوباره روبرو شدن باهاشه! سفر به موقع و لازمی بود که بالاخره انجام شد. خدا رو شکر.  

الان که دارم اینا رو تایپ می کنم  دوباره دلتنگ رفتن شدم.

/ 11 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزاله

دلم هوای مشهد رو کرد... کلا نشستن توی صحن ها و زل زدن به گنبد طلا حس خوبی داره

خلوتکده

من تا حالا مشهد نرفتم ! [ناراحت] یعنی همسفر خوب که با هم بسازیم پیدا نکردم که برم، دلمان هوایی شد دوست خوبم[رویا] ولی اینکه تونستید با خاطرات تلخ روبرو بشید و در همان مکان آنها را حل کنید خییییلی خوبه و جای تبریک داره، امیدوارم همیشه شادمان و سلامت باشید[گل]

نازبانو

وقتی به اون مکان که زخم خوردیم میریم یعنی شهامت رو به رو شدن با خودمون رو داریم و از همون لحظه شفا آغاز میشه... خوب کردی رفتی زائر امام رضا[ماچ]

فرزانه

مرسي از جوابت دوس جون

خلوتکده

سلام بر دوست گرامی آزاده خانوم بانوی اردیبهشتی اردیبهشت ماه شماست ، پس میلادتان مبارک دوست خوبم انشالله که همیشه سلامت و پاینده و پیروز باشید، بهترینها را برایتان آرزومندم[گل]

سارا(گاه نوشت های من)

زیارت قبول بانو

yalgizada(صنم)

سلام آزاده عزیز از سایت دکتر شیری به وبلاگتون راه پیدا کردم. خیلی زیبا مینویسین. تبریک میگم. روح دختر عمه تون شاد باشه. منم مشهدو (کلا جاهایی که باید خلوت دل داشت) تنهایی دوست دارم. ولی حیف که اجازه ش رو ندارم. باز هم بخاطر این روحیه ت تبریک میگم موفق باشی [گل]

ص.ش

از سایت دکتر شیری مهمانتان شدم! منهم همین کار را میکنم .یادم است 1 کتاب را که یاداور خاطراتم بود هدیه کردم خیلی راحت شدم.

سوره

سلام بانو امیدوارم صاحب‌خونه‌گَری بدجنسانه ای نکرده باشیم[لبخند] اگر آره که که به بزرگی امام رضا و مهمون‌نوازیش ببخش

سعیده

تولدت مبارک دختر خوب