سفر بريد خيلی هم زياد...

* هفته پیش وقتی تعریف ماشین مسابقه های ورزشگاه ازادی رو از زبون یکی از بچه های فامیل شنیدیم تصمیم گرفتیم که یه سری بزنیم. این بود که شال و کلاه کردیم و رفتیم کارتینگ سواری! پنج شنبه هول و حوش ساعت 5 بعد از ظهر بود که از درب شرقی ورزشگاه ازادی پارکینگ شماره 13 وارد شدیم. اول از همه چشممون به یه پیست ماشین سواری پیچ در پیچ خورد که دور تا دورش رو با لاستیک پوشونده بودند تا در صورت اصابت کارت ها به اطراف صدمه ای به راننده و ایضا ماشین وارد نشه. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هنوز هیچ ماشین یا به قول مسئول این بازی هیچ کارتی در پیست نبود. برنامه بازی از ساعت 6 به بعد شروع می شد و ما یه خورده زود رسیده بودیم. یه ساعتی با خنده و شوخی با بچه ها (البته بچه که چه عرض کنم یه مشت پسربچه شر و شیطون بودند چون هیچ دختر خانومی افتخار نداد با ما بیاد و من تنها بودم، احتمالا فکر می کردند این دیگه خیلی رفتار غیر خانمانه ایه!09.gif) گذشت. در این حین یکی از افرادی که خبره این کار بود و برای تمرین به پیست اومده بود با حرکات سریع و تندش چشممون رو خیره کرد. سر پیچ ها همش نگرانش بودیم که این ور و اون ور نخوره ولی به قدری مهارت داشت که معلوم بود این کاره است و احتمالا برای مسابقه تمرین می کرد. از سرعت زیادش دچار دلشوره شدم چون فکر کردم عمرا من با این سرعت بتونم از پس این پیچها بربیام و حتما با مخ می رم توی لاستیکهای کنار پیست و کلی به هم می خندند. 30.gifبالاخره اسممون رو صدا کردند و گروهی رفتیم برای سوار شدن. کلاه مخصوص و حمایل گردن رو سرمون که کردیم من تازه فهمیدم خیلی قضیه جدیه! ولی به محض سوار شدنش و گذشتن از پیچ اول خیالم راحت شد. خوبی این ماشین ها اینه که کلاج نداره! و می تونی فقط گاز بدی. فقط سر پیچ ها من احتیاطا سرعتم رو کم می کردم ولی خدائیش خیلی حال داد مخصوصا سر يه راه صافش که حسابی گاز می دادی. به محض پیاده شدن رفتیم یه سری دیگه اسم نوشتیم. فکر کنم ارزش یه بار سوار شدن رو داشته باشه. فقط بگما که هر 6 دقیقه اش 3500 تومان بود و 12 دقیقه ماها 7 تومان تموم شد. ولی خدائیش می ارزید. من که فکر کنم یه برنامه دیگه برم.07.gif

 

** بعضی وقتها وقتی عده ای از تفریح و شاد بودن و نادیده گرفتن غم ها صحبت می کنند از طرف بقیه انگ مرفه بی درد بودن و پولدار و ... زده می شوند. به نظر من تفریح و خوب زندگی کردن انقدر ها که به نظر می رسه با پول ارتباط نداره. درسته که هر چه قدر وضع مالیت بهتر باشه توی مکانهای بهتر و جاهای های با کلاس تر می تونی  باشی ولی هنر استفاده از پول انقدر ها هم به میزانش بستگی نداره. می شه با یه هزینه کم به سفر رفت و اتفاقا خیلی هم خوش گذروند. خیلی ها منتظر اینند تا تموم امکانات جور بشه تا یه سفر برند و فکر می کنند سفر در صورتی خوش می گذره که همه چیز کامل باشه. من مطمئنم این جور ادمها حتی اگه بعد از چند سال هم همه چیز اماده شده باشه و به یه سفر پرخرج برند باز هم لذت کافی رو نمی برن و هنوز براشون جای غر داره!

اینو می گم چون از بچگی جوری بودم که به این سفر ها می رفتم و اتفاقا هر کدومش برام پر از خاطره است و لذتی که شاید اون موقع توی پلاژهای ارزون کنار ساحل می بردیم الان نمی بریم که توی ویلای خودمون هستیم (هر چند الان هم خیلی کیف می ده).  الان که فکر می کنم می بینیم چه خوبه که بابای من منتظر نشد که حتما ویلای شخصی داشته باشه تا بتونیم دریا رو ببینیم و به همون سفرهای ارزان ولی به یاد موندنی رفتیم. از بچگی سالی رو به یاد ندارم که سفری توش نباشه و الان هم طوری عادت کردم که فکر می کنم روال زندگی معقول و منطقی اینه که حتما چند روزی رو باید مال خودت زندگی کنی و جایی توی طبیعت سبز و بهشت مانند تا بتونی انرژی لازم رو برای ادامه دادن به دست بیاری.07.gif

/ 5 نظر / 7 بازدید
فاطمه

سلاممم...بابا اهل عشق و حال...پر دل و جرات..نامرد به منم می گفتی..پايه بودم! در مورد پول و کيف و حالم کاملا باهات موافقم...! دستت درد نکنه..پند خوبی دادی..!

ققنوس

خوش به حالت . من توی تمام عمرم فقط يه بار پشت فرمون نشستم . اونم وقتی که بابام ماشينمون رو داده بود به داداشم که بره مامانم رو از خونه بابا بزرگم بياره و توی راه کلی به داداشم که از من هم کوچيکتره و گواهينامه هم داره اصرار کردم که بزار منم يه کم برونم و اونم چون از من کوچيکتره احترام بزرگتر بودنم رو به جا آورد و ماشين رو داد بهم . اولش کيف داد ولی بعدش نزديک بزنم به يه ماشين ديگه . خيلی ترسيدم . از اون روز تا حالا سوار دوچرخه هم نشدم (ماشينمون يه پيکان داغونه . اينو گفتم که يه وقت فکر نکنی منظورم از آوردن اسم ماشين اينه که بچه مايه دارم )

ققنوس

تا اونجائی هم که يادم مياد تا حالا کمتر از انگشتای دستم مسافرت برون استانی رفتم . بابای من هميشه سر کاره و خيلی کم با ماست . اون مسافرت هائی رو هم که رفتيم غالبا بابام باهامون نبوده . اوايلش که خیلی بچه بودم خيلی بهونه ميگرفتم که ميخام مسافرت برم . بزرگتر که شدم دیگه اصلا با مسافرت حال نمیکردم . حالا توی مسافرت های انگشت شماری که خانواده ما میره معمولا من و بابام نیستیم . تازه به خاطر اینکه من توی یه شهر د یگه درس میخونم و هفته ای ۲ بار باید رفت و برگشت داشته باشم و هر دفعه ۳ ساعت طول میکشه و کلا ۱۲ ساعت میشه . حالم از اتوبوس سوار شدن به هم میخوره و معمولا تا مجبور نشم سوار اتوبوس نمیشم

ققنوس

اينا رو گفتم که بيشتر احساس خوش به حالی کنی . در ضمن راجع به اون هم کلاسی . توی آخرين کلاس ترم ناخوداگاه چند لحظه بهش خيره شدم و اونم بهم اخم کرد . بد اخم کرد . خيلی بدم اومد . هم از خودم هم از اون . ديگه همه چی تموم شد . ديگه بهش فکر نميکنم . وای که چقدر راحت شدم

محمد

سلام آزی جان...در مورد سفر باهات موافقم. اما بيشتر دوست دارم برم n جای مختلفو ببينم تا اين که n بار يک جا رو ببينم! برای کارتينگ هم اتفاقا چند وقت پيش از يکی از دوستام در موردش يه چيزايی شنيدم. بايد خيلی جالب باشه!