همراهی

* بعضی همراهی ها هست که خاطره اش برای سال های سال در ذهن باقی می مونه:

بابا آنژیو کرده بود و با بی صبری منتظر جواب بودیم و خیلی نگران بودیم که کار به عمل قلب باز بکشه. وقتی با هم به مطب دکتر رفتیم و این خبر خوشایند رو شنیدیم که احتیاج به عمل نیست و درصد گرفتگی رگ ها کم هست و فقط باید با دارو درمان بشه کلی خوشحال شدیم و از بیمارستان امام خمینی پیاده راه افتادیم تا به سمت خیابان ازادی و حسابی صحبت پدر و دختری بینمون گل افتاده بود و لذت می بردیم از پیاده روی و هم صحبتی با هم. اما این پیاده روی، یک هفته بابام رو خونه نشین کرد. چون انژیو تازه بودند شدند و ما این موضوع رو از بس که به خاطر عملی نشدن بابا (!) خوشحال بودیم کاملا فراموش کرده بودیم.نیشخند

پس از کلاس سایه های اقای رضایی، با برادر بزرگم پیاده از قلهک به طرف میدون رازی راه افتادیم و هی حرف زدیم و هی حرف زدیم. یکی از معدود لحظاتی بود که انقدر با برادرم احساس نزدیکی می کردم. من با برادرام رابطه خوبی دارم منتها برادر بزرگه به خاطر ذات درونگراش نزدیک شدن بهش و شنیدن مکنونات درونیش به نسبت اون دوتای دیگه خیلی سخت تره. اما دو سه باری که فرصت این چنینی پیش اومده هم به خاطر خودافشایی هام خودم رو بهش خیلی نزدیک تر حس کردم هم خوشحالم که برای اون فرصتی پیش اوردم که در یک فضای امن کمی خودافشایی داشته باشه و درونا سبک تر بشه.

برای خودم چنین راهپیمایی ها خیلی پیش اومده، چه تنها چه با دوستان و به این نتیجه رسیدم که راه رفتن برای من شفابخشه و خودم رو به همه نزدیک تر حس می کنم و مهربون تر و عمیق تر می شم و درک ام نسبت به اطرافم بالاتر می ره و جالبه از خاطرات کودکی ام هم که می شنوم مامان همیشه از زمان هایی می گه که بعد از اینکه راه رفتن رو یاد گرفته بودم تا چشم اش رو دور می دیدم راه می افتادم و بیرون می رفتم و هر بار نزدیک های خونه مچم رو می گرفت و برم می گردوند!نیشخند

** هنوز عجولم و کمی خودخواه. خیلی روی خودم کار کردم و به نسبت قبل خیلی پیشرفت کردم و سعی کردم توی رفتارم این رو نشون ندم اما اطرافیانم هنوز ناشکیبایی رو توی صورتم می بینند و به هم بازخورد می دند. مثلا من برای خرید کردن مخصوصا در سفر خیلی مشتاق نیستم. اما به خاطر برادرم 4 ساعتی رو در استانبول به این خاطر اختصاص دادیم. اما بازم در حین خرید به من می گفت "از قیافت کاملا معلومه که خیلی لذت نمی بری!" موندم چطوری میمیک صورتم رو تحت کنترلم در بیارم؟ نیشخند

/ 21 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادی

آزی جون ... چرا مطلب جدید نمی نویسی؟؟ [پلک]

Ati

چقدر برام محسوس بود نزدیک شدن به کسانی که یه زمانهایی سهوا یا عمدا باهاشون خلوت میکنی...

صدیق

کجای آزی جان؟ شاید بازم رفتی سفر. به امید دیدار[لبخند]

سلام زندگی

و ما همچنان در انتظار یک توسری خوردن خواهرانه !

مونا

كجايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اميدوارم هر جا هستي خوش باشي [لبخند]

شادی

دیگه واقعا غیبتت نگران کننده شده ........... کجاااااااااااااااااااااییی آزی جون؟؟؟[نگران][متفکر]

محدثه

آزی خانم سلام من در ابتدای راه ورود به رشته مشاورم . از خیلی وقت پیش وبلاگ شما و دکتر شیری دنبال میکنم. در خیلی از دوره های دکتر شیری شرکت داشتم . تو خانواده و محیط کار دست و پا شکسته کمک مشاوره ای داشتم . کمی تا قسمتی روم از این نظر حساب میکنند. خیلی دنبال اینم که کتابها و مراجع بیشتری بخونم و اصولی تر روش های مشاوره یاد بگیرم . راستش شروع کردم برای کنکور میخونم . اما چون رشته لیسانسم فنی - مهندسی بوده نمیدونم خیلی سخته ، نیاز به کلاس دارم . راستی از این موسسات کارشناسی ارشد جزوات کدومشون میتونه کمکم کنه ؟ خواهش میکنم راهنماییم کنید . در ضمن میخواست ایمیلتون رو داشته باشم . البته اگه مزاحم نیستم و اشکالی نداره. خیلی خیلی ممنون میشم.

محدثه

با عرض معذرت در مورد ایمیل اصلا حواسم به پروفایلتون نبود ...

شادی

خدا رو شکر که جواب دادی..خیلی خوشحااااالم.. یعنی 20 روزه که نوشتنت نمی گیره؟؟ خب ما تا کی صبر کنیم قلم شما یخش باااااز بشه ؟؟ [پلک][قلب]

مونا

سلام خوبه كه خوبي[لبخند][لبخند] پس حالا كه داري ميبيني فيلم هاي پيش از غروب ، پيش از طلوع رو هم حتما ببين(2 تا فيلمه دوقسمتيه) [قلب]