بازی!

* گنجی عزیز دختر کوچولوت رو دیدم، یه دختر معمولی عین همه دخترای این شهر، با چهره ای که اگه دقت می کردی ردپای چهره خودت رو توش می دیدی، در نگاه اول هیچ تفاوتی بین اون و هزاران دختر هم سن و سالش نمی دیدی، اما به چشمها که می رسی...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می گن چشم آینه روح آدمی و زبان حالات درونیه، نمی تونم خشم و عجزی رو که توی چشم های دخترت بود برات توصیف کنم، اونم اومده بود تا همراه با افراد دیگه برای آزادی یه انسان دربند فریاد بزنه، اما فریاد اون کجا و فریاد ما کجا!

هرگز نمی تونم عمق احساس دخترت رو بفهمم اما سعی کردم درکش کنم و بلافاصله از تحمل این درد فرو ریختم، می گن مهر پدر و دختری خیلی محکمه، ای کاش این مهر و علاقه مانع این خودکشی می شد، ای کاش راه دیگه ای هم بود...

می دونم اراده فولادین تو رو کسی نمی تونه در هم بشکنه و حتی از مرگ هم هراسی نداری، اما شما مردها چرا نمی فهمین که وقتی صاحب موجودی به اسم فرزند شدید دیگه همه وجودتون متعلق به خودتون نیست؟ اینکه جسم و روحتون متعلق به افراد دیگه ای هم هست، ادمایی از گوشت و پوست و خون خودتون.

یا شایدم حرفهای من از روی خودخواهی و احساسات زنانه است و ارمان بالاتر از هر چیز دیگه است؟ ولی باور کن توی این چند روز بیشتر از تو، بیشتر از زن قهرمانت که اونم عین تو اراده قوی و روحیه پولادین داره دلم برای دختر کوچولوی معصومت می سوزه. ای کاش یه جوری می شد که وسط جنگ قدرت شما ادم بزرگا، بچه ها له نمی شدند. راستی توی بازی مرگبار شما ادم بزرگا، سهم بچه ها چیه؟ درد و شکست و نفرت و بغض و زهر تلخ دشمنی!

 

پ.ن. لازمه يه توضيح بدم. من خيلی برای گنجی و اراده اش ارزش قائلم. و می دونم که بعضی وقتها برای گرفتن بعضی چيزها بايد بهای سنگينی داد. فقط داشتم به اين فکر می کردم که اين بها دادن ها ارزش داره؟ شايد برای من و توئی که دور از اتشيم پذيرفتن اين بها خيلی راحت باشه ولی برای خانواده فرد توی اتيش چطور؟

 

** مانيفست‌ جمهوري خواهي‌، دفتر دوم: تحريم‌ انتخابات‌ رياست‌جمهوري‌، گامي‌ به‌ سوي‌ دموكراسي‌ و جامعه‌ باز، بخش 1، اكبر گنجی (بالاخره بدون فيلتر اينو گير آوردم. برای اشنا شدن با انديشه های گنجی خوبه که اينو بخونيد)

 

***بازی مرتضوی با گنجی از نوشته های نبوی

 

**** نقشه اطلاعات موازی برای گنجی  (حقيقتا هم سياست يه بازی کثيفه که در نهايت اين خردها هستند که زير پا له می شوند)

 

*****بهترين گزارشی که از تجمع ۲۱ تير خوندم اين بود که خيلی منطقی نوشته شده بود. به نظر من هم از روی عمد نيروهای پليس قصد تحريک برگزارکنندگان تجمع رو داشت. وگرنه دليلی نداره که کار يک افسر پليس از همون اوايل تجمع به فحاشی بدون دليل با مردم بکشه!!

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

(2) امید که هرچه بیشتر انسان به آدمییت خویش آگاهی یابد. آقای معرفی از شما سپاسگزارم که در این یکی دو روزه که از طرف من مرتباً برای شما زحمت آفریدم و شما به این صبوری به مهماننوازی یاریم کردید ،برای من راه دیگری نیست و این میهمان نوازی شما و تعداد بیشماری از وبلاگ نویسان جامعهُ ایران که با همین متانت و بزرگواری به مانند شما را در حق من سپاسگذار به انجام رساندند و مرا نمک گیر کردند،من دستان مهربان تمامیتان را از دور می فشارم،امید که آقای گنجی هرچه زودتر به سامان برسد.من از شما آقای معروفی به خاطر زحمات بیدریغتان برای آشنا سازی انسان به خصائل زیبای آدمی به سهم خود قدر دانی میکنم. سرافراز و بر قرار باشید. سعید از برلین.

Fariba

آزی جان به نكته ی خيلی ظريفی اشاره كردی در مورد دختر گنجی.

mahdi

آزی خبری ازت نيست کجايی

محبت و زيبايي

سلام دوست نازنينم! از بچه ها گفتی ...نمی دانم چه بگويم... حق با توست... بچه ها همیشه فراموش میشوند ... احساس آنها که از اول حساب نبود!!!! ... دلت شاداب و نورانی عزیز گلم!

Fariba

دوباره سلام آزی جان.يعنی به روزم..

بي طرف

بدبختانه ما مردم ايران فقط دنبال قهرمان و ضد قهرمان هستيم تا يکی رو تحسين کنيم و اون يکی رو تکفير!!! هميشه تند می ريم، چون سواد نداريم. تاريخ رو نخونديم يا اگه خونديم ياد نگرفتيم تحليل كنيم. فقط از تحليل ديگران استفاده مي كنيم. كاشكي كمتر اشتباهاتمون رو تكرار مي كرديم.

محمد

سلام آزی جان...کجايی؟؟؟ نه کنه بازيم رفتی شمال ؟!

raaz

اگر چه هزار حرف ناگفته با او داريم و شايد همه ما داشته باشيم اما نبايد او را تنها گذاشت. نبايد او را فراموش كرد. او ايستاده است تا بياموزد كه بر سر اعتقاد بايد ايستاد. گنجي ايستاده است نه براي آن كه بياموزد كه بايد بر سر اعتقاد ايستاد. اين تهمت نارواست. گنجي خود مدافع آن بود كه مي توان از اعتقاد درگذشت و راه نقد خود را درنورديد و و دريچه‌هاي نو و «راه نو» را براي انديشيدن گشود. او ايستاده است اما براي آنكه بياموزد كه «به دام و دانه نگيرند مرغ دانا را». او ايستاده است كه بياموزد: «برو اين دام بر مرغي دگر نه، كه عنقا را بلند است آشيانه» او ايستاده است كه بياموزد براي تغيير عقيده دگرانديشان روش‌هاي منسوخ شده داغ و درفش و بند ناكارآمد است و بايد راه استدلال و عقل و مفاهمه را پيش گرفت.