داستانک

دختر پشت در کتابفروشی منتظر بود، نگاهی به ویترین تازه چیده شده کرد که با کتاب های شاعران به نام،‌ مزین شده بود، بعد به صندلی ها که در سالن برای جشن افتتاحیه کتابفروشی چیده شده بود و سپس شاعران جویای نامی که هر کدام به نوبت گلچینی از دل نوشته هاشون رو با حضار شریک می کردند. وسوسه صندلی ها تموم شدنی نبود. بالاخره روی یکی اشون نشست و چشم بر شاعرجوانی دوخت که با صدایی رسا به عنوان آخرین مهمان اشعارش رو می خوند، حوصله دنبال کردن کلمات رو نداشت. فقط هر از چند گاهی نگاهی به آدم های دور و بر و عکس العمل هاشون می انداخت. به نظر نمی اومد حضور کسی برای شنیدن اشعار شاعر باشه ولی همه برای کف زدن برای اشعاری که نمی شنیدند آماده بودند!  سرانجام پسر با کتابی در دست از مغازه بیرون اومد و به اطراف نگاهی کرد. دختر رد نگاه پسرک رو دنبال کرد و از دیدن قیافه کمی سرگشته اش، خنده اش گرفت، ایستاد و منتظر شد تا  بالاخره نگاهشون با صدای کف زدن حضار برای شاعر جوان به هم گره خورد.

/ 7 نظر / 6 بازدید
رضا

داستان جالبي بود و پر از احساس تبريك آزاي خان نويسنده بودي و رو نكرده بودي يا اينكه شرايط روحي و احساس دروني ات فوران كرده بود و به قول معروف خودش اومد... اين تيكه هم كه كولاك بود "بالاخره نگاهشون با صدای کف زدن حضار برای شاعر جوان به هم گره خورد " ممنون

مجی

آفرین، یعنی خوشم میاد بچه ها از طریق کتاب و کتابخوانی و مسائل فرهنگی از این قبیل با هم آشنا میشن D:

وب سایت دانلود و سرگرمي

سلام عزيزم اگر به دنبال تازه ترین مطالب اینترنتی در زمینه های مختلف از جمله کامپیوتر،علمی،تفریحی،سرگرمی،ورزشی،هنری،آموزشی،دنیای بازی،دانلود و دهها مطالب جدید دیگر هستید xحتما سر بزنيد.

مسعود

خوشبختي يگانه چيزي است كه مي توانيم بي آنكه خود داشته باشيم، ديگران را از آن برخوردار سازيم.((كارمن سيلوا)) به روزم (آپم) و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

مسعود

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست به روزم و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

ماهور

بابا ‌نویسنده !‌ [چشمک]