فرزند خوانده

*حدودای 5 سال پیش دختر دائی مامانم که توی کاشان زندگی می کنه و بچه دار نمی شد پس از چند سال که توی صف دریافت بچه مونده بود از یکی از پرورشگاه های تبریز موفق به گرفتن پسری می شه. طبق گفته مسئولین بچه برای زنی بوده که به خاطر اعتیاد شوهرش قادر به نگهداری از اون نبود و بلافاصله بعد از تولد بچه رو تحویل این خانواده می ده. حدود یکسال پیش که به دیدن اونا رفته بودیم (البته من برای مثلا تمرین رانندگی رفته بودم) یه دفعه به بچه موطلائی چشم سبزی رو دیدم که با بچه های دیگه بازی می کرد و کاملا با بچه های اطرافش فرق می کرد. وقتی که صداش کردم و باهاش شروع به صحبت کردم با لهجه بانمک و غلیظ کاشی که اصلا بهش نمی خورد شروع به صحبت کرد. خیلی بچه شیطون و بانمکی بود و پدر و مادرش هم خیلی لوسش می کردند و معلوم بود که خیلی دوستش دارن. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

البته  این بچه وقتی بزرگتر بشه سریع می فهمه که بچه واقعی این خانواده نیست خصوصا که از لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به اون خانواده نداره فقط خدا کنه که تو روحیه اش تاثیر بدی نذاره. 

درسته که وضعیت الانی که داره خیلی بهتر از وضعیت خانواده خودشه. یک پدر معتاد و مادری که احتمالا به خاطر فقر این کارو کرده ولی اگه توی روزنامه ها دقت کنید می بینید که پر از بچه هایی است که از طرف خانواده رها شدن و حالا با اینکه در زندگی فعلیشون چیزی کم ندارن و خانواده ای خونگرم و مهربون دارن به دنبال این پرسش بزرگ تو زندگیشون هستند که چرا از سوی خانواده خودشون طرد شدن و دربهدر دنبال گذشتهشون هستند. شاید خوردن نانی خشک و زندگی فقیرانه در کنار پدر و مادر اصلی بهتر از خوردن غذاهای اعیانی باشه و خوابیدن در بستری سرد و نمناک بهتر از خوابیدن در پر قوئی باشه که بدونی این مال تو نیست و تو در اینجا غریبه ای...

 

البته من کمی زیاده روی کردم و مسلما کسانی هستند که به هیچ عنوان نمی توانند از بچه های خودشون مراقبت کنند و در ضمن فرهنگ جلوگیری از تولد بچه های بی گناه رو ندارن ویا اصلا به گوششون نخورده و البته اکثر خانواده هایی که بچه ها رو می گیرن چون از خانواده هایی هستن که چندین سال بچه دار نشدن کاملا قدر این بچه ها رو می دونند و از گل نازک تر به بچه ها نمی گن ولی با این حال ای کاش هر بچه ای در کنار پدر و مادر خودش بزرگ شه.

 

در ضمن دولت هم برای دادن بچه به خانواده هایی که متقاضی بزرگ کردن بچه ها هستند شرایط سختی رو وضع کرده که هر کسی قادر به گرفتن بچه از پرورشگاه نیست که این از یک طرف خوب و از طرف دیگه بده.

 

یکی از این شرایط این است که نصف خانه ای که در ان زندگی می کنی را باید به نام بچه 11.gifو این یعنی خانواده هایی که اجاره نشینند و خونه ندارن و خواهان گرفتن بچه هستند قادر به انجام این کار نیستند.

 

یکی دیگه از این شرایط اینه که حتما باید متاهل باشی28.gif. یعنی اگه مجرد باشی صلاحیت و توانائی نگهداری بچه رو از نظر دولت نداری. در صورتیکه شاید افراد مجرد خیلی بهتر از افراد متاهل بتونند این کارو بکنند ، چون خیلی از دخترا شاید قصد ازدواج نداشته باشن ولی بخوان فرزندی داشته باشن به عنوان مثال دختری مجرد و 22 ساله در ژاپن در طی 5 سال 4 دختر و پسر پرورشگاهی رو به فرزند خوندگی پذیرفته بود که دولت هم پس از فهمیدن این موضوع کمی کمک مالی به دختر کرده بود و این طور که روزنامه ها نوشته بودند خیلی هم خانواده خوشبختی شده بودند.

 

شرط دیگه اینه که بچه نداشته باشی و  هیچ وقت هم بچه دار نشی در صورتیکه شاید خیلی ها باشن که علاقه داشته باشن در کنار فرزند خودشون بچه ای بی سرپرست رو هم به خونه بیارن و بزرگ کنند. حالا به هر دلیلی ، شاید مذهب و ثواب بردن از یک عمل خیر شاید وجدان شاید علاقه به اینکار. البته ترس از اینه که در این خانواده ها از فرزند پرورشگاهی برای بیگاری استفاده بشه و یا مورد ظلم خانواده قرار بگیره که در اینجور خانواده ها با نظارت دولت این موارد برطرف می شه. چون به هر حال دادن یک خانواده  خوب به بچه های پرورشگاهی بهتر از بزرگ شدن در محیط پرورشگاه است.

 

البته ای کاش همه بچه های ایران زمین در دامن پر محبت مادراشون بزرگ بشن و هیچ چیزی باعث جدائی هیچ بچه ای از خانواده اش نشه. 07.gif

**امروز با دیدن بچه هایی که با لباس نو و کیف نو به مدرسه می رفتند یاد روزای گذشته خودم افتادم که با چه شور و ذوقی مدرسه می رفتم. کلاس اول که رفتم روز اول با اصرار از مامانم خواستم تا دنبالم نیاد و خودم برم مدرسه که حدود یه ایستگاه فاصله اش بود و قبلا با چرخم از اون جا بازدید به عمل اورده بودم. اگرچه مامانم یواشکی پشت سرم اومده بود و توی حیاط وایساده بود منم که تا متوجه اون شدم از سر جام بلند شدم و کنار پنجره کلاس هی بای بای می کردم. خانم معلم هم داشت حرف می زد (فکر کنم خیلی خودش رو نگهداشت که چیزی به من نگه که یه وقت از مدرسه بدم نیاد و زده نشم04.gif) خلاصه اصلا حرفائی رو که روز اول بهمون گفتند یادم نیست چون همش در حال شیطنت بودم.

سال اول هم خطم افتضاح بود یعنی بد نبود خودم بدش می کردم. چون مشقائی رو که به همون می دادن من حوصله نوشتنش رو نداشتم و خیلی بزرگ می نوشتم تا سریع تموم شه و به بازیم برسم.  تو هر خط فکر کنم 4 ، 5 کلمه جا می شد!! 22.gifیادش به خیر. فقط نمی دونم چرا معلما منو که انقدر شیطون بودم دوست داشتن و چیزی به هم نمی گفتن!!

حالا که به پشت سرم نگاه می کنم یه عالمه خاطره های قشنگ از دوران مدرسم دارم. بازیها ، شیطنتها ، اذیتها ، تنبلی ها.

خیلی دلم برای اون موقع ها تنگ شده. کاشکی زمان تکرار می شد02.gif

/ 23 نظر / 108 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ammar

سلام.اولين بارم هست که اينجا ميام.البته وصفتون رو قبلن خيلی شنيده بودم.احتمالن ميدونی از زبون کی(از اون صورتها که نيشش بازه) ولی اون بندده خدا خوب راست ميگه ديگه.خوش گذرونی ميکنی و .. بعد هم سنگ فقرا رو به سينه ميزنی...(از همون صورتها) اين نوشته ای که خوندم به تصوراتم قوت بخشيد.در مورد تبريکتون هم خيلی ممنون.راستش تولدم ۲۴ مهر هست.(نميدونم چرا لپام گل انداخت.....) قصد دارم توی یکی از آپ ديت ها در همين مورد بنويسم.به هر حال از آشنايی باهاتون خيلی خوشحالم.سبز باشی.

سقراط حكيم

سلام خانومی ... ای ميلت رسيد. واقعاْ ممنونم. خيلی به دلم نشست. کم کم دارم با نسوان خوب می شم... (اگه پا رو دمبم نذارن :))))) ... قربانت. سقراط

ماهور

سلام ... اما من هيچ رغبتی به دوباره به اون زمونا برگشتن ندارم ، چون دوباره بايد کلی وقت بگذره تا به اينی که هستم برسم . موفق باشيد ...

هستی

سلام آزی جون.منم مامان نمیشم خیلی دلم میخواست میتونستم یکی ازهمین بچه هاروبیارم ولی کوخونه

وحید

والله من که یکی از فامیلهام بچه گرفته ولی خونه ای هم در بساط نداشت ولی یه بچه ی تخسیه

سلام آزی جان تو مقالت درست حرف دل من رو زدی من هم یکی از اون بچه هایی هستند که تعریفشون رو می کردی با اینکه تویه یه خانواده خوب بزرگ شدم ولی با فهمیدن گذشتم باز هم به قول خودت در به در به دنبال گذشتم و یافتن جواب سوالهای بزرگم بودم آه.... فقط این رو نوشتم که با درد دلم یه خورده سبک تر شم

امین

استیو جابز هم از پرورشگاه آوردند میگه یک روز بچه های مدرسه بهم گفتند پدر و مادرت تو رو دوست نداشتند که بزرگت نکردند وقتی اینو به پدر و مادری که منو به فرزند خوندگی قبول کرده بودند گفتم هردوشون اومدند منو تو بغل گرفتند و تو چشمهام نگاه کردند گفتند ما تورو از پدر و مادرهای اون بچه های دیگه بیشتر دوست داریم چون ما تورو انتخاب کردیم ...تو انتخاب ما هستی و ما تو رو با دقت فراوان انتخاب کردیم....خود استیو جابز میگه این خاطره هرگز از ذهنم پاک نمیشد و برای همین همیشه دلم قرص بود و عامل موفقیتم شد...بجز مورد تاهل میشه گفت حداکثر یک بچه باید داشته باشند و یا مورد خونه رو فاکتور گرفت و گفت یه حساب برای اون بچه باز کنند.

امین

درضمن لازم نیست اون بچه از گذشته اش اطلاع پیدا کنه چون چیزی رو نه تنها براش حل نمیکنه بلکه هزاران سوال براش باقی میگذاره.میتونند بهش بگند تو به فلان پدربزرگت بردی اصلا لازم نیست طرف بفهمه.ما تو فامیلمون یکی از این بچه ها داریم الان 20 سالشه از هیچ چیزم خبر نداره .

رزا

من وهمسزم هم بچه دارنمیشیم.تصمیم داریم یه بچه بیاریم ازبهزیستی ولی میترسم ازحرف مردم میترسم ازاینده که بچه بفهمه مال مانیست یعنی عکسالعملش چیه میترسم ازلحاظ سلامت مشکلی داشته باشه وای خدایاچیکارکنم مشکلم یکی دوتانیست.