دوست هر چه قدر کهنه تر باشه خوشمزه تره.

شنبه 1 فروردین ساعت 12 ظهر در حال جمع اوری ساک و وسایل مسافرتی بودیم که زنگ خونه به صدا در اومد. قرار بود بلافاصله بعد از خوردن ناهار حرکت کنیم تا توی ترافیک جاده نمونیم. همه وسایل توی هال و اشفته بازاری بود خونه. دیدم بابا داره صدا می زنه آزاده بیا دوستت اومده. فکر کردم الی که تازه از خارجه برگشته اومده. بدو بدو رفتم دم در. یک خانم متشخص و زیبا پشت در بود. قیافه اش کلی اشنا می زد. می دونستم از دوست های قدیمه ولی شک داشتم کدوملبخند البته قیافه اش به شیرین شباهت داشت ولی اون کجا و این کجا. روم نشد که بگم بخشید شما؟متفکرنیشخند ولی بعد از رد و بدل صحبت و کلی پوارو بازی کردن و خانم مارپل شدن و گرفتن ایمیل دیدم اره بابا همون شیرین همکلاسی دوران راهنماییه. پُرسون پُرسون ادرس خونه رو پیدا کرده و امده. با شیرین زیاد صمیمی نبودم ولی دیدن دوستهای دوران مدرسه و اینکه می بینی هنوز بعد از این همه سال به یادت هستند کلی خاطره اور و نشاط اوره.  

سال که نکوست از بهارش پیداست.قلب

/ 7 نظر / 7 بازدید
بدمزه

سلام .خدا را شکر که ما باهم دوست نیستیم حتی از نوع جدیدش،چون که بالاخره قدیمی وخوشمزه میشدیم و آزی دوست خوار، میخوردمون. [دروغگو]

فاطمه

سلام آزی جونم ...سال نوت مبارک...خودت با معرفتی که دوستای با معرفت پیدا می کنی...چه خبرا؟..عید خوش گذشت..؟[لبخند]

کافه کافکا

[گل]

یداله اسدی

دخترم آزاده باسلام وبلاگ جالبی داری . از پیام شما در مطلب سلماس وبلاگ فروردین متشکرم . آن مطالب مربوط به سال 58 و دوران خدمت سربازی است.ما برای ایران خون دلها خورده ایم و این خاطرات گوشه ایی از آن خون دل خوردنهاست. برای شما آرزوی موفقیت دارم. با تشکر -یداله اسدی

ازی

فاطمه عزیز مرسی. یه دوست خوب عین تو که این همه هندونه می ذاره زیر بغل برای یه عمر بسه. [نیشخند][قلب][گل] کافه کافکای عزیز [گل] اقای اسدی خاطراتتون جالبه و حسرت می خورم چرا ما دخترها نمی تونیم به سربازی بریم و انقدر خوش بگذرونیم. [ناراحت][چشمک]

زهرا

سلام به من هم سر بزنید

سانیا

چه شیرینه دیدن دوست قدیمی که با خودش یه عالم حس شیرین قدیمی می ریزه تو دیلت